کلمه(29)

در ساحل کسی نیست، اما پرنده پر می زند! مرغ های دریایی سحرخیزند،آوایشان به گوش می رسد.گاه اوج می گیرند،تا ردّشان توی آسمان که آبی-خاکستری ست، گم می شود. افق بنفش و مسی پررنگ است،خطی از نقره در افق می درخشد.سال ها ست،هر وقت در ساحل دریا بوده ام و به تماشای طلوع آفتاب رفته ام،همیشه تابلو آغاز دعای صباح برایم تداعی شده است.صبح مثل عروس از حجله بیرون می آید،مثل تیغه نقره ای درخشنده شمشیر که از نیام بر آید.صبح حرف می زند.آن خط نقره ای درخشنده، زبان صبح است.شب هم تکه تکه گم می شود و می سوزد...
فراز نخست دعای صباح را برای نوری جراح می خوانم.:
" اللهم یا من دلع لسان الصباح بنطق تبلجّه
و سرّح قطع اللیل المظلم بغیاهب تلجلجه
و اتقن صنع الفلک الدوار فی مقادیر تبرجّه
و شعشع ضیاء الشمس بنور تا ججّه..."
می گوید: دوباره بخوان! می خوانم.تکرار می کند.بخوان! می خوانم.می گوید،کسی تا به حال صبح را این گونه نسروده است.چه صبحی!
می گویم کلمه ها همه در جای خود قرار گرفته اند.حروف هم در جای خودند.موسیقی حروف را گوش کن! صدای "جیم" مثل صدای زنگ کاروان است.خبر می دهد که کاروان صبح از راه می رسد. نوری به افق نگاه می کند.می گوید، صدای جیم به ترتیب تکرار می شود.یک بار ، دو بار،یک بار و سه بار...تبلجه،تلجلجه، تبرّجه ،تاجّجه...نگاهم به موج های نرم دریاست.می گویم: مثل کوچ موج نیست؟
نوری دعای صباح را می خواهد، نشانی سایت آوینی را به او می گویم.می گویم، این واژه ها وقتی درست خوانده می شود، دنیای دیگری دارد.افق روشن شده،مس پررنگ افق، طلایی می زند.می گویم با طاهر قرار گذاشته ام برویم، خانه علی لاپوانت.نوری می گوید، من هم می روم دعای صباح را گوش می کنم.نوری می گوید: این واژه ها مفهوم و تصویر صبح را در ذهنم عوض کرد، دیگر تا آخر عمرم به صبح از پنجره دعای صباح نگاه می کنم. دعا را زمزمه می کند.می گویم: برخی دعا را برای ثوابش می خوانند، دعای صباح را باید برای خودش خواند! ثواب در حاشیه قرار می گیرد، یا مثل ساقه ی گندم، به همراه خوشه می روید، و قامت می کشد.این دعا پلی نیست که از آن عبور کنیم، خانه است. به هتل که می رسیم. می بینم طاهر دارد قدم می زند، موهایش را رو به بالا آب زده و شانه کرده،پیراهن زرد آفتابی پوشیده است.
(شرق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (7)