کلمه(5)

زندان سروانتس در منطقه ای که به نام "بلوزداد"-نام یکی از مجاهدان بزرگ انقلاب الجزایر-در دامنه کوه مشرف به دریاست.سروانتس می توانسته از این زندان –غار دریا را ببیند؟ یا در آن روزگار با دری بزرگ وآهنین راه را بر او بسته بودند؟
الجزایری ها دوست ندارند این غار را زندان سروانتس بنامند؛ می گویند" مغاره سروانتس" دیدم روزنامه الجزایری " الایام" در مقاله ای با امضا س.ع نوشته است.این مغاره پناهگاه سروانتس بوده است!(الایام6/7/2007)
نخستین جرقه های دون کیشوت در این غار زده شد؟ گر چه او پس از رهایی از این زندان هم باز بسیار به زندان افتاد.مرحله دوم زندان های او از سوی حکومت اسپانیا و هر بار به بهانه ای بود. مثلا حساب و کتاب مالیاتی که مامور گرد آوری اش بود درست نبوده و...هر چه بود او نتوانسته است به این نکته اقرار نکند که زندان سکوی پرش اندیشه او بوده است. کارگاه خیالش در زندان رنگ آمیزی شد.به قول عاصم زندگی اش رنگین شد.مثل زندگی نقاش ها.که با رنگ زنده اند.و رنگیزه ها برسرانگشتانشان می درخشد.و یا رنگ-به کسر ر- در دنیای رقصان موسیقی!رنگ شهرآشوب!
در درون زندان بودن، با دیوار های سنگی مضرس، که گویی لشکری از نیزه و تیغه شمشیر به سویت آوار می شود.در غاری تاریک ، چند قدم که بر می داری چراغ چشمت خاموش می شود، خیال سروانتس تا کجا پرکشیده است.نویسنده ها و شاعران و هنرمندان دارند، توی غار عکس می گیرند.عاصم گفت: چه تنگنایی؟
گفتم: اما از قصر کافکا بزرگتر است!
رگ خواب عاصم دستم آمده است! با جمله ای یا تصویری باید ویرانش کنم تا آبادان شود.کف دست راستش را بر دیواره تیز و ناهموار غار فشرد."قصر کافکا؟" مکث کرد...آن قصر لعنتی...های خلیل! سید می گوید این زندان سروانتس از قصر کافکا بزرگتر است!
" زندان قصر!..." برای عاصم می گویم که از اتفاق یکی از زندان های تهران نامش زندان قصر است.قرار است تبدیل به مرکز فرهنگی بشود...عاصم می گوید: گاهی سینه انسان دنده های او میله های افقی زندان او ست. باز قابل تحمل است.قصر کافکا زندان روح انسان است.جهان هر قدر هم که بزرگ باشد اگر اکسیژن نباشد؟
دقت کرده ای نامزد مسّاح نامش" فریدا" ست؟ به نظر تو چرا کافکا این نام را انتخاب کرده است؟ پس از کافکا، بولگاکف نیز همین نام را در " مرشد و مارگریتا" مطرح می کند. یادت هست در مهمانی دکتر؟ آن که فریاد می زد فریدا فریدا؟
این نویسندگان که می بینی همه شان آواره ی قصرند؟ این خلیل نعیمی را می شناسی؟ رمان نویس سوری است. چهل سال است رمان می نویسد. جراح درجه اولی است.به ظاهر سفت و سختش نگاه نکن . مثل کودک گریه سر می دهد . با صدای بلند فریاد می زند.انگار غیر از او و خدا کس دیگری در عالم نیست.
خلیل راه درازی آمده است. از متن قبیله بنی حمدان در "رقّه" جوشیده؛ در دمشق درس خوانده و به پاریس هجرت کرده است.هم جراح است؛ جراح ممتاز و هم فیبسوف و رمان نویس.او و عاصم هم نسل اند.عاصم مثل دریاست و خلیل مثل ساحلی صخره ای.بلند و دست نایافتنی.با چشمانی سیاه سیاه مثل عمق تاریکی و برق پرسشی همیشه در چشمانش.خلیل نعیمی یکی از بهترین رمان های ادبیات معاصر عرب را نوشته است:" دمشق 67" در این رمان شباهت غریبی به سلوک دولت آبادی دارد.از قول ابن وراق شخصیت در پرده می گوید: مشکل ما عدم شناخت کیان ومکان و زمان است.مرادش از کیان همان جسبجوی هویت است.ابن وراق در وطنش آواره وتنها ست.ابن وراق که نامی تاریخی ست مثل سنمار سلوک در این روزگار زندگی می کند.می خواهد تکلیف خود را با تاریخ روشن کند؛ و یا موقعیت خویش را تعریف کند.در وطن ابن وراق همه یک دیگر را تحقیر می کنند.گویی همان شیوه رامسس دوم فرعون زمان موسی زنده شده و" استخفاف"سکه رایج روزگار است.مهمانی عظیمی بر پا می شود. همه یک ملت بر سر سفره آبگوشت الاغ می نشینند.ابن وراق که نمی خواهد ازاین غذای اجباری لقمه ای فرو دهد آواره می شود.
حلیل می گوید:" من که از قصر گریختم!"وطن جایی نیست که هر روزه مرگ را مزه مزه می کنی، منتظری تا تمام شوی. وطن جایی ست که طعم زندگی رامی چشی.می گوید: تیغ جراحی شباهتی به قلم دارد.به مته پیکرتراش.اگر اشتباه کنی، زندگی خاموش می شود.دقت های ویژه لازم است که تیغ تو یله نبرد. رمان را هم همینطور باید نوشت. من خوب می فههمم که نویسنده کجا در میانه راه شخصیت رمانش را کشته و تا پایان فقط جسد او را فصل به فصل بردوش می کشاند.رمان یک موجودزنده است.عاصم می گوید: رمان یک کلمه است! می پرسم: می شود رمان یک کلمه ای نوشت.بی انقطاع؟
" چرا نمی شود؟ کوری ساراماگو!"
عاصم کوری را در متن اصلی پرتقالی خوانده است.
در اندیشه ام که این خیل نویسنده وشاعر وهنرمند همه از قصر گریخته اند؟ یا این که جهان برای هنرمند خود قصر دیگری ست و هستی هم قصر قصرها؟
این جهان زندان وما
زندانیان
بر شکن زندان وخود را وارهان
شرق

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (4)