کلمه(25)

"هم سازها کوچ کرده اند و هم نغمه ها و هم ترانه ها ،مثل کوچ انسانها، مثل کوچ پرندگان.مثل کوچ اسطوره ها. سازها در کوچ خود رنگ و روی محیط تازه را به خود گرفته اند.تغییر شکل یافته اند.کامل شده اند..."

عاصم ادامه می دهد: بورکهارت هنر شناس معروف که دل در گرو معنویت و شور اسلام داشت.در یکی از کوچه های فاس یا رباط از نوازنده دور گردی می پرسد: چرا تار او دو سیم دارد و نه سه تا؟ جواب می دهد: برای این که تار مثل انسان روح و جسم دارد، این دو تار نشانه جسم و جان است...

احمد مختار می گوید: واقعا عود من یک موجود زنده است.قهر می کند، سکوت می کند، لبخند می زند، گریه می کند...سه تا عود دارم وقتی سراغ یکی شان دیر تر می روم انگار از توی دستم می لغزد.

احمد مختار وقتی از عراق کوچ کرده است.سازش هم کوچ کرده است.مدتی در ایران بوده است. فارسی حرف می زند.در باره تاریخ عود به خوبی جستجو کرده است. می گوید : غم انگیز ترین حادثه تاریخ موسیقی وقتی ست که باربد انگشتانش را قلم کرد.

همین جمله کافی است که جمع ما را متلاطم کند.عاصم با چشمان آبی فراخی که حالا مثل دریا موج برداشته، هر دو کف دستش را به نشانه سئوال مثل حالت دعا باز می کند.شاید هم پرنده ای ست که می خواهد بال بگشاید. مگر سنگ در دست او حرف نمی زند؟می پرسد چرا؟ آن قدر گرم و زنده می پرسد که انگار ساعتی پیش باربد که دوست عاصم بوده است؛ انگشتانش قلم شده. با خودم می گویم:

ایا میان بربط و بار بد-باربت؟- نسبتی وجود دارد؟ این همان سازی ست که روزگاری دیگر رودکی می نواخت؟

مصطفی می پرسد: چرا انگشتانش را قلم کرد؟ خودش این کار را کرد؟

می گویم رودکی هم چشمانش را میل کشیدند.او هم رود می نواخت. می گویند رود همان عود یا بربط است.اسب خسرو پرویز، شیدیز مرده بود.شیدیز دوست تنهایی ها و اوارگی ها و سفر های عاشقانه دور و دراز خسرو بود. هیچ کس جرئت نمی کرد، خبر مرگ شبدیز را برای خسرو ببرد. بارید بریط اش را برداشت و رفت و نزدیک خسرو نشست و نواخت. بی هیچ سخنی. مدتی نگذشته بود که خسرو فریاد زد، که وای بر او ، شیدیز مرده است!

وقتی خسرو را در زندان کشتند و خبر به باربد رسید، انگشتانش را قلم کرد.برای او خسرو نماد شور و شادمانی و دوستی بود.در تشییع جنازه خسرو باربد را دیدند که با دست های خونین در پی جنازه می گریست.

انگشتان باربد قلم شد، اما نغمه ها و ترانه های او ماند.بریط او هم کوچ کرد،نمی دانم شاید هنوز ان غم سنگین باربد در عود مانده است.چه ژرفای غمگینی دارد!

عاصم می پرسد در ایران کسی رمانی در باره باربد نوشته است.این سوژه که مثل یک گنجینه است. چه جوابی می توانستم بدهم؟ جز این که سکوت کنم و فقط در چشمان عاصم نگاه کنم.

تصویر همه ما توی آینه ویترین افتاده است
(شرق).

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (5)