کلمه(31)

توضیح لازم:
قرار بود مطابق معمول کلمه نخست در روزنامه ی شرق منتشر شود.بهانه ای به دست هیات نظارت افتاد و شرق را توقیف کرد..چه سخنی می توان گفت.؟ دیدم آقای رحمانیان مدیر مسئول شرق گفته است، شرق مرده و او عرصه مطبوعات را برای همیشه ترک می کند. پیداست کارد به استخوانش رسیده است.این سومین بار بود که شرق توقیف و تعطیل شد.ساختن کار دشواری ست و ویران کردن کار آسان.هم میهن و شرق جرم اعلام نشده شان بالا بلندی آن ها در عرصه مطبوعات کشور بود.: دشمن طا ووس آمد پرّ او
****************************
.


خانه ی ابو علی طبقه سوم بود.همان خانه ای که از توی کوچه نشانمان داده بود.راه پله باریک و نیمه تاریک است.جا به جا گچ دیوار ریخته، و بلوک سیمان سر کشیده است.هوا هم دم کرده و ایستاده است.پیرمرد هر دو سه پله ای که بالا می رود لختی می ایستد، نفس تازه می کند. به ما نگاه می کند و لبخند می زند.گوشه چشمانش نیم خورشیدی برق می زند.با خودم می گویم؛دهسالی از پدرم جوانتر است.اما برق نگاهش و خنده چشمانش همان است.می خواهم دستش را بگیرم. می بینم می کوشد استوار روی پای خودش بالا بیاید.
اتاق مهمان،ده دوازده متری بیشتر نیست.میز چوبی با سه صندلی در میان اتاق است.روی دیوار دو قاب عکس است.عکس ها سیاه و سفیدند. در گذار زمان قهوه ای شده اند.ظرف میوه روی میز است. در سینی کوچکی ، گوجه و فلفل سبز و سرخ و زرد و نعناع چیده اند. بوی چای نعناع هم می آید.خانمی که پنجاه ساله به نظر می رسد. تعارف می کند .پیرمرد را در بالای میز می نشانیم. من و طاهر هم در دو طرفش.
" امّ علی دخترم هست.علی را که توی کوچه دیدید، پسر شان است.ام علی معلم است. معلم کلاس اول دبستان. پسر بزرگم فرانسه زندگی می کند،زنش فرانسوی ست.عربی حرف نمی زند. کمتر اینجا می آیند.وضع مالی اش خوب است. توی نیس مطب دارد."
ام علی برایمان شوربا می ریزد.
" از زمان انقلاب ما یاد گرفتیم که همیشه منتظر مهمان باشیم.مسجد محله ما امامی داشت که به دست فرانسوی ها کشته شد.می گفت، اگر همیشه منتظر مهمان باشید؛ اگر مهمان هم نیاید، خداوند ثواب مهمان را برای تان می نویسد. می گفت، ابراهیم نبی هیچوقت تنها غذا نمی خورد، اگر هم مهمان نمی رسید، توی کوچه می رفت؛ تا ببیند کسی را پیدا می کند، هم سفره اش شود. دوره انقلاب ، هر لحظه منتظر بودیم که جوانان انقلابی که از دست فرانسوی ها می گریختند، به خانه مان بیایند.همیشه توی خانه غذا آماده بود. میوه به فصلش آماده بود. گاهی ما خودمان مدتها میوه نمی خوردیم، می گفتیم ، برای مجاهدین است.یک بار علی لا پوان به خانه ما آمد.مادرم از شادی به گریه افتاد. علی دست مادرم را می بوسید، که آرام باشد.آن شب ما همه بیدار بودیم که علی لا پوان بخوابد. فرانسوی ها خانه گردی می کردند.خانه های ما به هم راه داشت.گل های پایه بلند و چسب ها را جوری می کاشتیم که حفره ی دیوار را بپوشاند.علی را از همان حفره به خانه همسایه فرستادیم. وقتی فرانسوی ها به خانه همسایه رفتند، علی برگشت.
رفتم آشپزخانه مان شوربا بیاورم دیدم مادرم همچنان از شوق گریه می کند.او را بو سیدم تا آرامش کنم.گفت: تو هم با او برو! هنوز سپیده نزده بود؛ که عمر الصغیر به خانه مان آمد.مو هایش کوتاه و فرفری بود. چشمانش آن قدر سیاه بود که دلت فرو می ریخت.یک طبق نان روی سرش گذاشته بود.می دانست علی لا پوان خانه ماست، برایش پیغام اورده بود.
وقتی آن روز ها به یادم می آید.دریغ می خورم که چرا قدر ندانستم.حالا در روزگار فتنه هستیم.کسی دیگر به یاد علی لا پوان نیست.رفتند بو ضیاف را بعد از سال های سال از مغرب آوردند.رییس جمهورش کردند. که فتنه را بخواباند، داشت توی جلسه سخنرانی می کرد، وسط صحبت او را کشتند.می شود باور کرد؟
چه کسی باور می کند، که سر بچه های مردم، دختر و پسر را می برند. این ها کی هستند؟ میراث عمرالصغیر همین است.
ام علی صندلی کوچک تا شویی را گوشه اتاق گذاشته، و نشسته، می گوید: پدر جان به مهمانان تعارف کن.
ابو علی مکث می کند، می گوید: مهمانان ما برای همین حرف ها آمده اند.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (33)