کلمه(10)

خیابان خلوت شده است.مغازه ها همه بسته اند.رهگذران با شتاب می روند.ساختمان ها کهنه اند.هیچ برق رقصنده ی نئون بر تابلویی یا ساختمانی دیده نمی شود.رستوران رنگین کمان-مطعم قوس و قزح-چندان شلوغ نبود.انگار معدل سنی مشتری ها بیست- سی سال نسبت به کافی شاپ بالا رفته بود.در یک سمت سالن چند خانواده کنار هم نشسته اند.کیک بزرگی در وسط میز است.با انبوهی شمع.بالای میز پیرمردی نشسته که چانه اش را روی دسته عصای شیری رنگی گذاشته است.با خودم می گویم جشن تولد اوست؟ چهره اش فرسوده و موهایش مثل توده ای برف است.
برق نگاه پیرمرد در میان همهمه ی فرزندان و نوه ها و نتیجه ها روشن و خاموش می شود.عاصم می گوید: انگار در دنیای جشن تولد غرقی؟
دارم به گذر نسل ها فکر می کنم.جوانانی که در کافی شاپ دیدیم ارتباطشان با نسل های پیش گسسته بود. مدتی پیش رفته بودم کیوتو.کنفرانسی برگزار شده بود، در باره " هویت ژاپنی" چهار نسل از فیلسوفان جوان و کهنسال در سمینار حضور داشتند. دیدی هیچوقت این سمینار ما سر وقت تشکیل نشد. برنامه روشن و قابل پیش بینی نبود.آن ها مثل ساعت همه چیزشان در ست، سنجیده و به هنگام بود.فیلسوفان جوان در دهه بیست عمر، دهه ی چهل، دهه ی شصت و دهه ی نود.سمینار را پروفسور کیم اداره می کرد.یکی از بحث ها این بود که : هویت با انتقال دقیق و موثر و سنجیده سنت صورت می گیرد.می گفتند بمباران هیروشیما و ناکازاکی حالا جزء سنت ژاپن شده است.هر ژاپنی تا سن هیجده سالگی در یک برنامه مشخص حتما دوبار موزه ی صلح در هیروشیما را می بیند.این دیدار غیر از سفرهای خانوادگی و یا شخصی ست. مراد سفری ست که دبستان یا دبیرستان تنظیم می کند.بچه های ژاپنی نام کودک سه ساله ای را به یاد دارند؛که توی حیاط خانه شان ، دوچرخه سواری می کرد و مرکز انفجار در یک کیلومتری خانه شان بود.آن کودک ذوب شد و دوچرخه اش مثل کلاف در هم پیچیده شد.آن دوچرخه توی موزه است. هیچ ژاپنی نیست دختر بچه ای به نام ساداکو سازاکی را نشناسد.او در اثر سرطان خون ناشی از بمباران اتمی هیروشیما مرد.
همان کاری که آمریکایی ها با عروسک باربی کردند و از باربی یک فرهنگ برای کودکان دنیا درست کردند.ژاپنی ها هم ساداکو را به عنوان نماد مظلومیت زنده نگه داشته اند.
عاصم گفت: به همین خاطر تا وزیر دفاعشان مطلبی در تایید بمباران بر زبان آورد ،برکنار شد.
کیک بزرگ را آوردند جلوی پیرمرد.دورش را گرفته اند.همه با هم شمع ها را فوت می کنند.در میان شمع ها عدد 90 به چشم می خورد.پیرمرد را می بوسند.چشمانش برق می زند.سر ش را بالا گرفته است.عاصم کف می زند و سر تکان می دهد: مبروک!
پیرمرد با محبت سر تکان می دهد.توی گوش خانمی که شصت هفتاد ساله به نظر می رسد چیزی می گوید.برای ما کیک می آورند. آن خانم می گوید. سفارش پدرم است.سمت پیرمرد می رویم. با او دست می دهیم.صورتش را می بوسیم. پیرمرد دستم را توی هر دستش نگاه می دارد. می گوید: خوبی پسرم.
آن ها همه رفته اند.در رستوران فقط من و عاصم نشسته ایم. در گوشه ای دیگر مردی تنها نشسته،لیوان آب را توی فضا نگهداشته، نه می نوشد و نه بر زمین می گذارد. حالا دگر در خیابان دیدوش مراد پرنده پر نمی زند.تاریکی غلیظ تر شده و سکوت سنگین تر.ساعت یک بامداد ست.منتظر تاکسی یا شخصی هستیم.مضمون رمان " ان سوی تاریکی" موراکامی را برای عاصم می گویم.دو خواهر، دو پاره از زندگی،راوی اول خواهری ست –ماری-که به قطار نمی رسد و شب را در رستورانی تا به صبح سر می کند و با نوازنده ای دوره گرد حرف می زند. خواهر دوم-اری- در بسترش خفته است. راوی دوم دوربین است که وارد اتاق می شود و ما از چشم دوربین به او نگاه می کنیم.برکه ای آرام.
هتل اوراسی همان است که بهار سرود: ای دیو سپید پای در بند!
تصویر های شب شعر؛ راننده تاکسی؛ جوانان و جشن تولد در ذهنم زنده اند.همه سان خاطره شدند.ساعتی پیش با هزار سال پیش چه تفاوتی دارد؟
کاروان هایی از هستی که سوی عدم تاختند. حد اکثر خاطره شدند.خاطره ای که چند روزی دیگر غبار می گیرد.و از یاد می رود.
کلید اتاقمان را گرفتیم.عاصم می گوید: گفتی زندان سروانتس از قصر کافکا بزرگتر است؟
توی مهتابی می نشینیم. عاصم کتاب موراکامی را از روی میزاتاقم بر می دارد.صدای دریا به گوش می رسد
(شرق(.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (10)