کلمه(19)

عبدالسلام یخلف می گوید: مالک حداد تعبیری در باره ی کلمه دارد.تعبیرش را خیلی می پسندم. تعبیری که زبان را می سوزاند.ذهن را می آشوبد. یادت نمی رود. می گوید:
"سرشت این کار؟
کار کلمه، این کار بی پیر!

بال هایت را برکنی و از آن ها ترانه بسازی"
گفتم: اما بعدا ترانه ها بال می شوند و شاعر را یا نویسنده را تا آفتاب می رسانند. بال هایی که از جنس موم نیست، .از جنس کلمه است. نه می سوزد ونه ذوب می شود.
رشید ابو جدره، یک نسل از مالک حداد و کاتب یاسین جوان تر بود.او هم تا اواخر دهه هفتاد همه ی رمان هایش را به فرانسه نوشته بود.خودش می نویسد:" تصمیم گرفتم از توی دهان گرگ بیرون بیایم" کار دشواری بود.می دانی سال ها پیش؛ در همان اوان استقلال الجزایر دوگل گفته بود، الجزایر با رشته بسیار محکمی به فرانسه پیوند خورده است. دولت ها نمی توانند این رشته را بگسلند.زبان فرانسه.ابو جدره به درستی باور داشت که زبان فقط زبان نیست، در حقیقت حامل فرهنگ است. شیوه زندگی ست.تو اگر با کسی مدتی از هر دری سخن بگویی می توانی شیوه ی زندگی او را در ذهنت تصویر کنی. ابو جدره تلاش بسیاری کرد تا نخستین رمانش را به عربی بنویسد. یک بار گفته بود کارم مثل چیدن گل از یک دره ی آتش گرفته است.مثل کسی که پا بر روی پیکر خودش می گذارد تا بالا برود.سرش را زیر پایش می گذارد. درد رفتن را با همه ی وجود می چشد.مکث کرد...یادم آمد. محمود درویش شعری برای ادوارد سعید سروده.به مناسبت شصت سالگی ادوارد سعید.همان ایامی که بیماری هم به جانش افتاده بود و او را تراش می داد.کتابخانه اش را هم که سوزانده بودند.گفته بود، کتابخانه ام وطنم بود. همان هایی که وطنم را اشغال کردند، کتابخانه ام را سوزاندند.درویش به ادوارد سعید می گوید:
"تو بر بام جان خویش پای می گذاری و بالا می روی.
همان طور که جانت را میان بابونه ها گلگشت می دادی....
این سو وآن سویت را نگاه می کنی
به جز آسمان، دری به رویت گشوده نیست."
عبدالسلام زمزمه می کند: لا درب لک/غیر هذا الفلک!
ابو جدره پا بر بام جانش گذاشت.می گفت این میلادی جدید است باید واژه ها را درست یاد بگیرم. ساعت های پی در پی با مردم. با کارگر و کشاورز و پیرمرد . پیرزن . کودک حرف می زند.همیشه دفتری توی دستش بود. هر نکته ای را می نوشت.رمان اولش که به عربی نوشته شد. یک حادثه بود. زمان رمان یک زبان زنده بود. زبانی که ان را از توی کوچه و خیابان، مستقیما از مردم گرفته بود.حال ببینید نویسنده ای که متن رمان هایش به زبان فرانسه زبانزد و مثال زدنی ست. او را در عرصه رمان نو فرانسه با کلود سیمون و روب گریه و ناتالی ساروت مقایسه می کنند." کتاب هزار و یک مویه " اش تحسین های زیادی برانگیخت. جایزه های متعددی برد. راهش را تغییر داد. نام نخستین رمانش به عربی را گذاشت:" گسستگی!"راه خودش را برای نوشتن رمان به زبان عربی چگونه انتخاب کرد.موفق شد.محمد دیب هم همین تلاش را کرد. اما ابو جدره از این آزمون سخت، پیروز بیرون آمد.محمد دیب گفته بود:" زبان خانه انسان است. چگونه می شود در خانه دیگری زندگی کرد؟" حتی یک بار تعبیر بسیار تندی به کار برد که دوستداران فرانسه و زبان فرانسه- فرانکوفن ها- خیلی آزرده شدند. نوشت:" وقتی به زبان دیگری می نویسی ، هر واژه ات مثل گلوله ای است که به روی خودت شلیک می کنی."
عبدالسلام دارد از دشواری های راه و کار ابو جدره می گوید و توی ذهن من داستان سه برادر موراکامی زنده شده. برادر بزرگی که چشم به آفتاب دوخته و از آن بلندا به افق بنفش و ارغوانی و شیری نگاه می کند. تشنه است.تیغه یخ صخره کنار دستش را می مکد.
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت
کدام میکده ای مستی آور تر از میکده کلمه؟ مگر غزلیات حافظ خود میکده نیست...
به عبدالسلام می گویم ، متنبی جامی از شراب خانگی به ابو جدره نوشاند که همه ی شراب های فرانسوی در پیش آن رنگی ندارند.
چشمان عبدالسلام که خود دیوانه کلمه است، برق می زند. های! شراب کلام متنبی!
(شرق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (5)