کلمه(14)


افق بنفش می زند،با رگه هایی ارغوانی،دیگر هیچ صدایی نیست.جز صدای دریا و نسیمی که در سکوت سنگین آوایش شنیده می شود.سیگار برگ باریک عاصم به نیمه رسیده،.صحبتمان هم گل انداخته است.کی و کجا چنین فرصتی تکرار می شود؟ از دوستی ما دوسه روزی بیشتر نمی گذرد اما انگار ریشه های این دوستی از اعماق اسطوره ها جوشیده است. می گویم: عاصم این سخن ها که تمام نمی شود!صبح هم باید برویم سمینار.عاصم می گوید: خسته که نیستی؟
نه! پس تا سپیده بزند بنشینیم. ساعتی دیگر سپیده می زند.لازم نیست حرف بزنیم فقط به رنگ افق نگاه کن! من هر جا که باشم.غروب یا طلوع خورشید را از دست نمی دهم.هم غروبش را دوست دارم که رفتن را در ذهنم زنده می کند و هم طلوعش را که آمدن را. آن داستان سه برادر موراکامی تکان دهنده بود.برادری که سنگ را به قله می رساند.وقتی تشنه است تیغه های یخ را می مکد و وقت گرسنگی خزه می خورد تا همیشه از ارتفاع به همه جهان بنگرد."ک" در رمان قصر گویی وارد مردابی شده است.از جنس ظلمات و سرما و غبار.اندک اندک فرو می رود،یخ می زند. هم تاریکی غبار او را فرا می گیرد ، هم ظلمات و هم کبودی سرما. یک جا "ک" لبخند می زند.از دیواری بالا می رود.مثل کوهنوردان پرچم کوچکی را لای دندان گرفته است.حضور خود را در یک ارتفاع اعلام می کند.گیرم از آن دیواری که بالا می رود دیوار قبرستان است.و افقی که در پیش رویش گشوده می شود،صف سنگ قبرها و صلیب ها. به هر صورت تا دیوار در برابرش بود، همین سنگ قبر ها را هم نمی دید.من که حرف زدم!
عاصم می خندد.انگار سایه غول آسای ساختمان هتل اوراسی فضا را تاریک تر کرده است. ناخودآگاه واژه اوراسی در ذهنم گیر می کند. اوراسی؟ دندان روی جگر می گذارم تا رشته سخن عاصم گسسته نشود.اما گویی ناخودآگاه زمزمه کردم: اوراسی! طنین موسیقایی واژه توی ذهنم پیچیده بود.گویی پرنده ای از افق پر می کشید و در دشتی دوردست محو می شد. اوراسی...
عاصم گفت: کاش از قله اوراسی به الجزایر نگاه می کردیم!از این قله ها هم می توان دریا را دید و هم صحرا را.در دوران انقلاب اوراسی خانه انقلابیون الجزایر بود.مثل اوراسی که حالا مهمان خانه ماست... مدیر اجرایی سمینار عبدالناصر خلف، هم داستان نویسه و هم نمایشنامه نویس.اسم پسرش اوراسه و اسم دخترش اوراسی!حالا فقط به افق نگاه کن!عاصم به محوطه هتل نگاه می کند.سایه ساختمان، نهنگ سیاه!می گوید: معمار این هتل حتما در ذهنش تصویری از اوراسی بوده است. اوراسی همینطور در شرق الجزایر ایستاده است.تا عده ای از آن ارتفاع هول انگیز به جهان نگاه کنند. عاصم عبارت کافکا را زمزمه می کند، در ذهنم می گذرد که مگر او همیشه قصر را می خواند؟
"با پرچم کوچکی که میان دندان هایش گرفته بود، از دیوار بالا رفت،سنگ ها زیر پایش تکان می خوردند،بالا رسید.پرچم را نصب کرد. پرچم با باد می رقصید.به همه سو نگاه کرد.به صلیب هایی که در زمین می پوسیدند.هیچ کس در آن موقعیت و آن وقت از او بزرگتر نیود.ناگاه معلمش رسد. وادارش کرد به پایین بپرد، زانویش زخمی شد.نمی توانست درست راه برود،با هر جان کندنی که بود ، خود را به خانه رسانید.اما سرانجام بالای دیوار رفته بود.احساس پیروزی، در نگاهش، حس پیروزی در تمام عمر بود."
من در مجسمه هایم گاهی به این نکته فکر می کنم که مجسمه از آن بلندا چگونه نگاه می کند.مجسمه های سیاسی ها و نظامی ها را دیده ای؟همان ها که توی شهرها و یا حتی مثل سوریه خود ما توی بیابان ها هم نصب می کنند، در نگاهشان چیست؟
باید ریشه داستان یا افسانه ای را که موراکامی روایت کرده پیدا کنم.آن چه از سیگار برگ مانده است را میان سرانگشتش پرپر می کند. بوی توتون در فضا پیچیده است.
در داستان هایم هم این دغدغه را دارم که شخصیت داستانی چگونه به خواننده نگاه می کند!تو تا به حال این تجربه را داشته ای که شخصیت داستانت سر در پی ات بگذارد؟
(شرق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (6)