کلمه(27)


نگاهم به تابلو بود و خاطره کیومرث صابری زنده شده بود.چشمانش برق می زند.پیش مقدمه ی خاطره سفر الجزایرش، نکته ای می گوید: یکی از مقامات به من گفت، شقیقه هات سفید شده،خوبه بروی به سفارت!گفتم: اگر بروم روز قیامت مستقیم به جای بهشت یا جهنم می فرستندم ، اصطبل، حالا اصطبل می گویم که ادبی باشد.به او می گویند،پدر آمرزیده تو که یک بار طعم سیاست را چشیده بودی، دو باره چرا بر گشتی؟
می گوید: وقتی می پذیرم که موقعیت سیاسی داشته باشم، که همه سر جای خودشان باشند.مثل الجزایر!، همه سر جای خودشان هستند و چه ادغام های محشری کرده اند...
آن روز ها که صابری خاطره اش را تعریف می کرد، موج ادغام وزارتخانه ها و سازمان های دولتی مطرح بود.پس از پیروزی انقلاب به عنوان مثال وزارت صنایع ومعادن به سه وزارت خانه تقسیم شد.صنایع سنگین و صنایع سبک و معادن وفلزات.سپس اندک اندک که تجربه حاصل شد و سخن کارشناسان اعتباری پیدا کرد، بر گشتیم سر پله اول.صابری گفت: دیدم تابلوی بزرگی جلو ساختمان غول آسایی نصب شده است. روی تابلو نوشته بود:" شرکه الکهربا والغاز "
تابلو را به دوستان هم نشان دادم، گفتم ببینید،وزارت برقشان را با پرورش غاز ادغام کرده اند.طبقه اول وزارت برق است، توی باقی طبقات هم غاز می چرانند.هر چه به طبقات بالا برویم. مثل خودمان، اتاق ها بزرگتر می شود و کارمندان کمتر.فرصت بیشتر و جای مناسبتری هم برای پرورش غاز دارند...
خاطره را برای دوستان تعریف می کنم.خاطره پلی می شود و زمینه ای برای تداعی.سخن به اینجا می رسد که در موسیقی همه چیز باید در جای خود باشد.تا یک قطعه موسیقی درست نواخته شود.غزوان گفت: همه اش از سالن موسیقی تا اینجا دارم خودم را ملامت می کنم که چرا " خوشه های انگور" را بدون نت نواختم.نوری جراح می گوید، کار نت در موسیقی مثل کار حرف در شعر است. خلدون شمعه که به جمع ما پیوسته است می گوید: و همینطور در رمان.مشکل ما این است که در عرصه ادبیات و موسیقی مان مثل سیاست مان،حرف های اضافی زیاد داریم.مثل پیکرهای چرب و چیلی که از فرم افتاده اند.
عاصم می گوید: همان که دوست طنز نویس شما گفت، در همه این عرصه ها تعداد زیادی غاز رها شده است.
می پرسم: چگونه می شود این هندسه دقیق و روح متلاطم آفریننده را تلفیق کرد؟
مازن می گوید:شستشوی کودکی که متولد می شود، در ظرف اشک و رنج آفریننده.مگر جبران خلیل جبران چهارسال تمام "پیامبر" را ویرایش نمی کرد.او به " حرف حرف" پیامبر هم می اندیشید.هم مثل یک قطعه موسیقی به پیامبر نگاه می کرد، و هم درست مثل یک تابلو نقاشی.هیچ "حرف" اضافه ای و نیز کمی در پیامبر نیست.
خلدون شمعه، "پیرمرد و دریا"ی همینگوی و "موسم هجرت" طیب صالح را مثال می زند. می گوید: گاهی هم بخت یار می شود، جوانی از راه می رسد، و آن چنان جام کلمه را از رنج سرشار می کند،که از درد دیوانه می شوی. کتاب" کشور مردان" هشام مطر را دیده اید؟
هیچکدام کتاب را نخوانده ایم.
خلدون می گوید: کتاب روایت یک پسر بچه نهُ ساله لیبیایی ست.در آخر کتاب نویسنده جام رنج سنگینی را در قلب و ذهنتان سرازیر می کند.انتقام تاریخی همه گمشدگان و اعدام شدگان و شکنجه شدگان را از قذافی گرفته است.
(شرق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (7)