آیت زندگی

همسایه ای داریم.آیت زندگی!.آقای پل که شیرین هشتاد سالگی را پشت سر نهاده و خانمش که حد اکثر سه چهار سالی از او جوانتر است.با دقت نوشتم جوانتر؛ این زوج سرشار از زندگی اند.هر وقت ان ها را می بینم.اگر هوا آفتابی ست: می گویندچه روز درخشان خواستنی.اگر پسین است: چه آرامش خوبی!.اگر باران می بارد: چه بارانی ! رقص قطره ها را نگاه کن.لبحندی مدام بر لب شان نقش شده است.
دیروز خانم پل نگاهی به درختان کوچه مان انداخت و گفت: معجزه رنگ ها را ببین! این طیف رنگ سبز کجا بود؟.ببین برگها دارند زرد و قهوه ای روشن و سیر می شوند.برایش گفتم:این همه زیبایی در نگاه شما هم هست.همان حرف معروف اندره ژید ؛ در مائده های زمینی.
تجربه زندگی در لندن می گوید: اینان قدر همه چیز را خوب می دانند.
به قول شاملو:هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ!
اینان همیشه همینند.از زندگی با تمام وجودشان استفاده می کنند.ما شرقی ها انگار کوچ نشینیم.آینده آرمانی ما در دور دست است.اینان خیالی آسوده از آینده دارند و لحظه حال را با تمام توان در می یابند.
می توان در زندگی به آنچه نداریم مدام بیندیشیم و حسرت بخوریم.می توان از داشته ها هم خرسند بود و البته به آینده نیز چشم داشت. به گمانم شب قدر یا لحظه قدر؛ درک دم!پیدا کردن موقعیت خویش در زندگی ست. زندگی که تکرار نمی شود.شاید کسی زیبا تر از کیارستمی مفهوم زندگی را تصویر نکرده است؛ صدای آن پیرمرد موزه تاریخ طبیعی یادتان است.:" نمی خواهی جلو مدرسه بروی صدای بچه ها را بشنوی؟ نمی خواهی طعم گیلاس را بچشی؟"
شب قدر همین لحظه هاست.زندگی است. زندگی یی که می دود!


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (42)