کلمه(15)


در برابر پرسش عاصم درمانده ام!چه نسبتی بین شخصیت های داستانی و نویسنده وجود دارد؟ جدال نقش با نقاش؟نقش با نقاش پنجه می زند...به چشم های عاصم نگاه کردم. بارقه ای از سپیده بر چهره اش افتاده است. می گویم: هر وقت به این موضوع فکر کرده ام . بی درنگ به یاد گفتگوی مولانا جلال الدین و ایاز می افتم. از شخصیت داستانش می خواهد که با او حرف بزند.در باره ی او حرف بزند! او در میان داستان ایاز مانده است و توفان خیال عاشقانه ویرانش کرده است." ماندم از قصه ی تو قصه ی من بگوی!"
لحظه ای انگار توفان می ایستد. به ایاز می گوید:
هم تو می خوانی مرا ای مقتدا
من کُهِ طورم تو موسی وین صدا
پس فسانه عشق تو خواندم به جان
تو مرا کافسانه گشته ستم بخوان!
داستان در حقیقت پژواک صدای ایاز است که به گوش ما می رسد. نویسنده ، آن برادر بزرگ افسانه موراکامی نیست که می خواهد بر قله کوه پای بگذارد و از ان ارتفاع جهان را بنگرد. بلکه خود کوه است.کوه طور.که صدای موسی و صدای خدا در آن پیچیده است...
عاصم برخاسته؛ به لبه صندلی تکیه می زند، افق را نگاه می کند؛ می گوید:
" اگر شخصیت داستانت از عمق رنج و سویدای دلت جوشید، رهایت نمی کند. سر در پی ات می گذارد.همه عمر با توست. این نویسندگان و شاعرانی که در این سمینار آمده اند.در جهان دیگری زندگی می کنند.سرزمین ادبیات.در این سرزمین شخصیت هایی هستند . که هر چه بر عمرشان می گذرد زنده تر می شوند.معکوس شخصیت های سیاسی که به مرور زمان می میرند و فراموش می شوند.با صلاح نیازی صحبت می کردم، گفت؛ همچنان به حرف تو فکر می کند که گفته بودی سیف الدوله در سایه متنبی زندگی می کند.شخصیت داستانی اگر درست آفریده شود.به قول همینگوی نویسنده درست بنویسد،می ماند.ماندنی که روز به روز جلوه ی بیشتری پیدا می کند. حتی اگر مشخصاتش را ندانیم. مثل مشخصات"ک" در داستان قصر که صحبت می کردیم. نمی دانیم چه قیافه ای دارد؟ حتی نامشس را درست نمی دانیم، فقط"ک"! اما انگار همه ما در مراحلی از زندگانی مان مثل او هستیم.ببین این همه ابهام و ایهام را چقدر به وضوح حس می کنیم؟ این شخصیت تو را دنبال می کند.
می گویم: عاصم کلام آخر! برویم ، تا برای سمینار خواب نمانیم. ساعت چهار و ربع است.فقط یک نکته. در باره اش فکر کن. وقت دیگری حرف بزنیم. به گمانم شخصیت داستانی زندگی های مختلفی را پیدا می کند.سفر های متفاوتی، شاید بتوان گفت اسفار اربعه شخصیت داستانی. از درون ذهن و روان نویسنده می جوشد، با جهانی که او زندگی می کند نسبتی دارد.هر تکه آن شخصیت را از کسی و جایی گرفته است.رمان چاپ می شود.شخصیت زندگی خود را مستقل از نویسنده آغاز می کند.نویسنده در معرض گفتگو در باره آن شخصیت قرار می گیرد. انگار شخصیت به ذهن و روان او باز می گردد. نویسنده را تعقیب می کند.دیگر نویسنده گریزی ندارد. تجربه غریبی دارم! از طیب صالح پرسیدم : چرا در کتابخانه مصطفی سعید که به تفصیل مختصات کتاب ها در " موسم هجرت" روایت شده است؛ نمابشنامه های شکسپیر نیست.مدتی فکر کرد. با حالتی شگفت زده و محزون گفت: چرا نیست؟ چرا مصطفی سعید شکسپیر نمی خواند؟
واکنش طیب صالح ان قدر غریب و بهت انگیز بود، که گویی آن کتابخانه را واقعا شخصیت داستانی ترتیب داده است و نه نویسنده!
از گلدسته مسجدی که در برابر ماست صدای اذان بلند شد.عاصم را بدرقه می کنم.کلید اتاقم را بر می دارم. می پرسد کجا؟ می گویم. اگر بدانی آنانی که برای نماز صبح به مسجد می آیند و قتی تو را می بینند چه مهری در چشم هایشان می درخشد.من این برق نگاه ها را از دست نمی دهم! عاصم می گوید: فردا همراهت می آیم
(شرق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (4)