چنگیز آیتماتوف

چنگیز آیتماتوف چند روز پیش در گذشت. او پرچم ادبیات و هویت فرهنگی قرقیز ها بود. قرقیز های همه جای جهان.از جمله آنانی که در سین کیانگ چین زندگی می کنند. با داستان های او با زبان او و شخصیت جذاب او زندگی کردند، و می کنند.
از بخت خوش در جشنواره افسانه ای هزاره ماناس که در بیشکک بر گزار شد، با او آشنا شدم. بهانه آشنایی هم صحبت اسلام کریم اوف بود که گفت:" همسر ماناس ازبک بوده است." دلیلش این بود که بخارا جزو ازبکستان است! به نخست وزیر قرقیزستان گفتم باید به کریم اوف جواب بدهم. گفت: سخنرانی ها در سطح روسای کشور هاست، شما معاون رییس جمهور هستی! گفتم، اگر سخن کریم اوف نبود اصراری نداشتم. با عسکر آقایف مشورت کرد، پذیرفتند که حرف بزنم. در باره منظومه ماناس و نسبت آن با شاهنامه، حتی وزن شعر، شباهت بحر متقارب شاهنامه و بحر متدارک منظومه ماناس صحبت کردم. گقتم ماناس روح قرقیزستان و همه قرقیز هاست. مثل شاهنامه که روح ما ایرانیان است. منظومه ماناس و شاهنامه فراتر از یک ملت قرار می گیرند، جزو میراث بشری اند. در باره بخارا هم حرف زدم...بی تاب هم بودم.
رحمانوف رییس جمهور تاجیکستان از شادی در پوست نمی گنجید، بعد از صحبت گفت:" اسلام کریم اوف گپ بسیار می زند، اما شما از سی و دو دندانش یکی را آباد نگذاشتی!"
گوشم به سخن نمکین رحمانوف بود اما چشمم گرم نگاه چنگیز آیتماتوفٍ! داشت با ماناسچی ها حرف می زد. گرمی نگاهش را حس کردم. به سویش رفتم. دستش را بر شانه ام گذاشت.گفت:" جوان ممکن است دیگران از تو تعریف کنند. اما من نه! می خواهم حرفی بزنم که برنجی!"
گفتم:" من شما را دوست دارم. از حرفتان نمی رنجم."
گفت:" کسی که کلمه را می شناسد، در باره ی وزن شعر ماناس و شاهنامه حرف می زند ، نباید وقتش را در سیاست تلف کند. مثل اسبی هستی که ارابه را جلواش بسته اند.." شانه ام را فشار داد.
" جوان اسب پشت ارابه نباش!"
همچنان به چشمان مورب و لبانش نگاه می کردم. ضربه اش تا مغز استخوانم رسیده بود...
در صحرای سبز تالاس-شهر ماناس-برای هر هیاتی یورت اختصاص داده بودند. خیمه قرقیزی. دنیای دیوانه کننده رنگها. پوست پلنگ و پازن که بر دیوار ها آویخته بود.

مهمانداران با لباس های قزقیزی برایمان در لیوان های پایه بلند بلور آبی روشن شیر آوردند، سفیرمان گفت من شیر اسب نمی خورم! گفتم من می خورم. این جام بلور شیر اسب نشانه ی کمال مهمان نوازی قرقیز هاست.
لیوان پایه بلند را در دست گرفتم. صدای آیتماتوف هم در گوشم بود. شیر غلیظ بود. طعم شیر بز و دوغ تازه می داد. تا ته لیوان نوشیدم. از خیمه بیرون آمدم. پرسیدم آیتماتوف کجاست. گفتند همراه عسکر اقایف است. در خیمه اوست...
پیدایش کردم. همراه فدریکو مایور مدیر کل یونسکو بود...به خیمه ماناسچی ها رفتیم تا ماناس برایمان بخوانند.
می خواندند، معنای هیچ واژه ای را نمی فهمیدم. اما اشک مجالم نمی داد.
آیتماتوف هم ماناس خواند. صدایش در گوشم مانده است. در شعری که آیتماتوف خواند واژه" بیشکک" آمده بود. پرسیدم
معنای بیشکک چیه؟
" کیسه چرمینی که سواران در آن شیر اسب می ریختند..."

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (33)