کلمه(13)

می گویم: باید از نگاه زندانی به زندان تعریف روشنی داشته باشیم.سروانتس به عنوان یک عنصر ماجراجو و رزمنده ی صلیبی گرفتار می شود و پنجسال از عمرش را در زندان الجزایر می گذراند.او نبرد را به عنوان محور اصلی زندگی اش انتخاب کرده بود.دن کیشوت چند بار به این بخث به تفصیل می پردازد.شمشیر را بر قلم ترجیح می دهد.در فصل 37و38 جلد اول، و نیز فصل های ابتدای جلد دوم ؛دن کیشوت به ارزیابی شمشیر و قلم پرداخته، نهایتا شمشیر را انتخاب می کند...البته سیسرون می گفت: شمشیر باید در برابرقلم سر خم کند.
عاصم گفت: شمشیر که سر، خم نمی کند!
می گویم: سعدی کوشید از منظری بین قلم و شمشیر آشتی برقرار کند. سروده است:
قلمزن نگهدار و شمشیر زن!
می گوید یک نیم نگاه به نقشه سیاسی دنیا نشان می دهد که تقریبا همه جا کار دست شمشیرزنان است.شمشیر زنان پیدا و پنهان.
می خواهم عاصم بیشتر حرف بزند. سکوت کرده است. می گوید برگردیم به زندان سروانتس. تا هنرمند احساس زندانی بودن نکند ، چشمه خلاقیتش نمی جوشد! منظورم فیزیک زندان نیست، حتی می تواند خیال زندان باشد.می دانیم که کافکا حتی یک ساعت هم در زندان به سر نبرد، اما بزرگترین زندان جهان-قصر- را آفرید.زندانی نبود؛ اما کدام زندانی مظلومتر و معروفتر از "ک" در داستان قصر. هیچ وقت مهمانسرای قصر را با مهمانسرای دن کیشوت مقایسه کردی؟
انگار می توان هزار سال در مهمانسرای دن کیشوت زندگی کرد؛ اما نمی توان شبی را در مهمانسرای قصر به سر برد.ماجراهای دن کیشوت؛ ماجراهای یک روح آزاد و عاشق است.در زیر آفتاب و گستره کوه و دشت.ماجرای " مساح" در قصر؛ ماجرای یک روح اسیر است.روحی که قصر "تمام خلوت" او را گرفته است. سروانتس می خواهد دن کیشوت را از زندان خیال آزاد کند و می کند. این که هنوز هم و تا همیشه دن کیشوت خوانده می شود. برای این است که انسان ها زندانی خیال خویشند. پدیده ها را آن گونه که دوست دارند می بینند. سحنان را آن طور که می پسندند، می شنوند.
می گویم: عاصم به این سخن پیامبر ما دقت کرده ای؟ از خداوند می خواهد که پدیده ها را چنان که هستند ببیند و بشناسد. اللهم ارنی الاشیاء کما هی.
عاصم می گوید:من قصر کافکا را بیشتر حس می کنم.مگر نگفتی این نویسندگان از قصر گریخته اند. گرچه خیال می کنند به دنیای آزاد آمده اند.
ها! راستی نام مهمانسرای قصر " وست وست" است! اینان که همه " ایست ایست" اند.
شعر کیپلینگ را زمزمه می کنم؛ غرب غرب است و شرق شرق...
عاصم زندگی سفر است!مگر متنبی نسروده: برو تا غرب غرب؛ تا آنجا که دیگر مغربی وجود ندارد! به شرق شرق سفر کن؛ تا آنجا که دیگر مشرقی نیست!
عاصم می گوید: انگار دن کیشوت یک سفر مشرقی است و قصر یک سفر مغربی. ذهنیت سروانتس ذهنیت شرقی ست و هزار و یک شب بیش از هر ماخذ دیگری در دن کیشوت حضور دارد. داستان های پهلوانی مثا آجر در بنای دن کیشوت به کار رفته است. اما نقشه و ساختمان شرقی است. از زندان سروانتس می توان افق را تماشا کرد. در قصر کافکا هر لحظه بیشتر در مغاک فرو می رویم. اصلا در جان ما هم مشرق است و هم مغرب.برخی روحیه مغربی دارند. مثل غروب تیره و خاکستری اند. برخی هم روحیه مشرق، انگار آفتاب هر دم از دلشان طلوع می کند. وقتی قصر را می خوانم سایه سرد و سنگین و سبک گیوتین را بالای سرم، یا پیش چشمم حس می کنم
(شرق).

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)