سیمین دانشور

دست نوشته نمی سوزد، روزگاری دیگر مردم ما جلد سوم رمان سه گانه سیمین دانشور، "کوه سرگردان" را خواهند خواند.وقتی معاون فرهنگی وزارت ارشاد که خود پزشک است، به دیدار سیمین دانشور رفته است، حتما دانشور در شرایطی نبوده است که بتواند سخنی بگوید. اگر سخن می گفت؟
چند ماهی پیش از سیمین دانشور مصاحبه ای منتشر شد که از رنج سنگین او روایت می کرد.نه شکوه و شکایت برای رمان در دست انتشار مانده اش،که قرار بود به نمایشگاه کتاب- که گذشت- ، برسد و نرسید. بلکه در باره وضعیت فرهنگی به شکل عام سخن گفته بود. نمی بایست کار به جایی برسد که دانشور چنان روایتی از فرهنگ را به عنوان یک سند شناخت موقعیت فرهنگی ما- در این دوران مهر ورزی- بر جای بگذارد.اگر وزارت ارشاد می خواهد از دانشور تقدیر کند، راهش این است که کتاب او منتشر شود.او بتواند، با نگاهی در این روز و شب ها ببیند که رمانش که در حقیقت پاره ای از روح اوست،زندگی اش را در میان مردم آغاز کرده است.
وقتی رمان سووشون او به زبان مالالایی در هند منتشر شده است، دریغ است که جلد سوم رمان او به فارسی منتشر نشود. روح نویسنده و حقیقت او در نوشته هایش باقی می ماند و به زندگی ادامه می دهد، مثل زندگی سووشون در فرهنگ ما.جسم هنرمند، دیر یا زود مقاومتش شکسته می شود.به تعبیر فردوسی" شکاریم یکسر همه پیش مرگ" دانشور با همان طنز رندانه و ذوق غریبش یک وقتی می گفت:
" اووختی که حاجیا رو تو مکه کشته بودن، زن یکی از نماینده های مجلس که منو میشناخت اومد خونه مون.گف شوهرش را گرفتن یه کاری بکن! حالا ببین نماینده مجلس رو گرفتن، می خواس من یه کاری بکنم.گف به سفارت سعودی بگم شوهرش رو آزاد کنن.دوستی را که با سفیر سعودی آشنا یی داش ، واسطه کردم.او هم ظاهرا به یکی دیگه گفته بود، الغرض به سفیر گفته بودن زن سید جمال اسدآبادی سفارش کرده که این نماینده را آزاد کنین! سفیر سعودی سید جمال رو می شناخته. میگه آخه زن سید جمال اگه باشه که حالا لابد صد و پنجاه سالشه! بهش گفته بودن این خانم هم همینجورا به نظر می رسه!"
و صدای خنده پر طنین دانشور توی اتاقی می پیچد که همان وضعی را دارد که سال ها پیش در برابر نگاه جلال داشته است.انگار دانشور در این همه سال نخواسته بود، هر چه در برابر برق نگاه جلال رنگ گرفته و نشانی از خاطره او را دارد، از برابر چشمش به کناری رود.سال ها پیش بود، برای جراحی می بایست به بیمارستان می رفت. تلفن کردم، که می توانم به هر بیمارستانی که بروید با مقامات صحبت کنم که هزینه را تقبل کنند. گفت نه، من دو تا شمعدان نقره دارم که هدیه عروسی من و جلاله، همان ها را می فروشم. مکث کردوگفت: ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم.
این مصرع حافظ را بارها دیده بودم، اما آن روز با صدای دانشور، این مصرع درخشش و عمق دیگری یافت. هنوز همان طنین صدا در گوشم زنگ می زند.
کار بزرگ همیشه نشانه ای از یک روح بزرگ است."ز آب خرد ماهی خرد خیزد".رمان درجه اول سفارشی نیست. سفارش، آب ریختن توی چاله است.این روز ها از اهمیت رمان و ضرورت آن بسیار سخن گفته می شود. بسم الله! این سیمین دانشور، یک نویسنده جهانی ما، نگذارید رمانش متوقف بماند.
بولگاکف گفت، دست نوشته نمی سوزد و رمان " مرشد و مارگریتا"ی او پس از سال ها منتشر شد. کوه سرگردان هم منتشر می شود، دیر یا زود و جلوه ای دیگر از زندگی دانشور آغاز می شود.
(کارگزاران)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (10)