کلمه(6)

شب شعر در برابر مغاره ی سروانتس ، شب شعر دیگری رادرذهنم تداعی کرد...روزگار دیگری بود...در صفحه نخست"الاعمال الجدیده"مجموعه اشعار تازه محمود درویش، دو تکه از شعر ابوتمام و لورکا نقل شده است.درویش به این دو شعر عنوان اندیشه برانگیزی داده است:توارد خاطر یا توارد سرنوشت؟
"نه تو تویی
ونه دیار همان دیار"

ابو تمام

" اکنون نه من منم
ونه خانه خانه من"
لورکا
زمستان سال 1361 بود.شورای ملی فاسطین در الجزایر تشکیل شده بود.شاذلی بن جدید رییس جمهور الجزایر بود.اسراییل بیروت را اشغال کرده بود ،کشتارصبرا وشتیلا همه را بهت زده کرده بود.فلسطینی ها یک بار دیگر آواره شده بودند.تصویر ابوایاد همچنان در ذهنم زنده است.لباس
خاکی رنگی پوشیده بود.مدام سیگار می کشید.آرام وبا نگاهی جستجو گر و غمزده.اریک رولو به اوگفته بود: می بایست داستان نویس بشوی یا نمایشنامه نویس.
شب شعر بود.سالن بزرگ قصر کنفرانس از هیجان می سوخت.محمود درویش شعر بیروت را می خواند.بیروت را به گونه ای تلفظ می کرد که انگار از بیروت بوی باروت به مشام می رسید.باروت عبیر آمیز
"سیب دریا؛ نرگس مرمرین
بیروت پروانه ای از سنگ؛تصویر روح در آینه
ستایش نخستین زن،عطر ابر
بیروت از درد و طلا و اندلس وشام
نقره؛ دریای کف آلود، وصیت زمین در میان پر کبوتر
مرگ خوشه گندم؛بیروت ستاره ای بی خانمان ،میان من و معشوقه ام...
بیروت خیمه ماست
بیروت ستاره ماست ..."
سالن آکنده از دود سیگار بود که مثل مه فضا را انباشته بود.و صدای آه...
سال آخردبستان، دبستان خیام؛ همکلاسی داشتم. مدرسه که تعطیل می شدو به خیابان کشتارگاه می رسید.سیگار همای باریکش را آتش می کرد، از جیب بغل دسته بلیط بخت آزمایی را که گیره فلزی درشت و براقی داشت در دست می گرفت. بلیط ها را تکان می داد وفریاد می زد : خوشبختی!اسمش مصطفی خیری بود.توی ازدحام جلوی سینما دنیا که فیلم سنگام را نشان می داد. پلیس با باتوم توی سرش زده بود.حالش بد شد. چند روزی بعد مرد. کسی اورا به بیمارستان نبرده بود...می گفت من در همه عمرم-دوازده سالش بود!- یک بیت شعر گفته ام:
این دود که بیرون رود از سینه چاکم
ابری شود وگریه کند بر سر خاکم
از آن روز هر وقت می دیدم یا می بینم که دود سیگار فضایی را انباشته یاد مصطفی در ذهنم زنده می شود...شعر درویش تمام شده بود.بیش از یک ساعت طول کشید.( این شعر با عنوان قصیده بیروت در جلد دوم دیوان درویش چاپ شده است. ص:195 تا 223) ناگاه یکی از میان جمعیت برخاست فریاد زد: من شعرم را بخوانم!
همه به اونگاه کردند.عرفات از جای برخاست وبه عقب نگاه کرد.محافظان عرفات به سوی آن فرد رفتند و کوشیدند او را ساکت کنند یا ازسالن بیرون ببرند.ابو ایاد درگوشی با عرفات صحبت کرد. عرفات میکروفون را گرفت وگفت: همه ما به دموکراسی احترام می گذاریم. هرچند پیش بینی نشده بود که یوسف خطیب شعر بخواند، اما از طرف جمع از او می خواهم که بیاید و شعرش را بخواند.
آمد؛با سیمایی سیه چرده و لاغر.کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید.کراوات نداشت. مویش هم روغن نزده ونامرتب یود.خواند:
"چه کسی تمام پادشاهان را از من می خرد؟
همه شاهان وهمه رهبران عرب را
همه را به یک وجب از خاک فلسطین اشغال شده می فروشم!
چه کسی اعلی حضرت و ولی عهد را از من می خرد؟
به بوی عطر پرتقال یافا؛ به پوست پرتقال آن ها را می فروشم!"
حال پس از بیست وپنجسال در این شب شعردر برابر مغاره سروانتس جهان دگر شده است.دیگر شب شعر در قصر کنفرانس ها در خارج پایتخت نیست. تنها کلاف دود سیگار عاصم در جایی که ما نشسته ایم تاب می خورد و رو به دریا می رود.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (3)