کلمه(8)

فقط " ماهر" ست که نگاهش عمق دارد و پرسشگر ست.بقیه دوستانش یک پسر و دو دختر، دارند به گلدان کوچکی که روی میز ست می خندند.پسر گلدان را می چرخاند ، توی سرش می گذارد؛ کلاه نقابدارش را برعکس به سر گذاشته...همه شان بی خودی یا به یک بهانه کوچک قاه قاه می خندند....به ماهر می گویم : دوست دارم با دوستانت حرف بزنم!
دعوتم می کنند سر میز، عاصم سیگار تازه ای دود کرده،گویی در جهان دیگری است.خودم را معرفی می کنم.ایرانی هستم. برای سمینار نویسندگان آمدم یک سئوال داشتم. در واقع دوتا سئوال در باره ی دونفر.یکی از آن ها الجزایری ست. دومی را نمی دانم از کدام کشور است.
دوست ماهر؛احمد گفت یعنی می خواهی با ما مصاحبه کنی؟
" نه دوست دارم ببینم جوانان عاصمه-الجزیره- در کدام حال و هوایند.
" بپرس!"
" دیدوش مراد کی بوده؟"
فقط ماهر می دانست که دیدوش مراد از انقلابیون الجزایر بوده. هیچ کدام نمی دانستند کی و چرا شهید شده.می پرسم بچه ها شما چند سالتان است؟احمد 28 ساله است.بی کار است. می گویم دیدوش مراد همسن تو بود که شهید شد.هیچ جستجو گری در ذهن و زبان بچه ها نیست. که مثلا تعجب کنند که من از کجا دیدوش مراد را می شناسم. یا بخواهند برایشان از دیدوش مراد حرف بزنم.انگار به زبان بی زبانی می گویند دیگر سئوال دوم را لازم نیست بپرسی!
می گویم: اما سئوال دوم! نانسی عجرم کجاییه؟ یکهو انگار اسفندند و بر آتش مخملی پاشیده شده اند.با هم از دهانشان این واژه ها می جوشد. با چهره هایی که از خنده و شعف برق می زند: یا سلام!
" متولد اشرفیه لبنانه!"
"16 می"
" 1983"
" دوازده سالش بود مدال طلای طرب گرفت..."
" یا سلام!"
جوانان می خواهند تا ساعت ها از نانسی عجرم حرف بزنند. من دیگر حرفی ندارم.از جایم بلند می شوم. هر چهارنفری با هم دم می گیرند: یا سلام!
می پرسم: یا سلام؟
" نمی دانی معروفترین کلیپ نانسی عجرمه..."
عاصم می گوید.قهوه خانه وقتی کافی شاپ می شود همین است! برایش داستان گفتگو با جوانان را تعریف می کنم.
عاصم می خواند:
بکم سنغیر الدنیا...با شما جهان را دگرگون می کنیم.!با این جوانان که نمی شود.این جوانان مظلومند.عاصم می گوید:"به ناگزیر ستم به پایان می رسد و شب به روز می انجامد ودر محله ما شورش برپا می شود وروشنایی می دمد و شگفتی پدید می آید..."
می گوید این اخرین عبارت بچه های محله ی ما نجیب محفوظ است.
می پرسد : دون کیشوت به فارسی ترجمه شده؟
" بله.اتفاقا ترجمه مشهوری هم هست. یک مترجم حرفه ای ناب داشتیم به نام محمد قاضی. با میکروفونی که روی گلویش می گرفت حرف می زد! بیش از چهل سال پیش او دون کیشوت را ترجمه کرده.
" تا چهل سال پیش ترجمه نشده بود؟"
" نه"
" از اسپانیولی ترجمه کرده؟"
" نه، از فرانسه اتفاقا یک ایراد مهم هم همینه. ما در فارسی مثلی داریم که دوبار اسباب کشی مساوی یک بار آتش گرفتن خانه است.متن وقتی دوبار ترجمه می شود، می شود آتش سوزی!"
همه ما مدیون آن مترجم هستیم.آن روز ها ترجمه در ایران بنیان مستحکمی پیدا نکرده بود.
" حالا پیدا کرده؟"
" ترجمه در کشور ما دلبخواهی ست."
در الجزایر در سال 1898 بخشی از دون کیشوت ترجمه شد.در مصر هم عبدالقادر عبدالرشید در سال 1923 ترجمه کرد. البته تلخیص بود.مترجم دیگری، رفعت عطفه دون کیشوت را ترجمه کرده؛ از متن کهن اسپانیولی،او همه متون پهلوانی به زبان عربی را خوانده تا بتواند زبان مناسبی برای ترجمه پیدا کند.زبا ن ترجمه فارسی چطوره؟"
" در هم شده! زبان دون کیشوت مناسب است. اما زبان سانچو پانزا نه. مثل زبان دون کیشوت شده.اسامی را هم با تلفظ فرانسه ضیط کرده.که شیرینی و تناسب اسپانیولی را ندارد."
(شرق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (5)