کلمه(17)

توی مینی بوس نشسته ایم تا به کتابخانه ملی برویم. تعدادی از نویسندگان برای دیدن مغاره ی ابن خلدون به شهر "ریات " می روند. می گویند ابن خلدون پس از کشاکش های بسیاری که در زندگی سیاسی اش داشت؛ سرانجام به آن نقطه پناه برد، ثمره رنج و تنهایی اش شد " مقدمه ابن خلدون" مثل صدرالمتالهین؛ که از غوغای زمانه گریخت و به " کهک" رفت و محصول این گریز از زمانه ای که مختصات آن را در مقدمه ی اسفار نوشته است، شد اسفار و تفسیر قرآن مجید و شرح کتاب العقل والجهل "اصول کافی."
صدرالمتالهین را از حوزه علمیه اصفهان اخراج کرده بودند. اکنون چراغ اندیشه فلسفه اسلامی در حوزه های علمیه ؛ اسفار اوست...خلدون شمعه یک نویسنده و پژوهشگر سوری است که سال های سال است، در لندن زندگی می کند.کنار هم نشسته ایم . می گوید، اگر این خلوت و تنهایی ابن خلدون نبود، کجا می توانست غوغای اندیشه اش را ثبت کند و به یادگار بگذارد؟ تلخی ها و تنهایی ها مقدمه ی یک حضور بزرگ است. می گوید ابن خلدون از زمانه خود بزرگتر بود.بی اختیار رباعی درخشان شفیعی کدکنی در ذهنم زنده می شود. برایش می خوانم:
گه دهری و گه ملحد و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که زعصر خود فراتر باشد.
خلدون شمعه کتابی از عبدالرحمن منیف ، در دست دارد. به کتاب نگاه می کنم.می گویم: عبدالرحمن منیف! می گوید؛ طنز غریبی ست او در دمشق در گذشت. به کشور خودش راهش نمی دادند! من که سوری هستم. می توانم به کشور عبدالرحمن منیف بروم.می پرسد، رمان " مدن الملح- شهرهای نمکی- " را خوانده ای.می گویم، خوانده ام. همت بلندی می خواهد تا این رمان نوشته می شد.خلدون می گوید این کتاب درخشانترین رمان ادبیات عرب است.با موضوعی یکّه، چه کسی جز او می توانست داستان نفت را که سیاست و فرهنگ منطقه را تغییر داد ، مثل او بنویسد؟ نام کتاب"الکاتب والمنفی" بود. نویسنده و تبعید.نمی توانم کتاب را نگیرم، لمس نکنم،یک راست می روم سر مقاله اصلی که عنوان کتاب را دارد.خلدون می گوید: همان پاراگراف نخست را بخوان. می خوانم:" این که تو تبعیدی هستی، یعنی از آغاز متهمی..نوع اتهام اهمیتی ندارد،یا حتی شیوه ای که تو را متهم می کنند.این ها مسایل بعدی ست..."خلون می گوید، به همین عبارت توجه کن. همه حرف همین است.حرف دیگری هم منیف مطرح کرده است که اتفاقا با سرنوشت نویسندگان الجزایری مناسیت دارد. وقتی نویسنده در زندان " واژه" بیگانه اسیر می شود. منیف از مالک حداد نویسنده و شاعر الجزایری نام می برد که می گفت: من تبعیدی " کلمه" هستم. او نمی توانست به زبان عربی شعر بسراید یا داستان بنویسد. این تجربه را نویسندگان شما ندارند.کشور شما هیچ گاه مستقیما استعمار نشده است.
به کتاب خانه ملی رسیده ایم. خلدون می گوید: کتاب پیش ات باشد.دست کم همین مقاله را بخوان!
از لندن که می آمدم،در یک هواپیمای ارباس غول پیکر،فقط بیست سی نفر مسافر بود.فرودگاه هم خلوت بود. انگار همه منتظر ما بودند! منتظر چمدانم بودم. پلیسی آمد صدایم کرد،شما! بیایید! مرا به کناری کشانید پاسپورتم را نگاه کرد. پرسید ایرانی هستید؟ گفتم نه هندی هستم! گفت این پاسپورت تان که ایرانیه! گفتم پس چرا پرسیدی؟ مکث کرد و گفت: راست می گویی چرا پرسیدم.سرش را تکان داد و گفت : ما عادت کرده ایم که بپرسیم. وقتی هواپیما به زمین می تشست هر چه چشم چشم کردم، هواپیمای دیگری ندیدم. به نحو آزار دهنده ای فرودگاه " بومدین" خالی و خلوت بود. ..منیف می گوید: نویسنده متهم است.
(شرق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (7)