نگاه سلطان العلما پدر مولوی به زندگی

زندگی چیست و دین چه نسبتی با زندگی دارد؟ کدام راه و روش را انتخاب کنیم؟ گویی این پرسش برای سلطان العلما بهاالدین خطیبی، پدر مولوی مطرح بوده است. در فصل نخست کتاب " معارف" در تفسیر اهدنا الصراط المستقیم نوشته است:
" گفتم ای الله هر جزو مرا به انعامی به شهر خوشی و راحت برسان و هزار دروازه ی خوشی بر هر جزو من بگشای و راه راست آن باشد که به شهر خوشی برساند و راه کژ آن باشد که به شهر خوشی نرساند"
ایمان در نگاه سلطان العلما و پسرش راهی به خوشی ست. در روزگاری زندگی می کنیم که به تعبیر عبید مذهب مختار و دین دلپسند، دینی است که آمیخته ی با مصیبت باشد. انگار شادمانی گمراهی ست. چنین دین و آئیینی، که با فطرت انسانها ناسازگار ست، جوانان را از دست می دهد. جوان دوست دارد که دین برای او مثل آب برای ماهی باشد. تری و تازگی و حیات ماهی از آب است. گرایش شگفت انگیز ایرانیان و جهانیان به مثنوی، در این روزگاری که صدای گلوله و عزا قطع نمی شود، نشانه ای است که سرشت انسان ها روی به شادمانی و آزادی دارد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (26)