رفته بودیم عیدی...

مدتی پیش منتظر مترو بودم. با روزنامه فروش ایستگاه مترو صحبت می کردم، اهل لکنهو هند است. به پنج شش زبان حرف می زند. شیعه است. آن هم از نوع هندی اش، داغ و تند و تیز و البته باسواد. همیشه کتابی کنار دستش دارد.مقاله های اصلی روزنامه های معروف و خواندنی را می خواند. با مشتری ها رفیق می شود و از هر کدام نکته ای می آموزد.همانجا با دکتر کمال آشنا شدم. دکتر کمال پاکستانی ست. پزشک است . در باره پاکستان سخن به میان آمد. به من توصیه کرد، مقاله های ایاز امیر را که روزهای جمعه( در پاکستان و تقریبا همه جا روزنامه ها روز تعطیل ندارند. در ایران نه تنها روز تعطیل دارند. بلکه مثل اداره های دولتی به تعطیلات طولانی می روند؛ بین التعطیل را هم تعطیل می کنند) در روزنامه انگلیسی زبان دان منتشر می شود.؛ بخوانم ،خواندم.گنجینه ی درجه اولی از اطلاعات و تفسیر و تحلیل ممتاز در باره پاکستان بود. امروز با جمیله رفتیم عیدی دکتر کمال ، متوجه شدیم که فاصله خانه هامان پیاده سه چهار دقیقه بیشتر نیست.همسر دکتر کمال هم پزشک است.صحبتمان گل انداخته بود که مهمان دیگری از راه رسید.فرخ، یک فرد هوشمند و مطلع و فعال در نهاد های اسلامی. انگار سال هاست یکدیگر را می شناسیم. برای من که همچنان مسایل پاکستان را دنبال می کنم و می نویسم. فرصت درخشانی بود.یک سالی هم ما پاکستان زندگی کرده ایم.آشنایی با این دوستان تفسیر دیگری از همین روایت بود: که دانش را از دهان مردم بگیرید!
لندن از این بعد شهر کاملا استثنایی ست. افرادی را با قلمرو های مختلف و متنوع دانش و تجربه می یابیم، که هر کدام جهانی است بنشسته در گوشه ای. شهری که روزنامه فروشش چند زبان می داند و خود مفسر مسایل سیاسی و تاریخی ست. پیداست که پژوهشگران و دانشمندان اش در چه پایه و مایه ای هستند. اصفهان که زندگی می کردم. همیشه با خود می گفتم چقدر این شهر ریشه دار است.در هر گوشه و کنار چه انسان های بزرگ و عزیری را می توان یافت.مثل عباس غازی که تازگی در گذشت و آخرین تک بیتی که از او به واسطه رفیق عمرم حسین مهیاری شنیدم، این بود :
دقایقی ز زمانه هنوز در پیش ست
که از سراسر بگذشته ارزشش بیش ست.
لندن دوباره همان حال و هوای روزگار جوانی ، در جستجوی انسان های عمیق و ریشه دار را در من زنده کرده است.عیدی امروزمثل عطری خاطره اش در ذهنم مانده است. دقت های کمال در باره زبان روسی و انگلیسی و اردو، و نکته ای که فرخ گفت: در زبان بنگالی واژه نوشیدن وجود ندارد،می گویند چای را خوردم!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (24)