کلمه(18)


بدیهی ست که سمینار سر وقت شروع نمی شود! مثل خودمان می مانند.تجربه بیست و پنج ساله ام از جلسات مجلس و دولت می گوید، که حتی یک بار، جلسه سر وقت شروع نشد...دارم کتاب عبدالرجمن منیف را نگاه می کنم.همان نگاه سرسری یا تورق که مثل پنجه زدن بر روی کتاب است.چاره ای ندارم!ممکن است خلدون شمعه کتابش را بخواهد.تا کی باشد که کتاب به دستم برسد...همچنان در اندیشه ام که مالک حداد شاعر و رمان نویسی که سوزی مثل سوز شریعتی داشت، در زندان کلمه چه احساسی داشته است؟ از حسن اتفاق موضوع سخن و برنامه دکتر عبدالسلام یخلف؛ مالک حداد بود.سحنرانی همراه با عکس و فیلم و متن درخشانی که در توضیح عکس ها خوانده می شد. عبدالسلام خود شاعر و داستان نویس و فیلم نامه نویس است و نیز مترجم.از هر سه زبان عربی و فرانسه و انگلیسی ترجمه می کند. مثل شعله ای است که گرم توفان جان مالک حداد است.
" مالک حداد می گفت ، در روز 8 ماه ایار(می) سال 1945 متولد شده است! در آن تاریخ او نوزده ساله بود. اما 8 ایار مثل توفانی از آتش او را سوزاند.در آن روز فرانسوی ها 50 هزار الجزایری را کشتند.این کشتار ؛ کشتار مردم در کوچه و خیابان بود، آن هایی که توی زندان ها تیرباران می شدند ، حساب شان جدا بود...مردم شرق الجزایر در ستیف و روستاهای دور و بر جمع شده بودند. می خواستند جشن فریاد آزادی خواهی برگزار کنند.مردم و کودکانی که به جان آمده بودند. آلبر کامو چند سالی پیش از فاجعه 8 می در یادداشت های روزانه اش در سال 1939 نوشته است:" در شرق الجزایر کودکانی را می دیدم که بر سر خوردنی هایی که در ظروف زباله پیدا می شد، با سگ ها گلاویز بودند...یک نفر به من گفت این صحنه هر روز و شب تکرار می شود..." آن روز فرصتی فراهم شده بود، جنگ جهانی دوم تمام شده بود. روزولت و چرچیل بیانیه ای داه بودند. که ملت ها در انتخاب سرنوشت خویش و حاکمیت ملی خویش آزادند.کاتب یاسین داستان نویس معروف الجزایری در آن روز ها شانزده ساله بود. در تظاهرات شرکت کرده بود. بعدا در رمان "نجمه" که در سال 1956 منتشر کرد, شرح واقعه را نوشته است:" دانش آموزان ؛ چهار تایی توی صف حرکت می کردند. یکی از بچه ها پرچم دستش بود. ما سرود می خواندیم:
" سرود آزادی خواهان از کوهستان ها از اوراس به گوش می رسد."
یک نظامی فرانسوی دانش آموز پرچمدار را با پرچمش به رگبار بست. کشته شد...تا چهار پنج روز مردم را می کشتند." در همان روز کاتب یاسین را دستگیر کردند.
مالک حداد و کاتب یاسین این فوران درد را به فرانسه نوشتند. به زبان همانی که به سویشان آتش گشوده بود. انقلاب که پیروز شد. به الجزایر بازگشتند. تجربه دردناکی بود. دیدند نمی توانند به زبان مردم ، به زبان ملت خود بنویسند.نمی توانند حتی به زبان خود زمزمه کنند. سال ها بعد احلام مستغانمی داستان نویس الجزایری رمانی نوشت به نام" ذاکره الجسد" در این رمان به سکوت مالک حداد اشاره کرد." مالک حداد در حسرت کلمه، از سرطان سکوت جان سپرد. به الجزایر برگشته بود اما نمی توانست با مردم خود به زبان آن ها سخن بگوید.گفت من تبعیدی زبان هستم.در شعر بلندی که به عنوان مقدمه کتاب شعر" الشقاء فی الخطر" سروده است، می خوانیم:
" من همانم که به زبان فرانسه آواز می خوانم...ای شاعر ای دوست من!
مرا سرزنش نکن که گنگ می خوانم...استعمار می خواهد که با لکنت آواز بخوانم...تا زبانم همیشه بسته بماند..
هر وقت از مرز عبور می کنم، زندان را توی قلبم احساس می کنم.
از دلتنگی می خواهم گریبانم را پاره کنم.
هر گاه به یاد الجزایر می افتم.
هر وطنی طعم اسطوره می دهد،
وطن من طعم اشک و خون "
انقلاب پیروز شده بود. نشست نویسندگان آسیا و افریقا در توکیو برگزار می شد. مالک حداد و کاتب یاسن و محمد دیب و مولود فرعون و مولود معمری در نشست شرکت کردند.هیچکدام نمی توانستند به زبان عربی صحبت کنند. از این رو سال های سال پس از پیروزی انقلاب آن ها ساکت بودند. کودتای بومدین هم پیرایه ای بود که بر احوال آنان بسته شد. انقلاب دست نظامی ها افتاد.
مالک حداد سروده بود:
" زبان فرانسه تبعیدگاه من است.
آهای آراگون!...اگر می توانستم بخوانم، دوست داشتم به زبان عربی آواز بخوانم."
هنوز سمینار ما آغاز نشده، خلدون شمعه می بیند که گرم کتاب منیف هستم. می گوید، کتاب پیش ات بماند.امانت نه.یادگاری!شوق در دلم پر می کشد.
منیف نوشته است.مالک حداد در زندان و تبعیدگاه زبان فرانسه افتاده بود. فقط یک استثناء وجود دارد، که از این زندان گریخت و داستان های بعدی خود را به عربی نوشت.رشید ابو جدره!
از عبدالسلام یخلف می پرسم، رشید چگونه دیواره های زندان زبان را شکست؟
(شرق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (8)