دروازه ی آفتاب

چند روزی است؛ گرم خواندن رمان" دروازه ی آفتاب" نوشته ی الیاس خوری هستم.دیروز رفتم متن اصلی کتاب را از کتابفروشی "دارالساقی" در کویینز وی بخرم.تمام شده بود. البته ترجمه انگلیسی اش را داشتند. منهم ترجمه ی انگلیسی را خوانده بودم. دنبال متن بودم.ادوارد سعید به حق این رمان را " درخشنده" وصف کرده است.تا به حال کسی اینگونه درد و داغ و حسرت فلسطینی ها را ثبت نکرده است.تقریبا همه ی برنامه ی هفتگی ام را این رمان به هم زده است؛ و چه خوب!
ترجمه رمان المتشائل، امیل حبیبی را که در ویژه نامه روزنامه اعتماد منتشر می شود، تمام کردم. مشغول ویرایشش هستم.از این رو " کلمه" و مکتوب در حاشیه ماند.
دیشب تا دیر وقت با صهبا بیدار بودیم. صهبا دید خسته به نظر می رسم؛ گفت : شعرش را برایم بخواند؟ گفتم : بخوان
خواند، به انگلیسی شعر گفته بود. او در ضمن معلم انگلیسی من و جمیله هم هست.تلفظ درست واژه ها را از او یاد می گیریم.وقتی شعرش را برای جمیله خواند،دیدم شادمانی عمیقی در چشمان جمیله موج می زند. جمیله معلم فارسی صهباست.فارسی را هم خوب می خواند و هم خوب می نویسد. جمیله می گفت:" مثل این که مدرسه بچه ها را متوقف می کند! شاید حق با مخملباف بود، که نگذاشت وقت بچه هایش در مدرسه تلف شود".
به یاد فرهنگ سکوت " پائولو فرره افتادم. این کتاب را اقای سیف الله داد وقتی دانشجوی سال دوم دوره لیسانس دانشگاه شیراز بود از انگلیسی ترجمه کرد و خوارزمی چاپ کرد.حرف اصلی فرره این است، که مدرسه خلاقیت را می کشد.البته مدرسه شرقی، یا جهان سومی که معمولا بنایش بر حافظه است و ساکت!.
روز گذشته را مرور می کردم، خاطره ای مثل نسیم معطری در ذهنم وزید.وقتی از پله های کتابفروشی دار ساقی بالا رفتم، صدای شجریان فضا را پر کرده بود: بی همگان به سر شود/بی تو به سر نمی شود.
از مدیر کتابفروشی پرسیدم: فارسی می دانی؟
گفت: نه نیازی به دانستن نیست.با این آواز زندگی می کنم..

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (29)