کودک قرن؟

به دیدار شاعر رفته بودیم، تا دمی هم مست بهار واژه ها شویم... کودک جنگ آنجا بود. نوه ی شاعر، با دستی که مثل شمع تا بالای آرنج آب شده بود.. کودک دهساله به نظر می رسید. زیبا، با چشمان هوشمند و صدایی آرام. شعر " آب را گل نکنیم!" سپهری را از بر خواند. بی درنگ و بی تپق. مادرش- دختر شاعر- گفت:" پدرش جانباز شیمیایی ست. کودک این گونه- با دستی آب شده- به دنیا آمده است."
لحظه ای خیال کردم, وقتی پسر را در آغوش مادرش گذاشته اند، جهان چه حالی داشته است. مادر به آستین خالی کودک چگونه نگریسته است؟ پدر؟
کودک جنگ ، پیراهن فیروزه ای پوشیده بود. تا بالای آرنج- که نبود- پیراهن را تا زده بود. باقلوا تعارف کرد. با آنچه از بازویش باقی مانده بود. می کوشید جعبه باقلوا را متعادل نگهدارد. گفتم:" دستت درد نکند." بی اختیار لبم را جویدم که چرا توجه نمی کنی، مگر دستش را ندیدی؟
گفت: "دیوونه ی ریاضی هستم و عاشق تاریخ!"
گفتم: " من هم تاریخ خوانده ام." می خواستم بگویم، تاریخ بر رنج هایم بسیار افزوده است. دیدم با کودکی که پرچم رنجی سنگین را بر دوش دارد، چگونه می توان از رنج سخن گفت. کاش می توانستم در داستانی نگاه کودک و مادر و پدر و شاعر را به زندگی با چهار روایت می نوشتم...
به قول جوان ها در برابر آرامش و شکوه رنج کودک جنگ کم آورده بودم. با شانه هایی سنگین از خانه شان بیرون آمدم. انگار راه را گم کرده بودم...
برق شادی در دلم درخشید، در انتظار کودکی بمانیم که با یک ذهن ریاضی موشکافانه، تاریخ رنج های ما را بنویسد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (8)