کلمه(23)

مرکز عالی موسیقی در محله " بلوزداد" است. محله را طرفدران تیم های قوتبال غرق پرچم و شعار به نفع تیم های مورد علاقه خود کرده اند. پشت یک وانت جوان ها جمع اند. انگار جایی برای کس دیگری نیست.پرچم الجزایر را یکی شان که به دیواره ی پشت سر راننده چسبیده است. در اهتزاز در آورده، نسیم گرم معطری هم از دریا می وزد.جوانان می خوانند:
"فرانسه! دیگر روزگار سرزنش تمام شد.
طومارش را بستیم.
فرانسه! روزگار حساب کشی می رسد.
آماده جواب باش!
انقلاب ما سخن آخر بود
ما می خواهیم الجزایر زنده بماندو
شاهد یاشید! شاهد باشید! شاهد باشید!"
این تکه ای از سرود ملی الجزایر است.بچه ها با آواز می خوانند. وقتی به " اشهدوا" می رسند، صدایشان اوج می گیرد. به عاصم می گویم: کاش مفتی زکریا می دید که شعر او چه خوب زنده مانده است.آواز بچه ها ، موسیقی سرود را در ذهنم تداعی می کند.موسیقی مجاهدی که با شکوه از صخره ها بالا می رود.موسیقی که حالا دارد در ذهنم رنگ می گیرد.با عاصم . مصطفی مازن و احمد مختار و نوری جراح همچنان محو سرود جوانانیم. ..فرانسوی ها می خواهند خانه ی علی لاپوانت را منفجر کنند.علی لاپوانت با حسیبه بوعلی و طالب عبدالرحمان، توی خانه اند. تا آخرین فشنگ با ارتش فرانسه جنگیده اند.فرانسوی ها جرات نمی کنند وارد خانه شوند. خانه را با دینامیت منفجر می کنند.وقتی صدای انفجار بلند شد، موسیقی سرود ملی الجزایر هم انگار به گوش می رسید.فیلم " نبرد الجزایر" ژیلو پونتی مورو را مگر می شود از یاد برد؟ مثل عمر مختار عقاد.
دوستان اشاره می کنند که به طرف مرکز موسیقی برویم. صدای جوانان در دور دست همچنان به گوش می رسد.از طاهر راننده الجزایری همراهمان می پرسم: طاهر خانه علی لاپوانت را می شود ، دید؟
می گوید: بله سال پیش آن خانه را موزه کرده اند.خواهر و برادر علی لاپوانت هم آمده بودند.من هم رفتم.من به دیوار تکیه داده بودم. تا خانه را درست ببینم.همه مردم با صدای بلند گریه کردند. زن ها "زغارید" خواندند.
به عاصم می گویم، امیل حبیبی یک بیت شعر سمیع صباغ در المتشائل در باره آوازهای شادمانه زنان نقل کرده:
" حسرت آواز های شادمانه زنانی را دارم،
که شوق هزار سال ترانه و طرب را در سینه دارند."
طاهر می گوید، آن بیت شعر را برایش بنویسم.
سالن موسیقی آکنده از جمعیت است.در ردیف عقب جایی پیدا می کنیم.
بروشور های برنامه و معرفی نامه غزوان زرکلی را توزیع می کنند.هنوز غزوان نیامده است.خاطره ای توی ذهنم زنده می شود.بیست و پنجسال پیش به مخله علی لاپوانت رفته بودم. محله قصبه-کازبا-، در میانه کوچه که انگار هزار پله می حورد و با انحنای نرمی به آسمان می رفت.پیرمردی که آن روزها هشتاد ساله بود؛ بیرون قهوه خانه کوچکی کنار دیوار نشسته بود، چای می خورد.از چشمانش فقط برقی باقی مانده بود.گویی نمی توانست پلک هایش را بالا نگه دارد.سر صحبت را باز کردم. برایم توی لیوان چای نعناع آورده بودند.دو ساعتی با پیرمرد حرف زدم. دیگر تاریک شده بود که خداحافظی کردیم. جهت دستش رو به پله ها بود.گفت: من از همین جا دیدم که خون از پله ها سرازیر بود.یک روز سه-چهار هزار نفر را توی همین محله فرانسوی ها با تیربار های سنگین که بالای پشت بام ها نصب شده بود کشتند...غزوان می آید. " قرطبه"ی اسخاق البنیتس و"اندلس" انریک گرانادوس "

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (3)