نظم نوین جهان

متن کامل نمايشنامه هاي هارولد پينتر نمايشنامه نويس و شاعر پرآوازه انگليسي و برنده نوبل ادبيات، در چهار جلد توسط انتشارات «فابر اند فابر» منتشر شده است. نمايشنامه نظم نوين جهان در جلد چهارم از صفحه 271 تا 278 درج شده است، گهگاه برخي از نمايشنامه ها را برايتان ترجمه مي کنم. البته اين نمايشنامه پيش از اين به فارسي ترجمه شده است. تفاوت دو ترجمه را مي توانيد بررسي کنيد. به عنوان زبان ترجمه، زبان زنده به کار رفته در ترجمه «عروسکخانه» ايبسن، ترجمه منوچهر انور را معيار گرفته ام. نمايشنامه هاي هارولد پينتر سرشار از انديشه و درد است. اين هم بخت خوشي است که مجال آشنايي با او را يافته ام. به تعبير قرآن مجيد؛ عسي ان تکرهوا شيئا و هو خير لکم... مشخصات کتاب؛

Harold Pinter: Plays

Faber and Faber، London 2005(4)

The new world order ،p:269-278

---

نمايشنامه «نظم نوين جهان» نخستين بار در 19 ژوئيه سال 1991 در تئاتر رويال کورت اجرا شد. بازيگران اينها بودند؛

دس؛ بيل پاترسون،ليونل؛ مايکل بايرن،مرد چشم بسته؛ داگلاس مک فران،کارگردان؛ هارولد پينتر،مدير صحنه؛ يان مک نيل،نورپرداز؛کاوين اسليپ

---

مردي با چشم هاي بسته روي صندلي نشسته است.

دو مرد (دس و ليونل) به او نگاه مي کنند.

دس؛ «مي خواي درباره اين مرد چيزي بدوني؟»

ليونل؛ «چي؟»

دس؛ «به خاطرش خطور نمي کنه که چه نقشه يي براش کشيديم.»

ليونل؛ «نه، نمي کنه.»

دس؛ «نه، درباره يکي از اون نقشه ها هم تصوري نداره؛ نمي دونه ممکنه با هاش چه رفتاري داشته باشيم.»

ليونل؛ «نقشه هايي که براش داريم.»

دس؛ «انجامش مي ديم.»

درنگ

«خيلي خب، بعضي هاشو، بعضي هاشو انجام مي ديم.»

ليونل؛ «بعضي وختا،همه اش رو انجام مي ديم.»

دس؛ «ممکنه نتيجه معکوس بده.»

ليونل؛ «بي خيال.»

مرد را برانداز مي کنند. مرد در همان وضعيتي است که بود.

دس؛ «به هر حال حالا که اينجاس، اينجا نشسته، کمترين تصوري درباره نقشه يي که براش داريم؛ به ذهنش نمي رسه.»

ليونل؛ «خيلي خب، شايدم يه تصور محوي داشته باشه.»

دس؛ «يه تصور محو؟ بله ممکنه.»

دس به سمت سر مرد خم مي شود.

«نظري داري؟ چي مي گي؟»

راست مي ايستد.

«بذار اين طوري بگم. او از نقشه يي که براش داريم ممکنه تصور محوي داشته باشه، اينکه مي خوايم باهاش چه کار کنيم.»

ليونل؛ «يا با زنش. زنش رو فراموش نکن. او تصور محوي داره که ما چه نقشه يي براي زنش داريم.»

دس؛ «احتمالاً يه تصوري داره. بالاخره يه چيزي به ذهنش خطور کرده. روزنامه ها رو که خونده.»

ليونل؛ «کدوم روزنامه ها؟»

درنگ

دس؛ «حق با توست.»

ليونل؛ «اين مرده کيه؟ يه دهاتي بي سر و پا؛ يا يه خطيب الهيات.»

دس؛ «واقعاً که، پس زنش چي؟»

«زنا که دنبال الهيات نمي رند.»

ليونل؛ «من و مادرم خيلي وختا در اين مورد با هم سرو کله مي زديم.»

دس؛ «درباره چي؟»

ليونل «تو که مي دوني، در باره اشتياق زن ها به الهيات.»

درنگ

دس؛ «اون چي مي گفت؟»

ليونل؛ «گفت که...»

دس؛ «چي؟»

درنگ

ليونل؛ «يادم نمي آد.»

به سمت مردي که روي صندلي نشسته، برمي گردد.

«مادر...،»

دس؛ «کثافت،»

دو تايي دور صندلي مي چرخند.

ليونل؛ «مي دوني از چي حسابي حسرت مي خورم؟»

دس؛ «از چي؟»

ليونل؛ «از اين نکبتي که دچارش شديم، منظورم اين کله خره که اينجاست...»

دس؛ «دفه پيش که بهش گفتي کثافت.»

ليونل؛ «چي؟»

دس؛ «دفه پيش بهش گفتي کثافت. حالا بهش ميگي کله خر. چند دفه من بايست بهت بگم؛ تو نمي توني يه بار به او بگي کثافت، بلافاصله بعدشم بگي کله خر. اين واژه ها با هم مغايرند. تو اگر بخواي با زبان شناسا بحث کني، حتماً کم مي آري. گرفتي چي گفتم؟»

ليونل؛ «خداي بزرگ، يعني از م ساخته نيس؟»

دس؛ «نه که ساخته نيس، تو مي دوني که برات چه معني مي ده. تو مي دوني که زبان برات چه اهميتي داره.»

ليونل؛ «آره مي دونم.»

دس؛ «بعله که مي دوني؛ به عنوان مثال به اين مرده نگاه کن. اون يه نمونه فرد اعلاس. مي فهمي منظورم چيه؟ پيش از اينکه سر و کارش با ما بيفته، براي خودش اسم و رسمي داشت. زبونش يه لحظه هم توي دهنش آروم نمي گرفت، درباره هر مطلبي، هر نظري سوال مي کرد. اما حالا، انگار بو برده، چه بلايي ممکنه سرش بياريم، لام تا کام حرف نمي زنه. اينکه تا ديروز آدمي اصولي بود، اعتقاداتي داشت. نداشت؟ حالا زبونش بند اومده. ترکمون زده، کله خر.»

ليونل؛ «يا هرزه کثافت.»

دس؛ «ما هنوز کارمون با او تموم نشده، اصلاً هنوز شروع نکرديم.»

ليونل؛ «نه، هنوز تموم نکرديم؛ هنوز تموم نکرديم. خيلي خب، ما که اصلاً شروع نکرديم.»

دس؛ «نوبت زنشم مي رسه.»

ليونل؛ «درسته، کارشو تموم نکرديم. هنوز شروعم نکرديم. کار زنشم هنوز تموم نکرديم.»

دس؛ «ما که اصلاً هنوز شروع نکرديم.»

ليونل دستش را روي صورتش مي گذارد و زار مي گريد.

دس؛ «برا چي گريه مي کني؟»

ليونل؛ «عاشقش ام، عاشقش ام، عاشقش ام.»

شانه دس را چنگ مي زند.

«نگاه کن، من بايد اينو بهت بگم. فقط به تو بگم. به هيچ کس ديگه يي نمي تونم بگم.»

دس؛ «بسيار خب، ادامه بده. موضوع چيه؟ به من بگو»

درنگ

ليونل؛ «احساس مي کنم، خيلي پاکم.»

درنگ

دس؛ «خيلي خب، حق با توست. حق داري احساس پاکي کني، دليل اين پاکي رو مي دوني؟»

ليونل؛ «چرا؟»

دس؛ «براي اينه که به خاطر دموکراسي داري دنيا را پاک مي کني.»

توي چشم هم نگاه مي کنند.

«مي خوام دست تو رو فشار بدم.»

دس با ليونل دست مي دهد، بعدش با شست به مردي که روي صندلي نشسته، اشاره مي کند.

«او هم سر به راه مي شه... (به ساعتش نگاه مي کند)... حدود سي و پنج دقيقه ديگه.»
****************
ویژه نامه روزنامه اعتماد















روزنامه اعتماد

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (4)