کلمه(7)


شاعران زیادی شعر خواندند...من همچنان گرم شعر عبدالمنعم فقیر م.شعر وطن...شب شعر تمام شده بود.عاصم انگار نمی خواهد از جایش بلند شود.
" بگذار سیگارم تمام شود!" باران نرمی گرفت.چند قطره ای و ایستاد.بوی دریا به مشام می رسد. آسمان آبی ست.کناره افق بنفش می زند.عاصم می گوید:" برویم یکی از قهوه خانه های" میدان شهدا" یا خیابان" دیدوش مراد" سیگار عاصم تمام نشده است.
"برویم!" از محله بلوز داد تا دیدوش مراد با تاکسی می رویم.راننده تاکسی می پرسد چه ترانه ای دوست داریم گوش کنیم؟ ام کلثوم ، فیروز، عبدالحلیم حافظ،!...کیف سی دی اش را نشان می دهد.
می گویم: رباعیات خیام ام کلثوم!
راننده جستجو می کند.شرمنده ندارم!می گویم: هر چه خودت دوست داری بگذار.راننده توی چشم های عاصم نگاه می کند.صورت مهتابی عاصم، چشم های آبی پررنگ و محاسنش که سفید است و سایه ای از رنگ خرمایی در آن پیداست.سرود جولیا پطرس در باره حزب الله را شنیدید؟
عاصم نشنیده، می گویم بگذار.عاصم می پرسد شنیدی؟ می گویم: صد بار!راننده تاکسی چهره ای مذهبی دارد. با محبت نگاهم می کند.می گوید من هم هزار بار گوش کردم.صدای پخش کننده را زیاد می کند.عاصم صاف می نشیند.از پشتی صندلی فاصله می گیرد. با سر انگشت روی زانو هایش ضرب می گیرد.دست هایش را مشت می کند.جولیا پطرس می خواند:
" با شما جهان را تغییر می دهیم...
ماه صدای ما را می شنود...
خاک پایتان را می بوسم
که به شرافت شرف می بخشد..." توی ترافیک گیر کرده ایم.عاصم ته سیگار برگ باریکش را توی دست فشرده است.کف دستش پر از توتون سیگار است...
به راننده می گوید، یک بار دیگر سرود را بگذارد.راننده لبخند می زند.می گوید: پسرم چهار سالش است ؛ این سرود را حفظه.
میدان ریاض الفتح پیاده می شویم.راننده تعارف می کند که کرایه نگیرد.عاصم بقیه پول را نمی گیرد.اشاره می کند که باشد.زمزمه می کند:
بکم سنغیر الدنیا...می گوید، در افق دور دست ذهنم شکی موج می زند که آیا این خود خوش خیالی دیگری نیست؟ ما دون کیشوت دیگری نیستیم که می خواهیم دنیا را تغییر بدهیم.از سوی دیگر دلم می گوید مگر تغییر ندادند.؟ارتشی را که در شش روز ارتش های سه کشور را شکست داد واز هر سه کشور بخشی از سرزمینشان را اشعال کرد.مگر این جوانان در سی و سه روز آن ارتش را زمینگیر نکردند.به ویترین کتابفروشی ابن خلدون نگاهی می اندازم. کتابفروشی تعطیل است.چشمم دنبال رمان است.عاصم می گوید هر وقت سفر می روم دلم در جستجوی قهوه خانه ای است مثل قهوه خانه داستان" بچه های محله ما" دوست دارم کسی هم در آنجا قصه بگوید. می گویم عاصم: کوچ واژه ها! این واژه را شما در شام هم دارید، قصه خون! عراقی ها دارند. در خیابان متنبی در قهوه خانه شابندر، قصه خون ها قصه می خواندند.آن قهوه خانه که اخیرا رمانی به نامش منتشر شده است:" مقهی شابندر" و آن خیابان که تازگی رمانی به نامش در آمده به نام:" شارع متنبی" در یک انفجار دود و خاکستر شدند.سایه ای بر چشمان عاصم می افتد.جوان می پرسد : چی میل دارید؟ می گویم چای نعناع.می پرسد ، قلیان هم می خواهید.عاصم اشاره می کند که نه.می گویم عاصم: رفته بودم پیشاور.در آنجا در مرکز شهر بازاری است، نامش بازار "قصه خوانی "است. این واژه از ایران کوچ کرده است...صدای خنده جوانان از میز های هر دو سوی ما بلند است. یکی شان دارد عاصم را به کنار دستی اش نشان می دهد.سر میز ما می آید: سلام من ماهر هستم. دیشب شما را توی تلویزیون دیدم.در ست می گویم؟
عاصم سرش را تکان می دهد ، لبحند می زند. بله خودم بودم.در ذهنم می گذرد که گویی جوان ها هم خلق و خوی و آداب و اصول و سر وشکلشان در جهان هجرت کرده است. این قیافه آشنا از کجا آمده است؟ چرا آمده است؟
شرق

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (6)