نلسون ماندلا

ماندلا در میدان پارلمان ؛ که مجسمه اش در آنجا نصب شده بود؛به خاطره ای اشاره کرد.اگر کتاب" مبارزه برای آزادی" ماندلا را دیده باشید؛ در آنجا هم نقل خاطره ها اهمیت ویژه ای دارد. خاطره ای که دیروز تعریف کرد، با آن صدای گرمی که انگار همه ی صمیمیت ناب تاریخ را در خود جمع کرده است،چیز دیگری بود.در کنار دستم پیرمرد سیاه پوستی بود که وقتی خاطره را شنید بغضش ترکید و راحت و روان با صدای بلند گریه کرد.
ماندلا گفت نیم قرن پیش با دوستانم به لندن آمدیم؛ به همین میدان، مجسمه ها را نگاه کردیم. گفتم: روزی در این میان مجسمه یک سیاه پوست را نصب می کنند...
این مجسمه نصب شد و به میدان پارلمان و لندن اعتبار بیشتری داد.نخست وزیر انگلستان؛ این مجسمه را نشانه امید خواند.ماندلا پیراهنی پوشیده بود؛ که شبیه پیراهن مجسمه بود. با همان نقش و نگار.
ماندلا در آستانه ی نود سالگی ست.متن صحبتش را بدون عینک خواند.به عصا تکیه زده بود.برای من همیشه این نکته تکان دهنده و شگفت انگیز است. چگونه کسی که بیست و هفت سال از عمر خود را در زندان گذراند. انواع تحقیر ها را تحمل کرد.ذره ای کینه در ذهن و زبان او راه پیدا نکرد. غبار خاطری از رهگذار او نرسید.
او با زندگی اش به سیاست و انسان و مقاومت معنی تازه ای بخشید.
پیرمرد سیاه پوست تا پایان مراسم همچنان چشمانش خیس اشک بود.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (10)