کلمه(11)


کتاب " پس از تاریکی" را ورق می زند.به بخش اول کتاب نگاه می کند.در بالای صفحه سمت راست، یک ساعت نقش شده است. ساعت سه دقیقه به دوازده نیمه شب." از چشم پرنده ی بلند پرواز شب ، به شهر می نگریم..."
می گویم همین جمله آغاز رمان می تواند کلیدی به ما بدهد؛ به زندان سروانتس و قصر کافکا از کدام زاویه یا چشم انداز نگاه می کنیم.داستان سه برادر را تعریف می کنم.عاصم می گوید: هنر مند می خواهد از قله نگاه کند.باید صخره خلاقیت را بر دوش بکشاند.مثل سیزیف. البته بی جرم و بی جنایت! تا از آن صخره سکویی بسازد برای نگریستن به هستی، تاریخ، جهان...مهمتر از همه به عمق جان خویش. این راهی نیست که حکومت ها بتوانند در پیش پای هنرمند بگذارند. در باره نسبت بین هنرمند و قدرت صحبت می کنیم.عنصری و فردوسی را مثال می زنم.بدیهی ست که عاصم فردوسی را می شناسد؛ اما نام عنصری به گوشش نخورده است.برایش تعریف می کنم که گفته اند دیگدان عنصری از نقره و اسباب سفره اش از طلا بوده است.فردوسی هم گاه در سرمای سوزان و در توفان تگرگ نان خورشی در سفره اش پیدا نمی شده است:
تگرگ آمد امسال بر سان برگ
مرا مرگ بهتر بدی از تگرگ
در هیزم وگندم وگوسفند
ببست این برآورده چرخ بلند
می آور که از روزمان بس نماند
چنین بود تا بود و بر کس نماند
عاصم می گوید دوباره بخوان! می خوانم، این بیت را هم از اول داستان رستم و اسفندیار می افزایم:
مرا نیست فرّخ مر آن را که هست
ببخشای بر مردم تنگدست
عاصم تحت تاثیر موسیقی واژگان فردوسی ست.ترجمه شعر را برایش می گویم؛ می گوید : امروز گفتی جوانان شادی را گم کرده اند.ببین فردوسی در سال های پیری برغم فقر چه خوب شادی را پیدا کرده است.چه جان رنگینی دارد!"جان رنگین تکیه کلام عاصم ست.
" جان هایی که مثل باغ گل رنگین و معطرند.این رنگ و عطر به کلمه ای مربوط است که از عمق دل آن ها می جوشد. ان ها در همه عمر کارشان ویران کردن زندان و آزاد کردن جان انسان هاست."
عاصم می گوید : دریغ ترجمه مناسبی از شاهنامه ندیده ام. ترجمه ای که کار یک عمر باشد، نه سردستی. هزار سال است از شاهنامه می گذرد هنوز درست به عربی ترجمه نشده.بلخی هم نشده. دن کیشوت را چند سال بعد از انتشار به انگلیسی و دیگر زبان های اروپایی ترجمه کرده اند.ترجمه انگلیسی جلد اول در سال 1612 منتشر شده است.توماس شلتون ترجمه کرده.یک ترجمه انگلیسی درجه اول هم دارد که دانشگاه آکسفورد چاپ کرده،ترجمه چارلز جاروز،این ترجمه هم 260 سال از عمرش می گذرد!
کاش فارسی بلد بودم.شما می گویید فارسی یا ایرانی؟ فارسی.الان هم دیگر دیر ست.ترجمه شاهنامه کار عمر ست.البته بخت خوشی است که انسان سال ها با فردوسی یا بلخی همدم باشد. می گویم یک شاهنامه پژوه به نام ولف در زیر زمینی نمور سال های سال عمرش را صرف تنظیم واژه های شاهنامه کرد و چشمش اندک اندک خاموش شد. مثل چشمان نیکلسون که صرف ترجمه مثنوی شد...
" همین است! آن ها شادی را پیدا کرده بودند.وقتی در زندگی هدف مشخصی داشتی و همه عمرت را صرف رسیدن به هدف کردی؛ شادی را پیدا کرده ای. زندان قصر کافکا، جایی ست که از بن وجود ژوزف کا ؛انکار می شود.میله هایی سنگین تا عمق جان انسان که از آن رهایی یا گریزی وجود ندارد.یک جمله ای کافکا دارد وقتی این جمله به یادم می آید.می لرزم.سیگار را به زیر سیگاری تکیه می دهد.سکوت می کند.حالا صدای دریا و نسیم به گوش می رسد.می گوید:
" اعتقادی مثل گیوتین.همانقدر سنگین و همانقدر سبک."
سروانتس در زندان عقیده نبود، زندانی خیال بود.

(شرق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (7)