کلمه(9)


صدای قاه قاه جوانان بلند است.می گویم:
" عاصم این جوانان شادی را گم کرده اند نمی دانند کجا ست."
" شادی؟ ..."
" برایت یک قصه تعریف کنم. مترجم دن کیشوت سرطان حنجره می گیرد.او را برای معالجه می فرستند آلمان. پزشکان معاینه اش می کنند و آزمایش های مختلف. پزشک جراح به قاضی می گوید،باید حنجره ات را عمل کنیم. اما یک اتفاق می افتد دیگر صدا از توی دهانت بیرون نمی آید.نمی توانی حرف بزنی. قاضی لبخند می زند: که اشکالی ندارد! عمل کنید. دکتر دوباره برایش توضیح می دهد.گمان می کند که قاضی حرف او را در ست متوجه نشده. قاضی می گوید: خوب فهمیدم ، من در کشوری زندگی می کنم که ترجیح دارد دهان انسان بسته باشد.یا صدایش به گوش نرسد.
عاصم می گوید چه روح غریبی از دن کیشوت در این داستان دمیده شده، . واقعی ست؟
" بله"
"یک کار استثنایی هم در باره مترجم دن کیشوت صورت گرفت؛ پیکره چارمتری اش را در زادگاهش در مهاباد نصب کردند. "
" حالا صدایش را مردم از سنگ می شنوند..."
" شاید هم از بتون!"
" همین است دیگر مثل قهوه خانه که کافی شاپ شده."
می گویم ؛ عاصم در باره دن کیشوت نظرت چیه؟
" مقدمه یوسا بر چاپ تازه دن کیشوت را پسندید م. خواندی؟"
"نه"
" خیلی طولانی نیست.شاید حرف اصلی اش این است که دن کیشوت یک روح عاشق و آزاد است؛ دنیای خیال انگیز او خیرخواهی او با دیواره سخت و پر قساوت واقعیت رویارو می شود.البته او در بستر مرگ گویی زندگی خود را مرور می کند و خسته از مالیخولیای یک عمر از سانچو پانزا عذر خواهی می کند.آخر سر سانچو پانزای واقع بین است که برای دنیای خیال انگیز دن کیشوت اشک می ریزد وآرزو می کند که کاش بار دیگر؛ با هم سر به کوه و صحرا می گذاشتند و دن کیشوت نمی مرد.
من که خیال می کنم دن کیشوت مهمترین و تاثیر گذارترین شخصیت ادبی است که آفریده شده است.همین الان هم زنده است.مگر بن لادن روایت دن کیشوت در زمانه ما نیست.منتها برعکس دن کیشوت؛ او غول ها را آسیاب بادی می بیند. حمله می کند و در یک یورش دو برج تجارت را که مثل غول ایستاده بودند نابود می کند.هر چه روایت دن کیشوت کمدی می نماید، روایت بن لادن تراژدی ست.
اصلا انگار همه دن کیشوتند ابزار و امکان هایشان فرق می کند. سانچوپانزایی هم در کنارشان نیست که با او گفتگویی داشته باشند.دور و بری ها هم دن کیشوت هایی در اندازه های متفاوت هستند.البته با این تفاوت بسیار مهم که ذرّه ای از صداقت دن کیشوت در این ها نیست."
چای نعناع را نوشیده ایم.جوانان با هم زمزمه می کنند: یا سلام!
از پشت شیشه به خیابان دیدوش مراد نگاه می کنم.خیابان خلوت شده است.گاهی نور ماشین تاریکی را کنار می زند.عاصم می گوید یک رستوران سراغ دارم، رستوران رنگین کمان، برویم مثل دن کیشوت صبحانه و ناهار و عصرانه و شاممان را یکجا با هم بخوریم.از جوانان خداحافظی می کنیم.ناگاه عاصم رو به جوانان کرد و پرسید: می گویند خانه محمد ارکون توی همین خیابانه؟ نشانی اش را می دانید؟ همگی سر تکان می دهند که نمی دانند.عاصم می پرسد: اصلا اسم محمد ارکون به گوشتان خورده؟نه!
تا رستوران رنگین کمان پیاده رفتیم.عاصم گفت: من از آینده می ترسم.این جوان ها چطور می توانند ستون آینده بشوند؟ چطور ؟ با این ها چگونه حرف بزنیم؟ می گویم: تو که درست انتخاب کردی با زبان رمان و سنگ!
جد بزرگت مولوی گفته است:
بازگو تا قصه درمان ها شود
باز گو تا راحت جان ها شود.

شرق

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (11)