دکتر سید جعفر شهیدی


دکتر شهیدی استاد استادان بود. بسیاری از اساتید شناخته شده ادبیات و تاریخ شاگردان او بودند. من هم شاگرد ایشان بودم و رساله دکترایم" بررسی سیرتحول اندیشه سلمان فارسی" را با ایشان گذراندم. مهمتر از آن با دکتر شهیدی دوست بودم. به گمانم این بخت خوشی ست که دانش آموز یا دانشجویی مجال آشنایی و دوستی با معلم و استاد خود را پیدا کند.
آقای افشار معلم کلاس پنجم ابتدایی در دبستان خیام با من دوست بود. به مناسبتی خود نویس پلیکانش را به من داد. در داستان" کفش عید" همین را نوشته ام. آقای داعی رییس دبیرستان ما بود. دبیرستان پهلوی( بعدا امام علی ابن ابیطالب ع) او دوست و معمار شخصیت نسل ما بود...
آقای کیوان در دوران دانشجویی در دانشگاه اصفهان دوستم بود و هست. نگاه رندانه ای که همیشه سرشار از ناگفته هاست...
دکتر شهیدی، استاد و دوستم بود و چیز دیگری بود. "ای جان جان جانان، جانی و چیز دیگر." شاید دلیلش این بود که از بعد گرایش دینی به او احساس نزدیکی بیشتری می کردم. همان نماز اول وقت. همان که هیچوقت امام جماعت نمی شد. همان خنده های دلنشین. همان نکته های ماندگار.
دورانی که وزیر بودم، یک بار به شوخی گفت: مراقب باش قاطرهای سلطان را رم ندی! بعد داستانش را برای ما- دکتر آیینه وند دوست فرزانه ام و من- تعریف کرد. همیشه نکته ای ناشنیده داشت. اما برای من چشمانش چیز دیگری بود.
چشمان او و علامه طباطبایی و آیه الله شفیعی اصفهانی آینه های غریبی بود. چه بخت خوشی داشتم که در این آینه ها نگریستم.
اکنون برایم همان برق آسمانی چشمانی مانده است که صیقل خورده بود. انگار هزاران بار در پرتو آفتاب اشک شستشو شده بود. آن غم عمیقی که در چشمان علامه طباطبایی بود. آن شوخ و شنگی نگاه دکتر شهیدی، آن نگاه آرام و برنده آقای شفیعی...
دکتر شهیدی از میان ما رفت. از درد کشیدن هم راحت شد. ماییم و آینه هایی که در برابرمان نهاده است. یک بار سخن از ترجمه نهج البلاغه به میان امد. که کتاب سال شد و با شمارگان بسیار بار ها منتشر شده و می شود. دوستی از حق التالیف پرسید. برق اشک در چشمان دکتر شهیدی درخشید. زمزمه کرد:" حق التالیف؟ آن کار عشق بود..."
عاشقانه زندگی کرد. و نامش تا همیشه ، خاطر ما را معطر می کند. متبرک باد نام او...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (42)