کلمه(28)


کودک راوی داستان، اسمش سلیمان است.از چشم او و خانواده او به لیبی نگاه می کنیم. انسان ها با کمترین اعتراضی به حاکمیت ، گم و گور می شوند.تلاش خانواده ها برای یافتن گمشدگان به جایی نمی رسد.مادر سلیمان به همراه یکی از دوستان شوهرش، کتاب ها را می سوزانند. سلیمان موفق می شود،پنهان از چشم مادرش یک کتاب را از میان انبوه کتاب ها نجات دهد.پدرش را دستگیر می کنند. مدت ها بعد پدرش به خانه می آید، اما مادرش نمی گذارد، سلیمان پدرش را ببیند.پرده های خانه را کشیده اند،تمام آینه ها را با ملافه پوشانده، آینه های کوچک را از دم دست جمع کرده، تا مبادا شوهرش که از شدت شکنجه چهره اش خرد و خراب شده، چشمش به آینه بیفتد. سلیمان که نمی داند، چرا مادرش اجازه نمی دهد به دیدار پدرش برود. کنجکاوی کودکانه اش گل می کند و وارد اتاق می شود.نویسنده تابلو غریبی را ترسیم کرده است...
اصلا زندگی کودک قهرمان داستان شبیه زندگی خود هشام مطر نویسنده داستان است.او هنوز نمی داند، پدرش در زندان زنده است یا مرده است.پیش از این که برای بار دوم پدرش را دستگیر کنند,مثل سلیمان داستان او هم در همان سن نه سالگی به قاهره می رود...در مصاحبه ای از قول ادوارد سعید نقل کرده است ، که من درتبعیدی سه گانه به سر می برم.از سرزمین لیبی با صحراهای زرد و دریای آبی اش دورم.از زبان عربی دور مانده ام، نمی توانم چنان که می خواهم به این زبان داستان بنویسم. از دوستانم هم دور مانده ام.همان طور که نمی دانم وطنم چه روزگاری دارد؛ از حال و روز بسیاری از دوستانم بی خبرم، تلاش می کنم که از آن ها خبری بگیرم، نمی توانم.مثل پدرم که هر چه جستجو کرده ام نشانی از او نیافته ام.
حماد هاشمی آن چنان محکم مشتش را بر زانوی اش می کوبد،که ساق پایش بی اختیار به بالا پرتاب می شود و به لبه میز می خورد و چای می ریزد .خلدون می گوید:
ملاقات سلیمان و پدرش و همینطور کتابسوزان، تابلو هایی ست که هشام مطر به ادبیات تقدیم کرده است.ما همیشه رنج هایمان از زبان و نگاه بزرگتر ها روایت شده بود. اگر هم کودکی به میان می آمد، مثل ستاره برقی می زد و غروب می کرد.و یا حداکثر در بخشی از رمان ، کودک حضور داشت. نه در تمام رمان. این رمان را باید کلمه به کلمه نوشید...
به اتاقم که می روم،با رایانه؛ رمان را جستجو می کنم. انتشارات پنگوئن کتاب را چاپ کرده، به ،آمازون سفارش می دهم.پیش از این که به لندن برگردم، کتاب به خانه مان رسیده است.دو سه مصاحبه هشام مطر را می خوانم.تلویزبون دارد ، نوال سعداوی را نشان می دهد.در باره دین، ظاهر و باطن دین صحبت می کند. بیتی از مثنوی برایم تداعی می شود:
ما ز قرآن مغز را بر داشتیم
پوست را بهر خسان بگذاشتیم
با طاهر قرار گذاشته ام که پیش از طلوع افتاب به محله علی لا پوانت برویم.احساس می کنم که ذهنم در دریای متلاطمی از تصاویر و مفاهیم ،غرق شده است.در این میان گفتگوی سلیمان با پدرش مثل علامت سئوال بزرگی بر سرم آوار شده است.
(شرق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (3)