کلمه(4)


دکتر امین الزاوی ؛ رییس کتابخانه ملی الجزایر؛ میزبان ماست.او از زمره مشهورترین رمان نویسان الجزایر است که تا به حال پنجاه رمان به زبان عربی و فرانسه منتشر کرده است.فرانسه الجزایری ها مثل فرانسه فرانسوی هاست. مثل آب بر این زبان مسلط اند.امین الزاوی می گوید این زبان غنیمت جنگی است! می گوید به زبان عربی که داستان می نویسم انگار چند نفری از دیوان حسبه و رقابه و قضا و شرطه ونیز نمایندگانی از غوغای عوام حضور دارند.در زبان فرانسه خودم هستم و کلمه بی هیچ حایلی...رمان " وحشه الیمامه" ام گرفتار سانسور شد و بخش هایی از آن حذف شد.تصور کن برخی کارشان این است تیغ به دست بگیرند و کودکی را که متولد می شود.گوشه چشمش را بدرند که چرا درست نمی بیند یا زبانش را ببرند که چرا زیادی فریاد می زند و...امین الزاوی متنی را در برابر زندان سروانتس خواند.جمع شاعران و نویسندگان را به حاجیانی تشبیه کرد که به سوی کعبه ادبیات آمده اند.از جلو غار دریا در پیش چشم ماست.سروانتس را از همین دریا به الجزایر آورده اند. گرفتار دزدان دریایی شده بود.
عاصم! سروانتس کی در این جا زندانی بوده است؟ چند وقت زندان بوده؟
عاصم می گوید : تا تو دون کیشوت را به اسپانیولی نخوانی نمی توانی او را بشناسی.او یک اتفاق در ادبیات است.مثل شکسپیر در ادبیات انگلیسی.خارج از چارچوب قرار می گیرد نمی شود دیگران را با او سنجید.ماجراجو و دیوانه! بود.از بیست و هشت سالگی تا سی و سه سالگی در این جا زندان بود. بارها فرار کرد،گاهی مسافت طولانی را با یکدست شنا کرد، دستگیرش کردند و شرایط زندانش بدتر شد. آخرسر دوست و آشناها هر چه توانستند طلا جمع کردند و غرامت دادند و آزادش کردند. دست چپش از کارافتاده بود . در جنگ با عثمانی ها دستش زخم عمیقی برداشت؛ ناسور شد و از کار افتاد.برای همین در اسپانیولی گاهی به او می گویند:
El manco de Lepanto
عاصم عبارت اسانیولی را برایم نوشت.لپانتو اسم همان جنگی بود که بین اسپانیایی ها و عثمانی ها در گرفت. سال 1571
این عبارت یعنی " مرد یکدست لپانتو" نکته عجبیی ست، سراسر زندگی سروانتس پر از رنج و داغ و درفش است. اما دون کیشوت مثل کندوی عسل و حشی جنگلی است.برایش تعبیر حافظ را می گویم:
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
عاصم گرم تشبیه لب خندان و جام است. لبی که می خندد اندک اندک گشوده می شود.مثل لب جام؟
ببین ادبیات معجزه می کند! الجزایری ها باید شرمنده می بودند که سروانتس پنجسال در سرزمین شان زندانی بوده، حالا به حضور سروانتس در الجزایر افتخار می کنند.زندانش می شود کعبه ادبیات.آهان یادم آمد گاهی هم به سروانتس می گویند:
De un brazo de Lepanto
مرد یک بازوی لپانتو. عاصم می بیند توی فکرم. کجایی؟ چه شباهت غریبی بین برازو و بازو وجود دارد.
" یک نکته ای بگویم؟ جذاب ترین کوچ ها کوچ واژه ست!از این سرزمین به ان سرزمین. کوچ الحان موسیقی...گاهی خیال می کنم واژه ها هم مثل من در به درند!در زبان اسپانیولی در عمق زبان طعم و عطر عربی را استشمام می کنم.می دانی من دوپاره ام. با این دو زبان پرورده شده ام.به سنگ هم مثل زبان نگاه می کنم.مجسمه داستانی است که تمام واژه هایش به هم پیوسته است.!همه اش یک کلمه است.
برایش شعر شاملو را می خوانم. نسبت بین واژه و سنگ!
" سنگ می کشم بر دوش
سنگ الفاظ
سنگ قوافی را...
و از سنگ الفاظ
بر می افرازم
استوار
دیوار
تا بام شعرم را بر آن نهم
تا در آن بنشینم
در آن زندانی شوم..."
زندان سروانتس مرد یک بازو در برابر ماست.او عظیم ترین صخره آفرینندگی را بر شانه گرفته است. با یک دست!عاصم شوریده تشبیه شاملوست نسبت میان واژه و سنگ، و او هم پیکر تراش است و هم داستان نویس.
(شرق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (7)