اول بهشت را بخوان!


برای: مریم، امین و ابراهیم

احمد دوست دوران دبیرستانم بود.دوست تمام عمرم . یکی دو سال از من بزرگتر بود، صداش آهنگین بود. انگار از بالای منبر حرف می زد. منظورم حرف های معمولی روزمره ست. یک بار با همان آهنگ صدا و نگاه سبز درخشنده ، سبزه ی باران خورده، گفت: "این کفش شما چرا سوراخ است!"
با آهنگی شبیه صدای خودش گفتم:" معذورش بدارید که برای سوراخ شدن از حضرت مستطاب عالی کسب اجازه نکرد."
صدای شلیک خنده احمد توجه بچه های دور و بر را جلب کرد.احمد همیشه نگاهش به زمین بود.بازویم را فشرد، پنجه اش محکم بود. وقتی راه می رفت خیال می کردی دارد بر روی زمین دنبال چیزی می گردد.به شوخی می گفت نگاه اول را هم نخواستیم.
گفت: کمدی الهی دانته را خوانده ای؟
" نه"
" کتابخانه دارد، از آقای جوادی بگیر."
آقای جوادی مسئول کتابخانه بود. شبیه ویکتور هوگو .موی سر وصورتش یک دست نقره ای بود، پیراهن سفیدش همیشه از سفیدی و تمییزی برق می زد، با جلیقه سیاه ماهوتی(خواب ماهوت جلیقه را سایه می زد) و زنجیر طلایی ساعت و عینک پنسی دسته نقره ای و چشمان مهربانش به کتابخانه دبیرستان پهلوی( بعدا شد امام علی بن ابیطالب ع) جذابیت افسانه ای داده بود. وقتی به کتابخانه می رفتم. دیدن آقای جوادی از گرفتن کتاب مهمتر بود. با دانش آموزان وارد بحث می شد.نرم و دوستانه راهنمایی می کرد که کدام کتاب تناسب بیشتری با سن و سال و سواد ما دارد ، گفتم:" کتاب روح القوانین منتسکیو را می خواهم." گفت: "سفرنامه گالیور را بخوان!" خواندم. کتاب مصور بود.تصویرهای آبی پررنگ."آخرین برگ را بخوان"!
آخرین برگ داستان کوتاه تکان دهنده ای بود.سی سال بعد که احمد هر روز تراش می خورد.و صداش آرام تر می شد. تا حدی که می بایستی گوش ات را جلو دهانش ببری تا آوای محوش را بشنوی. آخرین برگ توی ذهنم بود.
با خودم می گفتم: کاشکی احمد برای ماندن بهانه ای داشت. اما سرطان ببرغرّانی بود که در درون سینه اش سر بر داشته بود و هر روز تکه ای ازتن و جانش را می درید و می بلعید.
" مواظب این میوه فروش میدان سید جمال باش! یک وقتی شهرداری آلاخون والاخونش نکنه.میوه تان را هم از او بگیرید. البته مثل میوه فروشی های پاسداران نیست.نه درخشش لامپی و نه میوه های براق. یادت باشه اگر سوا کردی کوچکتراش را بر داری."
نمی دانستم چه بگویم.لبخندی محو و تلخ و جوشش اشک.احمد شانه ام را فشرد." یادت نمیره"
میوه های خانه ما از آن روز به بعد ازرنگ و رونق همیشگی افتاد. اما خوشمزه تر شده بود.وقتی می خواستم میوه بر دارم.به سوی میوه های از رنگ و رونق افتاده می رفتم.مش رضا فهمیده بود. به من می گفت: دوست احمد.می گفت: هر کاسبی از سفیده صبح تا چراغ منتظر مشتری است. من همیشه منتظر احمدم. به نظر شما خوب میشه؟ آن وقت مش رضا دستمالش را از توی جیب اش بیرون می آورد. بغضش می ترکید. روان و راحت گریه می کرد.
آقای جوادی گفت:" پسر جان تو حالا خیلی جوانی. چند سالته؟ پانزده سال؟ شانزده سال؟ این دوست تو احمد کیمیاست. این دوستی را نگهدار برای همیشه.بزرگ که شدی معنی این حرفم را بهتر می فهمی. این داستان آخرین برگ را بخوان، ببین دوستی چه کیمیایی ست."
کنار پنجره نشستم. نور نارنجی روی صفحه کتاب افتاده بود. جانسی حالش خوب نیست، سینه پهلو کرده است. به سختی نفس می کشد.هر برگی که از آن تاک پیر چرخ می زند و بر خاک می افتد، تکه ای از تن و جان اوست.
احمد انگار هر روز یک هوا چهره اش رنگ می باخت.دندان های صدفی مرتبش کهربایی شد، خاکستری کمرنگ، سربی، آخرین بار که او را دیدم. دندان هاش سیاه شده بود.شما دندان سیاه دیده اید؟.لبخند زد؛ لب هاش از هم باز نمی شد. دهانش کلید شده بود. اسماعیل مدام لب هاش را از درون می جوید. سرش را از درد تکان می داد. می کوشید به احمد نگاه نکند. وقتی از خانه بیرون آمدیم.پیشانی اش را بر پشتی صندلی راننده تکیه داد و با صدای بلند گریست. محله خاموش و خلوت بود.
رنگ ها هم می میرند؟ پیرمرد نقاش با دو رنگ به نبرد مرگ رفته بود.زرد و سبز.نگاه جانسی بر آخرین برگی بود که دربرابر توفان بر جای مانده بود.
تازه به خانه رسیده بودم.محله مان تاریک و خاموش بود. تلفن زنگ زد. زنگ بی هنگام. صدای دکتر بود. برادر زن احمد. دستم را روی قلبم گذاشتم.
" ببخشید.بی موقع زنگ زدم."
" مساله ای..."
" نه نه مساله ای نیست. احمد همانطوره که دیدی. توی بسترش نشسته.می توانی یک سری اینجا بیایی؟"
" حتما" پیاده تا خانه احمد ده دقیقه ای بیشتر طول نمی کشید. آن چنان ظلمات بود که ترجیح دادم با ماشین بروم.دکتر در را باز کرد. خندید، خوشامد گفت. رفتیم پیش احمد. احمد نگاهم کرد. برق پرسشی توی چشمش بود.تنها چشمانش بود که رنگ نباخته بود.سبزه شبنم زده.دکتر چای اورد.در چشمانش سایه پرسشی بود. گفتم : احمد نمی خوابی؟
آرام گفت:" ما را..دو...سه...ش...شب" سرفه کوتاه و خفه ای کرد.آب دهانش را قورت داد. خندید:
" نمی...برد... خواب!"
گفتم: احمد چه خوب گفتی بقیه اش را من به خودم می گویم:
ای فتته روزگار در یاب!
احمد گفت:اذا...ماتوا...ان...ت...ب...هوا"
دیگر توانم از دست رفته بود.نمی توانستم توی چشمان احمد نگاه کنم.در جمع ما او از همه با هوشتر؛ با سواد تر، دقیقتر،و متدین تر بود.
" احمد آخرین برگ را خواندی!"
" تو در باره ی نام های داستان دقت کردی؟"
" نه!"
احمد مثل همیشه کف پای راستش را به دیوار آجری ضلع غربی دبیرستان(زیر کتابخانه) تکیه داد و گفت:
"ببین، او هنری این نام ها را سردستی انتخاب نکرده! توی زندان اولین کتابی که به زندانی می دادند انجیل بود. این داستان عطر انجیل یوحنا را به همراه دارد.اسم دختربیمار جانسی ست..."
" خوب چه ربطی به انجیل یوحنا دارد.؟"
" ربط دارد. در زبان انگلیسی به یوحنا می گویند جان.از سوی دیگرنام پیرمرد نگارنده هم برهمن است. این داستان حتی بین همه داستان های "او هنری" یک اتفاق است. هیچوقت طعمش از یادت نمی رود.پیرمرد نقاش مثل مسیح است که بار بیماری دختررا بر دوش می گیرد. فدا می شود تا دختر بماند.البته او هم کار کارستان هنری اش را انجام می دهد.تابلو آخرین برگ..."
" احمد مطمئنی او هنری خودش به این نکته ها توجه داشته؟"
" نه. او آفریننده است.زبان آفرییندگی کارکرد خودش را دارد. مگر خلیل جبران نگفته، پیامبر مرا سروده"
پرسش همچنان توی چشم دکتر شعله می کشید. از احمد خداحافظی کردم.توی راه پله، دکتر که تا آن وقت می خندید و گاهی سربه سر احمد می گذاشت...
" این احمد در جنگ با سرم، سرم را شکست داد.دیگر جایی برای سرنج در رگ هاش پیدا نمی شه."
آرام بغل گوشم گفت:" گفتم شما تشریف بیارید تا با شما مشورت کنم..." سرش را پایین گرفت.دست هاش را در هم گره زد. امروز مادرم از کیا سر آمد.احمد را که دید، حالش بد شد. با ماشین خودم او را به بیمارستان می رساندم. بیمارستان لبافی نژاد همین خیابان بغلی است. توی راه دیدم دیگر حرف نمی زند. فوت کرده بود. مادرم را به سردخانه بیمارستان سپردم. به هیچکس نگفتم. احمد و خواهرم خبر ندارند. نمی دانم چه کنم.احمد نباید با این حال و روزی که دارد بویی ببرد"
دیدم نیاز دارم سر بر شانه دکتر بگذارم و سیر دلم گریه کنم. شعله چراغ گازی دیواری در آن ظلمات لعنتی پرپر می زد. توری اش مچاله شده بود. کفشم را پیدا نمی کردم. لا بلای کفش ها که روی پله راه پشت بام چیده شده بود، می گشتم. دکتر به تیزی نبش دیوار تکیه داده بود.بلند قامت بود. مرگ مادر آن هم به آن صورت البرز را هم ویران می کند...
باران گرفته بود.پاییز بود.اگر تاک پیری کنار پنجره بود؟ اگر احمد برای ماندن بهانه ای پیدا می کرد.
" باور می کنی آب از گلوم پایین نمی رفت. رفتم بیمارستان.معاینه ام کردند.پرستار گفت دکتر می خواهد با شما صحبت کند. دکتره انگار شرم حضور داشت. گفت، برای من سخته با شما صحبت کنم. شما دو تا سه ماه دیگر می میرید.کلمات را آهسته و آرام ادا می کرد.گفت من فکر می کنم این بدیهی ترین حق شماست که بدانید. نمی دانم در کشور شما چه رسمی وجود دارد. بعضی ها دوست دارند خبر مرگ را پنهان کنند. البته عده کمی هستند که از مرگ خود با خبر می شوند. شما هم یکی از آن ها هستید. این ببر درنده ای که در سینه شما ست، سر برداشته است. دیگر به خواب نمی رود. دکتر گفت بهتره شما استراحت کنید. به اتاقم بر گشتم.ساعتی بعد بین خواب و بیداری؛ گرمی دستی را روی پیشانی ام احساس کردم. دکتر بود.گفت: من شگفت زده شدم. شما خواب بودید؟ نگران نیستید؟ گفتم: نه جای دوری نمی روم آشناست!
احمد زنگ زد: کجایی؟
" احمد کی آمدی؟"
" دو سه روز پیش"
" تا کی هستی؟"
" تا سی چهل روز دیگر"
" مگر درس ات تمام شد؟"
" خودم دارم تمام می شوم.بیا با هم صحبت می کنیم."
" این مش رضا را مواظبش باش! آلاخون والاخونش نکنند."
هنوز آفتاب نزده بود.دکتر زنگ زد:" احمد تمام کرد." بغضش شکست.
پیراهن سیاه پوشیدم.جمیله گفت: تمام کرد؟ با چشمان خیس اشک سرش را برگرداند.
زنگ زدند.از پشت آیفون جواب دادم.مش رضا بود. برایمان میوه آورده بود. " این سیب ها هم برای احمد آقاست. سیب گلاب. دوست احمد! ببین چه عطری دارد."
گفتم:" مش رضا بگذار من سیب ها را برای احمد می برم." بغض کرده بودم.نتوانستم خودم را کنترل کنم.مش رضا کنار دیوار نشست. پاکت سیب را کنار دیوار گذاشت. سیب سرخ-صورتی روی زمین غلتید. برق آفتاب روی سیب افتاده بود. اگر درخت سیبی کنار پنجره احمد بود؛ هزاران هزار سیب داشت...احمد سیب ها را نگاه می کرد...
آقای جوادی گقت: دوست خوب کیمیاست. برای یه عمر بایست نگه اش داشت. این دوست تو احمد دوست تمام عمره.به من گفت، تو می توانی کمدی الهی را بخوانی. حرف احمد برای من سند است. اول بهشت را بخوان!
گفتم احمد بخوان:
ساقی نامه اش را خواند:
" ساقی شرابخانه ما کهنه است و تلخ
چرخشت دجله دارد و انگور های بلخ"
" یک وقتی خیال نکنی جای غریبی می روم. آشنا ست پسر جان!
مش رضا یادت نره
"************************
ویژه نامه اعتماد ، 17 آبان

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (19)