دیدار خداوند

شب بیست و یکم ماه رمضان بود. مدینه بودیم.عصر روز بیست و یکم می بایستی در فرودگاه جده باشیم و به ایران برگردیم. جمیله گفت:
می شود امشب برویم مکه؟
ما جزو کاروان بودیم. منتها آشنایی ها به کار می آمد. گفتم: با اتوبوس می رویم
رفتیم مسجد النبی و بقیع زیارت کردیم. سوار اتوبوس شدیم. اتوبوس در مسجد شجره توقف کرد. رفتم داخل حمام، غسل کردم. لباس احرام پوشیدم. کت و شلوار و گذرنامه و شناسنامه وبلیط هواپیما وتسبیح شاه مقصود و کیف پول و بلیط اتوبوس را توی کیف دستی ام گذاشتم. رفتم وضو بگیرم. کیف را کنار پایم گذاشتم. مماس به ساق پایم بود. می بایست رو به شیر آب به جلو خم می شدم. خم شدم، مشتی آب به صورتم زدم:
الحمدلله اللذی جعل الماء طهورا... آب چه طراوت بهشتی داشت!
احساس کردم. کیف دستی ام از کنار پایم رفت! کیف به پوستم کشیده شد.چشم باز کردم کیف نبود. تمام داستان انگار یک لحظه اتفاق افتاد. هر چه گشتم نشانی نبود. یک نفر گفت کارشان است، کیف را بر می دارند و سریع می روند توی همین حمام ها؛ ساعتی می مانند و کیف را می برند.
به جمیله گفتم: کیفم را بردند!
شب بیست و یکم بود. برای انجام عمره مفرده به مسجد الحرام رسیدیم. دیدم هیچ ندارم! نه گذرنامه نه شناسنامه نه پول و نه حتا لباسی به جز احرامی. وقتی طواف می کردم. وقتی پشت مقام ابراهیم نماز می خواندم. دیگر در حال خودم نبودم. مفهوم این سخن مولوی را چشیدم:
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
کو قسم چشم دیدن ایمانم آرزو ست.
برای دزدی که کیفم را برده بود دعا کردم. گفتم هر چه بردی حلالت! اگر بدانی چه مقدمات مناسبی برایم فراهم کردی. این درسی بود که مرحوم حاج آخوند روحانی مهاجران به ما آموخته بود. می گفت:
"اگر مال تان به سرقت رفت حلال کنید! نگذارید گناه تداوم پیدا کند."
بارها حج و عمره ی مفرده رفته ام. اما آن شب بیست و یکم ماه رمضان؟
دست آن شیخ ببوسید که تکفیرم کرد
محتسب را بنوازید که زنجیرم کرد...
عید سعید قربان، عید دیدار خداوند بر شما مبارک.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (21)