قصه

دنیای بچه ها دنیای شگفت انگیزی ست. با صهبا قرار شد به گل و گشت برویم. بهانه اش هم ژاکت زمستانه ای بود که مریم و محمد برای تولد صهبا خریده بودند. به صهبا کوچک بود. در این جا فروشنده ها وقتی می بینند جنسی را پس آورده اید، نه تنها اخم نمی کنند. بلکه با روی باز رفتار می کنند. اصلا در قسمتی از فروشگاه محلی را پیش بینی کرده بودند برای پس گرفتن اجناس.
صهبا نگاهی به باغچه ای کرد که نیمی از چمن هاش را تازه کوتاه کرده بودند. گفت: ما خیلی خوشبخت هستیم که چمن نیستیم. اگر بودیم وقتی قدمان بلند می شد ما را می زدند!
گفتم پس صهبا خانوم دو تا قصه برات تعریف کنم:
اول: می گن در روزگار قدیم توی مصر یه پادشاه خیلی ستمگری بود . چون قد خودش کوتاه بود، از آدم های قد بلند بدش می آمد. کسی حق نداشت قدش از قد حاکم بلند تر باشه؛ اگه نه پاهاش را ارّه می کردند. بعضیا می گن اسم اون حاکم ابوالهول بود. همه ازش می ترسیدن. قد بلندا قایم می شدند یا فرار می کردند، یا موقع راه رفتن قوز می کردند. اونقده قوز کرده بودند که دیگه نمی تونستند، صاف بایستند.
دوم: سال ها پیش توی چین یه رسم خیلی عجیبی بود،مردا دوست داشتن که پنجه پای دختران کوچک باشه. کفش چوپی پای دختر هاشان می کردند. تا اندازه پاها ثابت بماند...
قصه سوم را برای صهبا نگفتم. دکتر کلانتری وزیر کشاورزی بود. دانشگاه هم درس می داد.می گفت، خارج از کشور بودم یکی از دانشجوهام که برای ادامه تحصیل به خارج آمده بود. در میان جمع بود. احوالپرسی کردم. نتوانستم شگفتی ام را پنهان کنم.به شکل چشمگیری قد کشیده بود. یک سر و گردن بالاتر رفته بود. گفتم ماشاالله چه قدی کشیدی، هوای اون بالا چطوره! گفت.اینجا که مدام توی سر آدم نمی زنند!
باغچه ای که صهبا نگاه می کرد، قسمتی که هنوز چمنش را نزده بودند، سبز تر بود...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (33)