کلمه(30)

محله قصبه همان است که بود، نسبت به بیست و پنجسال پیش فرسوده تر شده است.محله مثل موجی زنده انگار از سمت ساحل به سوی آسمان کشیده شده و در جا خشک شده است. به دیوار تکیه زده ایم. خانه علی عمار لاپوان در برابرمان است.تابلو دارد.تازگی خانه را بازسازی کرده اند.چهار نفر در این خانه در زیر آوار انفجار شهید شده اند.علی لاپوان و حسیبه بوعلی،عمر الصغیر و محمود بو حمیدی.
در خانه بسته است, ساعت یک ربع به شش صبح است.نور پرتقالی آفتاب به در و دیوار خانه افتاده است. پیرمردی از توی کوچه رد می شود. هر چند قدم می ایستد؛با هر دو دست کمرش را مالش می دهد.می کوشد قد خمیده اش را راست کند. عینک اش را بالا می گیرد ، به ما نگاه می کند.سلام می کنم.سرش را تکان می دهد.به طاهر می گویم از او بپرس اهل همین محله است؟ از خانه علی لاپوان چه اطلاعی دارد؟ انگار پیرمرد فهمیده است که داریم در باره ی او حرف می زنیم.طاهر می گوید:"این آقا یک نویسنده ی ایرانیه، در باره خانه علی لاپوان سئوال می کنه."
پیرمرد می گوید،درست پرسیدی.من اهل همین محله ام.وقتی خانه را منفجر کردند،از آن پشت بام روبرو نگاه می کردم.پشت بام را به ما نشان می دهد. خانه سه طبقه ای که توی مهتابی اش روی بند لباس انداخته اند.همه لباس ها سفیدند. با باد می رقصند.
" خانه که منفجر شد، قلبم درد گرفت،من علی لاپوان را می شناختم.عمر الصغیر را هم دیده بودم. علی لاپوان هم سن من بود.بیست و هفت سالش بود که شهید شد.آن صحنه انفجار توی چشمم ثبت شد.هر وقت از جلو این خانه می گذرم، هر وقت نام علی لاپوان به میان می آید، تصویر علی با آن قامت بلند و چهره آفتاب سوخته اش،توی ذهنم زنده می شود.چرا من با او نبودم؟
علی بوکسور بود،از زندان که بیرون آمد، فرد دیگری شده بود.می گفت: از زندان سه چیز را خوب یاد گرفتم؛ ارزش آزادی، معنی آزادی و فدا شدن.برای او زندان مثل یک نردبان بود.برای من هم زندگی روزمره مثل یک چاله.هر روز صبح که بیدار می شوم انگار از توی چاله بیرون می آیم، تا دوباره شب که رسید به رختخواب بروم و خودم را با سر توی چاله بیندازم.
پسر بچه دوازده-سیزده ساله ای به طرفمان می آید.سلام می کند. می پرسم: اسم شما؟ علی! تو عمر الصغیر را می شناسی؟ همه می شناسند. ما یک کلاس قرآن توی مسجد داریم، اسم کلاس قرآن ما عمر الصغیر است.معلم قرآن ما می گوید: عمرالکبیر. چند نفرید؟ پسر بچه مکث می کند. انگار دارد توی ذهنش می شمارد.چهارده نفر. یک سئوال؟ توی چشمم دقیق نگاه می کند.پیرمرد هم به دیوار تکیه می زند.
" وقتی فرانسوی ها اعلام کردند که خانه را منفجر می کنند، چرا عمرالصغیر فرار نکرد؟ او که همه ی راه های فرار را بلد بود.
پسر بچه-علی-گفت: او نمی خواست علی لا پوان را تنها بگذارد.پدر بزرگم می گه، وقتی جسد ها را از زیر آوار بیرون آوردند، دیدند عمرالصغیر توی آغوش علی لاپوانه...
عمر الصغیر چند سالش بود؟ سیزده سال؛ یک سال از من بزرگتر. پیرمرد موهای خرمایی پسر را با کف دست صاف می کند.می گوید: علی نوه من است.تعارف می کند که به خانه اشان برویم.به طاهر نگاه می کنم.لبخند می زند. پیرمرد می پرسد: لابد این وقت صبح صبحانه نخورده اید؟ می گوییم نه. به پسر می گوید: علی پسرم زود برو به مادرت بگو دو نفر مهمان داریم.
(شرق)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (5)