آتش...

باران تندی گرفت. سردم شد. در میانه جنگل وحشی "نورت وود" جنگلبان آتش افروخته بود. روی کنده ای نشسته بود. چهره اش با تاب شعله ها تاریک و روشن می شد. صورتش گل انداخته بود. گه گاه سرش را بالا می گرفت تا هرم آتش راست به صورتش بتابد. گفتم : چه آتش خوبی! باران حریفش نمی شود...
گفت: این که چیزی نیست دیوونه!
حسابی جا خوردم. برگی از روی زمین برداشت به نشانه لای کتابش گذاشت. کتاب را بست. گفت: این بار دومه که می بینمت!
نگاهم روی جلد کتاب مات مانده بود. برگ های گیاه، سروده ویتمن. گفتم : اون دفه ام همین کتابو می خوندی.
برای این که این شعرا رو بفهمی باید جنگلبان باشی...همه ی برگ ها و درخت ها و پرنده ها را بشناسی. بوی چوب را بشناسی. تو می دونی این چوبا که می سوزند، چوب چیه؟
گفتم نه نمی دانم
گفت: نارون
دستش را به طرف هیمه های گر گرفته برد. هیچ نشانی از احتیاط در رفتارش نبود. لحظه ای انگار نفسم بند آمد. رقص حلقه های دود لا به لای انگشتانش.
با صدای بلند گفتم: دستت !
لبحند زد: این که چیزی نیست دیوونه! اگر دلم را می دیدی!
دیگر بی تاب بودم. خیس باران و گرم آتش نارون و ویرانه ی سخن جنگلبان.
گفتم: هاااااای!
اگه هر هفته پبشت بیام، شعر های ویتمن را برام می خونی؟
از درخت ها، برگ ها، از آتش حرف می زنی!
نگاهم کرد....دو ستاره سحری آبی-نقره ای در حلقه ی چشمانش می سوخت.
گفت : بیا دیونه
گفتم:تو آرزویی داری؟
'گفت:آرزو؟ نمی دانم دارم یا ندارم
چرا دارم. دوست دارم در دهانه آتشفشان زیر توفان گدازه ها محو شوم
گفتم:ها!؟
گفت: طعم آتش را باید با روحت بچشی...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (32)