کلمه(16)


علی بدر داستان نویس عراقی صدایم می کند.صلاح همدانی و احمد مختار هم نشسته اند.هنوز سالن صرف صبحانه خلوت است. در ذهنم انگارسایه روشن هایی پدیدار می شود.پررنگ می شود و خاموش. با خودم می گویم لابد از کم خوابی ست. خرما ها را خوشه ای کنار میز چیده اند.و نیز زیتون های درشت سیاه و سبز روشن.خوشه ای خرما واندکی زیتون و یک لیوان شیر بر می دارم.صلاح می گوید: تو برای این که چی بخوری فکر می کنی؟ چه حوصله ای داری.
چرا این حرف را می زنی؟
برای این که هم دیروز و هم امروز تعداد زیتون های بشقابت مساویه!
اتفاقیه!
من یک ارکستر کامل دردم.تنها چیزی که در خورد و خوراکم حساب و کتاب دارد، قرص هایم است.قلبم گاه گاه یک تلنگری می زند.یک پزشک فرانسوی می گفت: یک ببر توی سینه ات خفته است.اگر سربردارد؛د ر یک آن ویرانت می کند.گاهی با این ببر حرف می زنم. گاهی عرصه به ام تنگ می شود. بر سرش فریاد می زنم که پس چرا بیدار نمی شود؟
دیشب فیلمی را از تلویزیون دیدم.قلبم تلنگر زد.توی مهتابی نشستم. شهر را می دیدم. جوان ها که پشت وانت بارها تلمبار بودند. پرچم های رنگی سرخ و سبز تکان می دادند. تیم های فوتبال را تبلیغ می کردند.همه مثل یک فیلم صامت از جلو چشمم عبور می کرد. تلویزبون فیلم ویران کردن روستای " امّ حیران" را در صحرای " نقب" فلسطین نشان می داد.خانه ها بیشتر شبیه کپر بود.بولد وزر ها خانه ها را خراب می کردند. تا تیغه ها شان به پای دیوار خانه ای می رسید ؛آوار می شد.کیف و کتاب های بچه مدرسه ای ها را هم از آن ها گرفته بودند.کفش و لباسا را هم گرفته بودند. در ام حیران 41 دهکده بوده. همه را ویران کرده بودند .ببین! کیف و کتاب یه بچه ده یازده ساله را از توی دستش می گیرند.صلاح بغض کرده بود.علی بدر انگشتاش را در هم گره زده بود.احمد مختار فنجان چایش را در هوا نگه داشته بود.نه می نوشید و نه روی میز می گذاشت.پیرمردی فلسطینی می گفت: ام حیران را از صفحه وجود حذف کردند.
علی بدر گفت: صلاح! بغداد کاظم ساهر را شنیده ای.؟ بدون این که منتظر پاسخ صلاح بماند، خواند، با صدایی بم و خوش طنین:
" کثر الحدیث عن اللتی اهواها...
در باره آن که دوستش دارم سخن بسیارست.
سخن بسیارست که او کیست؟
چند سالشه؟ نامش چیست؟ رازش کدام ست؟چهره اش چگونه است؟
او از هر زیبایی زیبا تر است.
او از همه با شکوهتر است!
گفتند : تو شبانه پیش او می روی؟
شبت رابا او می گذرانی؟
طبعا طبعا...
چشمان او خانه من ست.بستر من است.تکیه گاه من است.
همه غم هایم را بر طرف می کند.کاش با سرانگشتش پیشانی ام را لمس می کرد.
بغداد!"
صدای علی بدر اوج گرفته بود.خدمتکاران سالن از گوشه و کنار به میز ما نگاه می کنند.
یک خانواده فرانسوی کنار ما نشسته اند.صندلی هایشان را رو به میز ما تنظیم کرده اند.صلاح کف دست راستش را بر قلبش می فشرد.زمزمه می کند: طبعا طبعا( طبعا اول با تنوین و دومی بدون تنوین) احمد با همان آهنگ واژه ها کف می زند: طبعا طبعا . موسیقی کلام و طنین دست ها همخوان شده اند.
صلاح دیگر نتوانست خودداری کند.اشک از چشمش جوشید: این همه ویرانی سهم ماست؟ پاسخ ویران شدن زندگی کودکان عراقی و فلسطینی را چه کسی می دهد؟ کیف و کتاب بچه مدرسه ای را از دستش بگیرند؟ خانه اش را جلوی چشمش ویران کنند؟ ببیند پدر و مادرش تلخ در گوشه ای ایستاده اند و گریه می کنند؟ می گویم: صلاح همین" بچه های امّ حیران" را بنویس.وقتی نوشتی ام حیران می ماند. مثل نام های همه روستاهای ویران شده و محو شده ی فلسطینی که در داستان های امیل حبیبی یا شعر درویش و سمیح القاسم مانده است.
(شرق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)