حسن ظن به خدا وند

ماه رمضان غروب می کند.تا ماهی از افق دل ما برآید.مرحوم آیه الله امامی خوانساری می گفت.ماه رمضان نردبانی است.بر افراشته تا آسمان. می گفت: روزه ی امروز شما با روزه فردایتان فرق داشته باشدو یک پله بالا تر بروید.می گفت رکعات نماز هم مثل نردبان است. نماز امروز و فردایتان فرق داشته باشد. این که گفته اند : من استوی یوماه فهو مغبون ؛ اگر کسی دو روزش مساوی باشد زیان کرده است.زیان یعنی توقف در معنویت.می گفت: کلید معنویت حسن ظن به خداست.سر لوحه همه خوبی هاست.خدا می گوید: همان طور که به یاد پدرتان می افتید ، به یاد من هم باشید.آن وقت چشم های درخشان آیه الله امامی لبریز اشک می شد.لبخند می زد و می گفت: می بینید، چه می گوید؟ مثل پدر.آن وقت صدای گریه در شبستان مسجد ااکبر می پیچید.عطر آیه قرآنی فضا را پر کرده بود.داستانی را تعریف کرد. ان داستان را تازگی در مقدمه رمان " باب الشمس" الیاس خوری خواندم.داستان غریبی ست. من خودم هم شاهد ماجرایی شبیه به این داستان بوده ام.برایتان تعریف می کنم. اما داستان:
شیخ جنید به صحرا رفته بود.تشنه اش شد.چاه آبی یافت. عمیق بود و غیر قابل دسترسی.شالش را از میان باز کرد.یرشال را توی چاه آویخت.خیس شد.شال را در دهانش می چلاند و می نوشید.مرد فقیری جنید را دید. پرسید: چرا چنین می کنی؟ به آب بگو بالا بیاید.بردار و بنوش.مرد به آب اشاره کرد: به نام خدا و اذن او برآ! آب بر آمد. هر دو نوشیدند.شیخ جنید پرسید: کی هستی از کجایی؟گفت: بنده ای از بندگان خداوند. جنید پرسید: شیخت کیست؟ گفت: شیخ جنید.تا به حال او را ندیده ام.جنید گفت: چه کردی که به این مقام رسیدی؟ گفت به خاطر حسن ظنی که به شیخم دارم!
حاج آخوند.اخوند مهاجران بود.البته هنوز مکه نرفته بود.با اسب قهوه ای اش که پیشانی اش سفید بود. در منطقه ما ده به ده می رفت.چشمان ساه نافذش سنگ را هم می ترکاند. در ماه رمضان در دعا می خواند: خدایا زیارت خانه ات را نصیب ما کن. امسال و هرسال.
پیرمرد شوریده ای در مهاجران بود. خوش نشین بود.نه زمین داشت و نه گاو و گوسفند.چوپان مندال بود. مندال بره ها ی نو پا رامی گفتند که به مراقبت بیشتری نیاز داشتند.نامش حسن بود. از حاج آخوند پرسید.این دعای بیت الله چیه؟ چی از خدا می خواهی ؟ گفت: دوست دارم مکه بروم. زیارت بیت الله، زیارت رسول الله، بقیع.
حسن سرش را تکان داد و خندید:" په چرا نمی ری! حالا مه برت دعا مکنم."
دعا کرد. همان سال حاج آخوند و حسن به مکه رفتند.
بعدا از حسن پرسیدم؛حسن تو چه جوری دعا می کنی؟
پسر مه با خدا رفیقم. گفتم با حاج آخوند برم زیارت رفتم.
این همان حسن ظن به خداوند است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (9)