طعم شیر تازه

نه ! نمی شود ننوشت...گاهی از پنجره اتاق می دیدم که پیش از طلوع آفتاب صدای نرم ماشینی می آید.آرام مثل صدای موتور سیکلت وسپا! پیرمردی شیشه های شیر را به خانه همسایه ها می برد. ما هم مثل همه از فروشگاه بزرگ محله خرید می کنیم. که ارتباط شما را با همه چیز قطع کرده است. دیگر نه چهره نانوا در ذهن شماست و نه میوه فروش. صدای بیب بیب را می شنوید و مامور دریافت کارت اعتباری و وارد کردن شماره ای و رفتن. این جوانان هم زودازود تغییر می کنند.
از پیرمرد شیر فروش پرسیدم شیر تازه ست؟
" همین سحر دوشیده ایم." لبخند زد. ریش نقره ای اش در هوای خنک خاکستری برق می زد.
" برای ما هم بیاورید."
" از کی؟"
" از امروز!"
سه شیشه شیر برداشتم. قرار شد سر ماه حساب کنیم. از آن روز هفته ای سه بار پیرمرد آرام می آید. شیشه های شیر را پشت در می گذارد و شیشه های خالی را می برد.
شیر، همان طعم شیر روستا را می دهد. همان عطر، همان مزه خوشگوار.

وقتی فریدون، ضحاک را به بند کشید. گفت تو را به انتقام گاوشیری ارغوانی ام که کشتی، اسیر می کنم!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (25)