کلمه(26)

غزوان و احمد دارند،آرام با هم حرف می زنند.هر دو در نواختن عود و پیانو کم نظیرند. می پرسم.غزوان اگر توبخواهی پیانو را تعریف کنی ، چه می گویی؟ انگار غزوان مدت ها به این سئوال اند یشیده است، می گوید: پیانو آواز تمدن غربی است! و احمد هم بی درنگ می گوید: عود ترانه ی فرهنگ شرقی ست!گفتگوی ویولن و پیانو، حتی گفتگوی تار و سه تار و پیانو را دیده ام. اما گفتگوی عود با پیانو؟احمد می گوید، چنین برنامه ای را یک بار در دانشگاه کمبریج داشته است.سمیناری که موضوعش گفتگوی شرق و غرب بوده، از احمد دعوت می کنند، به همراه یک پیانیست برنامه مشترکی ارائه دهند.احمد می گفت، میدان هایی که ساز غربی پیانو فتح می کند، از عود ساخته نیست. همین که همه انگشتان در کارند و ساز درست به مثابه یک کارگاه فنی و صنعتی تدارک شده است.اما ظرافت و گرمی که در عود هست در پیانو نیست.البته در ویولن هست.عود و تار مثل چرخش یک جویبارند، که گاه از صخره های بلند کوه هم روان می شود، اما موسیقی غربی مثل تلاطم رودخانه است. عاصم که مولوی را نیای خود می داند و بلخ را وطن اساطیری گمشده در زندگی اش، هر وقت به بهانه ای اشاره ای به مولوی می کنم.گویی شعله ای در جانش افروخته می شود.گرم می شود و قامت می کشد. می گویم: یکی از اساتید معروف ادبیات ما در قیاس حافظ و مولوی گفته است، حافظ مثل ماهی قرمزی در یک حوض کاشی لاجوردی است.برق آفتاب بر حوض افتاده است. هر چرحش رقصانه ی ماهی در حوض مثل یک غزل است و مولوی نهنگی ست در اقیانوس...هر قصه ای در مثنوی و حتی غزل های شمس مثل سیر نهنگ در دریاست.
احمد و غزوان می گویند، برای مقایسه بایستی هر دو موسیقی را شناخت. غزوان گفت:اگر من مثل احمد عود می نواختم. شاید سخنی برای گفتن داشتم.اما واقعیت این است که عود تاریخی دست کم پنج هزار ساله دارد و پیانو سازی است که از عمرش هنوز چهارصد سال نگذشته است. می شود گفت یک ساز دنیای معاصرست.سه تا از پیانو هایی که در سال 1720 کریستو فورکی ساخته است.در موزه ی موسیقی نگهداری می شود.هم سازنده اش مشخص است و هم نخستین سازهایی که ساخته است.
احمد گفت: در باره ی عود معرکه آراست! همه مدعی عودند.حتی رومی ها و یونانی ها مدعی اند که عود یا رود یا بربط ساز آن ها بوده،فیثاغورث و افلاطون در ساختش نقش داشته اند، با حمله ی اسکندر این ساز به ایران آمده، نام رومی اش هم جعبه پاندورا بوده است!
می گویم: بدیهی ست که موسیقی نسبتی با پیشرفت فرهنگ و تمئن داشته است. در تاریخ فرهنگ ها و تمدن ها ، همیشه می توان ردّی از موسیقی پیدا کرد.بحثمان تا توی مینی بوس هم ادامه دارد.غزوان دسته گل رز قرمز ُپرپری را در آغوش گرفته،به لباس مشکی مخملی محوش و یقه پیراهن سفیدش که چین های ریزی دارد و چهره جدی اش نگاه می کنم.احمد هم انگار روستایی ست که که در کنار خوشه های سبز گندم،به افق نگاه می کند. همیشه هم تبسم محوی بر لب هایش و برق خنده ای در چشم هایش دیده می شود.با خودم می گویم: انگار سازها در گذار ایام؛ نوازنده را به شکل خود در می آورند.پیانو به یک ماشین تولید صدا بیشتر شبیه است و بربط؟ همان مرغابی وحشی است، که گاه گردن می افرازد و گاه سر به دامان فرو می برد.
به نزدیکی هتل رسیده ایم.مینی بوس از برابر " شرکت الکهربا و الغاز" عبور می کند، بی اختیار یاد کیومرث صابری می افتم و خاطره اش سفرش به الجزایر، در ذهنم زنده می شود.
(شرق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (3)