روز عید

امروز صبح دیدم جلوی خانه ی همسایه مان آقای پل، تابلویی نصب شده است: به فروش رسید!
سایه ای از اندوه بر دلم افتاد. این پیرمرد و پیرزن که همیشه چهره شان از خنده موج می زند و صدایشان سرشار از شادی ست، از محله ما می روند. در عمرم ندیده بودم. انسان هایی اینگونه آسمان و درخت و برگ ها و گل ها و پرنده ها و هوا را ستایش کنند. شور و شوق زندگی در کلماتشان می درخشد. گویی شعاع هستی آدمی طبیعت را در بر گرفته؛ از طبیعت بزرگتر است...
هرکجا هستم باشم
آسمان مال من است!
آقای پل و همسرش نسبتی این چنین با طبیعت دارند. داشتم به ان نکته فکر می کردم، برخی چقدر آسان و ارزان جان خود را فربه می کنند. به این نکته توجه کردم که در معماری خانه های اینجا نور و هوای تازه چه نقش درجه اولی دارد. در خانه ما هم می توان از همه اتاق ها آسمان را دید. ماه را دید. رنگ آبی جادویی عمق اسمان را دید.منظره ای که می دانی تا همیشه ی عمر تو بر جای می ماند. هیچ کس نمی تواند جلوی دیدار تو دیوار بکشد.
در همین حال و هوا بودم.به آفتاب نگاه می کردم. چند روزی بود هوا گرفته و بارانی و سربی بود. امروز- روز عید- هوا روشن و آفتابی ست. خود به خود قدر آفتاب را بیشتر می دانید.اگر شب ها همه قدر بودی؟
پستچی آمد. دو کتاب هانس کونگ را برایم آورد. مدتی پیش کتاب:" اسلام؛ دیروز، امروز و آینده" را از کتابفروشی خریدم. کتاب شگفت انگیزی است. گمان نمی کنم، پژوهشگران ما می توانستند کتابی این چنین در باره اسلام بنویسند. اگر می توانستند که لابد تا پیش از هانس کونگ نوشته بودند. در مقدمه کتاب خوانده بودم؛ که هانس کونگ از 25 سال پیش در صدد نگارش یک پژوهش سه جلدی در باره یهودیت و مسیحیت و اسلام بر آمده است. پستچی دو جلد یهودیت و مسیحیت را آورده بود. کتاب ها ترجمه جان بودن هستند.
گمان نمی کنم بتوان در مبحث شناخت ادیان؛ جامعتر از این سه گانه هانس کونگ پیدا کرد. روش مطالعاتی دقیق، منابع گسترده و قدرت تحلیل درجه اول به آثار او اعتبار ویژه ای بخشیده است. کاش موسسات گفتگوی ادیان و یا ناشرانی که کتاب های فلسفه دین و شناحت ادیان ترجمه می کنند، به این سه گانه هانس کونگ توجه کنند.
از زمانی که کتاب ها را سفارش داده بودم تا به دستم رسید، سه چهار روزی بیشتر نشد! تازه تعطیلات هم بود.انگار عمر در این سوی آب ها معیار دیگری دارد. زندگانی خوش ست در پهناد( مصرعی از قصیده ناب استاد ما دکتر ماهیار نوابی؛ که در سی سی یو سروده بود.)
آفتاب حیاط خانه را پر کرده. صدای آقای پل می آید. دارد انباری توی حیاطشان را خالی می کند. زندگی می دود، خواه و نا خواه! درود بر آفتاب!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (12)