تماشای خدا(2)


داستان سه برادر

هاروکی موراکامی یک داستان نویس حقیقی ست. داستانسراست. مثل چشمه ی داستان می جوشد. کمترین نشانه ای از تقلای نویسنده در داستان هایش پدیدار نیست. داستان همان جان رنگین نویسنده است. در رمان آخرش که با عنوان " پس از تاریکی" به انگلیسی منتشر شده است. یک افسانه ی هاوایی را نقل کرده است. این همان داستانی ست که گفتم؛ ماه هاست مرا گرفته است!(1)
" پسر گفت: روزگاری داستانی می خواندم؛ سه برادر در جزیره ای در هاوایی به انتهای خط رسیده بودند. یک افسانه قدیمی. وقتی کودک بودم این داستان را خواندم. الان که تعریف می کنم، ممکن است همه جزییات داستان یادم نباشد. چیزی شبیه این بود:
سه برادر رفتند ماهی بگیرند، توفان آن ها را گرفت. مدت ها بر سطح اقیانوس غوطه ور بودند. تا این که؛ به جزیره دور افتاده ای رسیدند. کسی آنجا زندگی نمی کرد.
جزیره زیبایی بود. پر از درختان میوه و نارگیل. در میان جزیره یک کوه بزرگ و بلند بود. شبی که به جزیره رسیدند؛ خدا را در رویا دیدند. خدا به آن ها گفت:" اندکی پایین تر از ساحل؛ سه تا سنگ بزرگ افتاده است؛ من می خواهم که هر کدام تان، یکی از آن سنگ ها را تا جایی که می تواند؛ روی زمین بغلتاند. هر جایی که شما با سنگتان توقف کنید؛ زندگی تان در همانجا خواهد گذشت. اگر به نقطه ی مرتفع تری بروید؛ از خانه تان می توانید جهان را تماشا کنید. این موضوع کاملا به خودتان مربوط است که سنگ را تا کجا بکشانید.
همان طور که خدا گفته بود؛ سه برادر سه سنگ بزرگ مدور در ساحل پیدا کردند. سنگ ها را حرکت دادند. سنگ ها بزرگ و سنگین بود.حرکت دادن و چرخاندن سنگ بر زمین دشوار بود. وقتی می خواستند، سنگ ها را از شیب به بالا ببرند؛ طاقت شان طاق می شد.
برادر کوچک از پای افتاد و گفت:" برادرا! همین جا برای من مناسب است. نزدیک ساحل است، همین جا می توانم ماهی بگیرم. هر چه برای زندگی نیاز دارم، پیدا می شود. از این که نمی توانم از اینجا دنیا را خوب ببینم؛ اهمیتی ندارد."
دو برادر بزرگتر به راهشان ادامه دادند. هنگامی که به میانه کوه رسیده بودند؛ برادر دوم هم از پای در آمد و گفت:" برادر! همین جا برای من خوب است. مقدار زیادی درخت میوه اینجاست. هر چه برای زندگی می خواهم، هست. برای من اهمیتی ندارد که نمی توانم، دنیا را از این جا کاملا ببینم."
برادر بزرگ به راهش تا قله ادامه داد. او از خود استقامت بسیاری نشان داد. می خواست به نقطه ای برسد؛ که هر قدر می تواند؛ جهان را تماشا کند. با تمام توانش سنگ را حرکت می داد. ماه ها سپری شد. به سختی آبی برای نوشیدن یا غذایی برای رفع گرسنگی پیدا می کرد. به قله رسید. ایستاد و از قله جهان را تماشا کرد. او بیش از هر کس دیگری می توانست جهان را تماشا کند. همان جایی رسیده بود که دوست داشت زندگی کند. در آن جا نه گیاهی روییده بود؛ نه پرنده ای بال گشوده بود. برای تشنگی؛ یخ و شبنم های یخزده را می مکید. به جای غذا؛ خزه ها را می جوید. او اصلا افسوس نمی خورد؛ می توانست همه جهان را تماشا کند. آن سنگ او؛ همچنان در قله کوه در هاوایی به یادگار مانده است!"
داستان همین بود!
چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین
به از این در تماشا که به روی من گشادی
******************!
1-Haruki Murakami
After dark, translated by: Jay Rubin
Harvill Secker, London 2007, p:16-18

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (10)