دریغ...

مهران قاسمی سکته کرد و تمام شد. طعم تلخی از مرگ بر زبانم و ذهنم نشست. او تازه در آغاز بود. در دوره ای که برای اعتماد ملی مقاله می نوشتم. رابط من با روزنامه بود. در تبادل ایمیل ها از هر دری سخن می گفتیم. یک بار در باره "بچه های خیابانی در تهران" اطلاعات درجه اولی برایم فرستاد. ترجمه کتابی در باره مولانا را برایم فرستاد. روان و خوشخوان ترجمه کرده بود. مقاله هایش هم همیشه حاوی نکته ای بود که نشان می داد پیش از نگارش به خوبی در باره موضوع اندیشیده است.
چه آسان و نا هنگام مرگ فرمان ایست می دهد. اگر این باور نبود که مرگ پرواز ست. تن ما، دانه ای است که در دل خاک فرو می رود و:
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست؟
اگر این باور نبود، هیچ چیز به تلخی مرگ نبود. در چنین مرگ های تکان دهنده ای انگار از تسلیت هم کاری بر نمی آید. چگونه می توان تسلیت گفت. وقتی سرو سبزی بر خاک می افتد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (23)