کلمه(22)


احمد شریبط می گوید؛ عده ای از نوبسندگان الجزایری در دوران اشغال در وطن خود تبعیدی بودند.این تبعید مختصات متفاوتی داشت.فضای اندیشه و زبان تنگ شده بود.الجزایری خوب، شهروند ممتاز از دید فرانسوی ها کسی بود، که سلام خیاط شاعر عراقی در شعر کوتاهش تصویر کرده است:
"شهروند خوب؟
ماهی را با خار می خورد.
آب را از دم خنجر می نوشد"
مسجد ها را تبدیل به اصطبل کرده بودند.گاهی نوبسنده ای را مجبور می کردند که در یک نقطه معین باقی بماند و از آنجا خارج نشود.می بایست هر روز صبح و هر غروب برود و خود را به کمیسر فرانسوی معرفی کند و دفتری را امضا کند.مثل محمد عید خلیفه که مجبور شده بود در " دسکره" بماند. نوشته است.هر روز که به دفتر کمیسری می رفتم و حضورم را اعلام می کردم.از خودم می پرسیدم این اعلام حضور به معنی این است که هستم، یا نیستم؟ می گوید وطن جایی نیست که تنها در آنجا سر بر زمین می گذاری، مسقط الراس! جایی ست که اندیشه ات به آسمان می رود، مطار الفکر!
همین است! گاهی اشاره ای در سخنی مثل ستاره راهنما تو را تا دور دست ها می برد و گاهی سخنرانی هر چه هم تلاش می کند و سخنش را می آراید، وقتی در سخنش اشاره ای یا نشانه ای نیست، کلافه می شوی که چگونه از این سیلاب کلمات بی حاصل نجات پیدا کنی. دکتر مصطفی مازن که فلسطینی ست؛ توی راه که برای شنیدن برنامه غزان زرکلی می رویم، همین را می گوید.
" برای من نشانه و اشاره مهم است.باید در متنی که می خوانم یا می نویسم اشاره ای یافت شود.ببین! تقریبا در پس هر ضرب المثلی اشاره ای و داستانی وجود دارد. این ها همان نشانه هایی ست که در زبان زنده مردم باقی مانده است.برای من یکی از جذاب ترین پدیده ها کوچ اشاره ها و نشانه هاست.کوچ ضرب المثل ها..."
احمد مختار که کنار دست راننده نشسته می گوید: مثل کوچ بیات ترک، که به مصر رفته و شده است مقام راست و در عربستان، نامش حجاز است...
عاصم می گوید: برای این است که عشق که ریشه ی همه ی نشانه هاست در میان انسان ها مشترک است."
از جلوی ساختمان بزرگی با سقف بلند می گذریم. ساختمان به رنگ کهربایی ست و قاب چند پنجره اش شکسته است. عاصم می گوید: اینجا موزه هنرهای معاصر است. مدیرش ملیکه عبدالله بود، چند سال پیش از الجزایر گریخت و به فرانسه رفت. برایش بمب پستی فرستاده بودند.
حماد هاشمی, که غریب ترین عضو سمینار ست.موهای آشفته اش را با پشت دست کنار می زند و می گوید: بمب هم یک نشانه است! مکث می کند. این نشانه هم کوچ می کند. کوچ کرده است.صدای گلوله و بمب در همه جا شنیده می شود.البته سهم ما عراقی ها از همه بیشتر است. هیچ ملتی مثل ما از هم گسسته نشده.وقتی به تبعید می رود، چه به خارج وطنش و چه در داخل ، میلیون میلیون تبعیدی...آثار تاریخی موزه ملی ما هم به تبعید رفته است.هر تکه ای به گوشه ای.
ناخودآگاه واژه ی " تاراج" توی ذهنم پر رنگ می شود.با خودم می گویم هیچ ملتی مثل ملت عراق تاراج نشده است؟ تاراج؟ هم غارت است و هم از هم گسستگی.برای هزاره فردوسی به تاجیکستان رفته بودم. در پنج کنت پیرمردی با ردایی مثل رنگین کمان برایمان آواز می خواند:" جهان به دیهه ی تاراج رفته می ماند..."
(شرق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (11)