مقدمه ترجمه کتاب :عیسی پسر انسان

مطلبی که می خوانید مقدمه ای است که بر ترجمه کتاب:" عیسی پسر انسان" نوشته ام. پیش از این در باره ی ترجمه ی فارسی این کتاب نکاتی نوشتم. امیدوارم کتاب به هنگام منتشر شود. کتاب فعلا دست جمیله است برای ویراستاری. البته ویرایش سوم را هم انجام داده ایم.

برداشت آسمان را
چون کاسه ای کبود
و صبح سرخ را
لاجرعه سرکشید
آنگاه
خورشید در تمام وجودش طلوع کرد.

ه.ا.سایه


جبران خلیل جبران(1883/-1931)پدیده ی غریبی ست. صبح سرخ را لاجرعه سرکشید! نوشته های او به تعبیر بیهقی از لونی دیگر است. طنین آوای آیات قدسی ، صدای زنگ مزامیر و غزل غزل های سلیمان و انجیل یوحنای عاشق، از نثر او به گوش می رسد و نیز در نثر عربی اش موسیقی درونی آیات قرآن مجید آشکارست.
نثر او شاعرانه است. نمایشگاه نقاشی ست. کارگاه موسیقی کلام. بی دلیل نیست که نخستین نوشته اش در باره ی موسیقی و نسبت آن با روح انسان بود.
در مجموعه نوشته های او" مسیح" به سان ستاره راهنماست. داستایوسکی گقته بود که اگر در میان مسیح و حقیقت ناگزیراز انتخاب شود، مسیح را بر می گزیند. حقیقتی که در آثار جبران می درخشد، سیمای مسیح است. این حقیقت در کتاب" عیسی پسر انسان" جلوه ای رسا یافته است. مسیحی که جبران در آثار خویش آفریده است، با مسیح کلیسای رسمی متفاوت است. مثل تفاوت مسیح با بازجوی بزرگ در فصل پنجم کتاب پنجم برادران کارامازوف.
پیش از نگارش" عیسی پسر انسان"، جبران نوشته ها ی دیگری در باره ی مسیح دارد. اما مسیح پسر انسان، گویی فرصت و مناسبتی بوده است، تا او تمام شوریدگی و دلدادگی اش را یکجا نثار مسیح کند. این کتاب در سال 1928 منتشر شده است نگارش جبران بدیع و بی همانند است. او از زاویه دید هفتاد نفر در هفتاد و نه بخش به عیسای ناصری نگریسته است.
پنج نفر از راویان بیش از یک بار در باره ی عیسی روایت می کنند:
یوحنا، در بخش: 14 و 52 و 59
مریم مجدلیه در بخش: 4 و 41 و 78
متی در بخش: 13 و 56
پطرس در بخش: 34 و 60
یوسف رامه ای در بخش: 19 و 39
شمایل مسیح را در آینه ی دل و دیده ی انسان های مختلف و متفاوتی می بینیم. دوستان و دشمنان مسیح. از قیافای کاهن رییس کاهنان و آناس کاهن که فتوای قتل مسیح را داد و یهودای اسخریوطی که در آرزویی خُرد-سی پاره نقره- مسیح را به سربازان رومی و هواداران قیافا تسلیم کرد، تا مریم مادر عیسی و مریم مجدلیه و حواریون مسیح، به ویژه یوحنای عاشق و یا سرکیس شبان و سوسن ناصری
جبران شخصیت های دیگری را نیز در کارگاه خیال خویش آفریده است، مثل فیلسوف فارسی یا خطیب رومی، روایت معجزه ی عیسی از زبان عروس قانا، و یا حتی زن پیلاطس.
به آینه خانه ای می رویم که هفتاد آینه در اندازه های مختلف ، با درخشندگی و نیز تاریکی های متفاوت در کنار هم و رو در روی هم چیده شده اند. همگی می خواهند عیسی را بنمایانند. هر آینه به تناسب شعاعی که از قلب مسیح بر او می تابد و توانایی و ظرفیتی که داراست، عیسی را می نمایاند.
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره زار خس
جبران در پیراستن وآراستن نوشته رسم غریبی داشته است. بی تردید او نه تنها جمله ها را میناگری کرده است، بلکه در اندیشه نسبت میان واژگان و موسیقی حروف نیز بوده است. و در نهایت واژه ها و جمله ها آن چنان سرشار از معنا و شورند که گویی بی تابند و به رقص می آیند.
این کوشش عاشقانه تاب سوز، خاک در میخانه به رخساره رفتن، بی حاصل نبوده است. می توان جلوه هایی از الهام ناب را در نوشته او دید. هنگامی که " پیامبر" منتشرشد، از او پرسیدند، چگونه کتاب را نوشته است. گفت" من نوشته ام؟ او مرا نوشته است!"(1)
تعبیری که جلال الدین رومی برای مثنوی به کار برده و آن را " صیقل ارواح" (2)خوانده است، در باره آثار جبران نیز راست است. نوشته او به سان باران دل و جان ما را تازه می کند.
جبران خلیل کیست و این آ تش جان فروز را از کجا آورده است؟
بی شک پرتوی از برکت مسیح بر او تابیده است. مگر می شود روح شورانگیز جبران خلیل در تمام عمر از عیسی بگوید و از سوی عیسی پاسخی نشنود؟ پاسخ همین نثر درخشنده سرشار از شور و شادی و معنویت است.
گفت آن الله تو لبّیک ماست
وآن نیاز و درد و سوزت پیک ماست(3)
جبران روح مسیح را حس کرده است. او یوحنای زمانه ماست. با همان بی تابی یوحنای رسول در برابر عیسی.
کتاب "عیسی پسر انسان" گویی انجیل یوحنای دیگری ست. تفاوت انجیل یوحنا با اناجیل دیگر مثل تفاوت ستیغ کوه با دامنه ها یا میان-راه های کوهستانی ست.(4) در روایت " عیسی پسر انسان " انگار عیسی در یوحنا امتداد پیدا می کند.
برای شناختن و حس مسیح راه درست، یوحنای رسول است و برای شناخت یوحنا؛ جبران خلیل! راهی ست که ما را به درک حقیقت عیسای ناصری نزدیک می کند. نوشته های جبران عطر انجیل یوحنا را دارد.
جبران کیست و این آتش آسمانی که روح را گرم می کند از کجا بر او تابیده است؟
این آشنایی شگفت او با عیسی از کجاست؟
جبران لبنانی است. در دهکده کوهستانی" بشرّی" در شمال لبنان متولد شده است. بشری در فاصله ی صد و بیست کیلومتری شمال بیروت است و از سطح دریا هزار و پانصد متر ارتفاع دارد. موزه جبران در همانجا در دل کوه کنده شده است. دو صخره ی شیر آسا بالای موزه انگار به احترام ایستاده اند. از همانجا وقتی به دره ی جادویی قادشا نگاه می کنید. کوه ها را می بینید ، در می یابید که همه آشنایند در نوشته ها و تابلو های جبران همه را دیده اید. آیا آنجا تکه ای از حقیقت بهشت یا سهم خداوند از زمین نیست؟
جبران دهه ی نخست زندگی اش را در آغوش گرم و شورانگیز و پر طراوت همین طبیعت جادویی گذراند. از بخت خوشی که داشت به مدرسه نرفت! کشیش ده معلم او بود و دره و شیب های لبنان و پناه صخره ها و فضای رواق معطر به بوی مرّ و کندر کلیسا کلاس درسش. کتاب مقدس به ویژه اناجیل را در همان سال ها خواند و انجیل یوحنا او را شوریده کرد. و نیز زبان آسوری-کلدانی آموخت. زبانی که او را همزبان مسیح و یوحنا و مریم و مریم مجدلیه می کرد. باور داشت که زبان آسوری-کلدانی زیباترین زبانی ست که انسان آفریده است و کتاب مقدس در قلمرو ادبیات همین زبان قرار می گیرد.(5) یوسف حویک دوست تمام عمر جبران بعدا در" خاطرات پاریس" به شیفتگی جبران به زبان آسوری اشاره می کند.
طبیعت لبنان و جاذبه آسمانی عیسای ناصری بر روح او نقش شده بود. در عهد عتیق لبنان را می دید. و در عهد جدید عیسای ناصری را.
شوکت لبنان را در اشعیا خواند.(18/14 و 35/2) و ستیغ کوه های لبنان را در ارمیا(22/6) سدرستان ها و سروهای آزاد لبنان را درمزامیر(29/6 و 92/12) و درهّ ی لبنان را در صحیفه ی یوشع (12/7) و... این تابلو ها در نقاشی ها و نوشته هایش نقش شد.
در " عیسی پسر انسان" از " شیب های لبنان که زنبق های آبی در آن پنهان است.(یوسف رامه ای/19) وکوهستان های لبنان(سالومه/22) سدر های لبنان ( رومانوس شاعر یونانی/29) صخره های افراشته ی لبنان (لاوی حواری/30) و تپه های لبنان (یوناتان/48) و برف های لبنان (سوسن ناصری/63) و انگور های لبنان (سیبوریه مادر یهودا/76) سخن گفته است.
لبنان همواره در ذهن و بر زبان جبران زنده بود. در سال های پایانی عمر کوتاهش در اندیشه ی باز گشت به لبنان بود. برادر زاده جبران-پسر پطرس که در جوانی در گذشت.- به همراه همسرش جین، زندگی نامه نابی برای جبران نوشته اند. اشاره می کنند، در سال هایی که جبران به پیشنهاد ماری هسکل برای آموزش هنر به پاریس رفته بود؛ به دوستی نوشته ست:" اصلا برایم اهمیتی ندارد که در پاریس چه می گذرد، می خواهم در راه وطنم لبنان مبارزه کنم، شاید بهترین شیوه ی مبارزه نقاشی و سرودن شعر باشد."(6)
جبران هفت ساله بود که پدرش که همیشه مست و شوریده بود، به زندان افتاد و خانه آن ها از طرف عثمانی ها مصادره شد. مدتی در خانه اقوام و آشنایان به سر بردند. زندگی یی که با روح بلند وبا شکوه مادرش ناهمخوان بود. گر چه پدرش سال بعد از زندان آزاد شد، اما کامله تصمیم گرفت سرنوشت خانواده را خود به دست بگیرد. با چهار بچه و کولباری از فقر مهاجرت کرد. مهاجرت به آن سوی اقیانوس ها، به غربی که به تعبیر متنبی غرب دیگری فرا سویش نیست -- فغرّب حتی لیس للغرب مغرب...
در سال 1895 به نیویورک و پس از آن به بوستون رفتند. در بوستون جمعیت قابل توجهی از لبنانی ها زندگی می کردند. نقش دوران ساز کامله مادر جبران در همین مهاجرت و پس از آن شکل گرفت. تنگدست بود و سرفراز. به تعبیر شگفت انگیز امام علی(ع) در فقر آراسته می نمود.(7)
در خیابان های بوستون دستفروشی می کرد. توان مالی نداشت که همه بچه ها را به مدرسه بفرستد. پطرس ، برادر مادری جبران و دو خواهرش سلطانه و ماریانا امکان درس خواندن نیافتند. پطرس و ماریانا کمک مادر بودند و سلطانه هم چهار سال از جبران کوچک تر بود. کامله جبران را به مدرسه فرستاد. سخت کوشی کامله موجب شد که بتواند دکه ای تدارک کند و پسر بزرگش پطرس کمک کار زندگی شود. جبران در همان نوجوانی خوش درخشید و مورد توجه قرار گرفت. به مدرسه هنر می رفت و طرح و نقاشی هایش مورد توجه "فرد هلاند دی" قرار گرفت. حتی برخی کتاب هایی که در سال 1989 در بوستون چاپ شد، طرح روی جلدش از جبران بود.(8)
کامله تصمیم غریب دیگری گرفت. به جبران گفت شهرت زودرس پایا نیست، تو هنوز زبان خودمان را درست نمی دانی به لبنان برو و چند سالی آنجا درس بخوان. زبان عربی را درست بخوان، سر بنه آنجا که باده خورده ای!
در سال 1898 جبران در پانزده سالگی به لبنان باز گشت و به مدرسه حکمت رفت و کوشید زبان عربی اش را تقویت کند. در بیروت با هم کلاسی و بعدا دوست تمام عمرش ، یوسف حویک مجله ای به نام " المناره" منتشر کردند، طرح های مجله همگی کار جبران بود. بسیاری از آن طرح ها در موزه ی جبران در " بشری" در معرض دید است.
جبران چهار سالی در لبنان ماند. باز هم دره ها و کوه های لبنان و دره ی جادویی قادشا و بشری...جوانی و کودکی او را به هم پیوند زد. خبر رسید که خواهرش سلطانه که محبوب جبران بود، بیمار شده است. در سال 1902 به بوستون بازگشت، وقتی رسید که خواهرش در چهارده سالگی از بیماری سل مرده بود...سال بعد سال ضربه های ویرانگر دیگری بود، برادرش پطرس که به کوبا رفته بود و کار و کاسبی در بوستون را رها کرده بود بازگشت، مسلول شده بود و مرد...پطرس فقط شش سال از جبران بزرگتر بود. مادرش کامله هم رنجور بود. سرطان داشت. او هم همان سال درگذشت.
کامله چیز دیگری بود. مادری با شکوه، زیبا، دردمند ، دست تنگ و سرفراز...برای جبران هم مادر بود و هم پدر و راهنما و دوست.
جبران سال ها بعد در نامه ای به "می زیاده" داوری اش در باره مادرش را به خوبی توضیح داده است:"
"نود در صد شخصیت و احساس و گرایشم را از مادرم دارم. البته هیچگاه نتوانستم به اوج لطافت شیرین و مهربانی ناب و همت والای او برسم."(9)
جبران در یکی از تابلو هایش مادرش را نقاشی کرده است. به نظرم آن تابلو زیباترین تابلو جبران است. مادرش کامله در برابر نقش برجسته ی یک شیر ماده آسوری ایستاده است. دست ها را به حال چلیپا بر هم نهاده، گردنش افراشته و چشمانش بسته است. جلوه ای از مریم مقدس در چهره اش پیداست. همان آرامش ومهر وشکوه و شکیبایی افسانه ای در برابر درد. نقش برجسته، شیری است زخمی، یادگار نینوا،که سرش را رو به آسمان گرفته، قدرت و غرور وزیبایی و مظلومیت در چشمان شیر می درخشد. تناسب کامله و شیر! و آن رنگ آبی آرام تابلو که انگار دریاست و کامله و شیر از دل دریا طلوع کرده اند... جمله ای جبران در توضیح تابلو نوشته است. توضیحی که از ژرفای قلب زخمی او برخاسته، به تعبیر خودش که می گفت:" نیچه با خون می نوشت!" آن تعریف همان است:
" این پرتره ی روح مادرم ست،روحش آنجاست پر جلال و ساده!"
شیدایی جبران به مادر و تمام مادران به حدی ست که در بخش" سیبوریه مادر یهودا" آشکارا شاهد همدردی جبران با سیبوریه هستیم.
در" شن و کف" می گوید" چه کسی گفته است که مهر مادر یهودا نسبت به پسرش کمتر از محبت مریم به عیسی بود؟"(10)
سال بعد-1904- نخستین نمایشگاه نقاشی اش در بوستون در آتلیه هلاند دی برگزار شد. در این نمایشگاه با "مری الیزابت هسکل "آشنا شد. زنی که ده سال از جبران بزرگتر بود و در تمام عمر جبران الهام بخش وپشتیبان او باقی ماند. گرچه به تقاضای جبران برای ازدواج پاسخ مثبت نداد، اما از مهر و توجه او چیزی کم نشد. مری هسکل بعدا تمام نامه هایی که جبران برایش نوشته بود و نامه های خودش را که ابتدا دوست داشت همه را بسوزاند. نسوزاند و به دانشگاه کارولینای شمالی اهدا کرد.او در سال 1964 درگذشت و نامه ها با عنوان " پیامبر محبوب" در سال 1972 منتشر شد.کوتاه ترین راه برای شناخت شوریدگی و شیدایی جبران همان نامه هاست.
در سال 1908 جبران برای آموزش هنر به پاریس رفت. در گالری اگوست رودین هنر آموزی کرد. سال های پاریس با یوسف حویک بود.
به آمریکا باز گشت و کتاب " دیوانه" را در سال 1918 منتشر کرد. روح کتاب حکایت ها و تمثیل ها، آب و رنگ کتاب مقدس را داراست.
در حلقه ای از درخشانترین نویسندگان و شاعران عرب که " ادبیات مهاجرت" را پدید آوردند، قرار گرفت. دوستی با امین ریحانی و ایلیا ابو ماضی و میخاییل نعیمه، پیوند جبران با ادبیات مهاجرت و زبان عربی را استوار نگاه داشت.
در سال 1923 " پیامبر" منتشر شد. یک اتفاق بزرگ در ادبیات انگلیسی. کتابی که تا به امروز پس از کتاب مقدس و قرآن مجید پر تیراژ ترین کتاب جهان بوده است.
در سال 1926 کتاب " شن و کف" را منتشر کرد. جان لنون خواننده افسانه ای گروه بیتل ها ترانه " جولیا" را بر اساس نوشته های جبران از همین کتاب اجرا کرد. لنون هم مثل جبران مادرش را در جوانی از دست داده بود، مادرش کشته شده بود. جولیا نام مادرش بود...شعرهای جبران و نغمه ی گیتار و آوای نرم وجادویی لنون نام جبران را مثل نسیم با خودش باغ به باغ و دشت به دشت می برد...
جبران مثل پطرس برادرش و سلطانه خواهرش مسلول شد و در دهم آوریل 1931 درگذشت، وصیت کرده بود پیکر او را در لبنان به خاک بسپرند. ماریانا خواهرش به همراه مری هسکل در سال 1932 پیکر جبران را- آنچه از ققنوس بر جای مانده بود به لبنان بردند و در گورستان" مارسرکیس" در بشری به خاک سپردند.
*
جبران موفق شد روح انسان ها را لمس کند و آوای روح انسان را بشنود. او به مسیحیتی باور داشت که در حقیقت مسیحیت رسمی و نهاد کلیسا گنجای چنان ایمان شورانگیزی نیست. او روح تمامی ادیان را در آثار خویش بازتاب داد. نام پیامبر در کتاب " پیامبر" او المصطفی ست که نام پیامبر اسلام را تداعی می کند. و البته میترا هم که نشانه ی آئین مهر و ایران است، اشاره ی روشنی ست به مری هسکل.
علاوه بر آن در سال 1913 در نشریه" الفنون" جبران نامه سرگشاده ای منتشر کرد با عنوان: "نامه سرگشاده ای به اسلام" در آن نامه او در میان اسلام و آنچه حکومت عثمانی به نام اسلام انجام می داد، خط فاصل پررنگی ترسیم می کند و می گوید:" به عنوان یک مسیحی نیمی از قلب من سرشار از عیسای ناصری ست و نیم دیگر سرشار از محمد
در " عیسی پسر انسان" تفاوت چشمگیری بین مسیحیت رسمی که پولس نماد آن است و کلیسای کاتولیک میراث دار آن و عیسای ناصری قائل است.
در بخش 21 سابا انطاکیه ای نقد ویرانگری از پولس رسول را با عنوان شائول طرطوسی مطرح می کند. فردی که در برابر سنگسار استپانوس لبخند می زند و اصلا او خود مثل یهودا رفتار کرده و استپانوس را به کاهنان و رومیان معرفی کرده است.
مسیح در برابر یهوداست و پولس در برابر استپانوس. بیهوده نیست که جبران را تکفیر کردند و مرتدش خواندند، و گفتند دیوانه ای مالیخولیایی ست. تکفیر کنندگان چه کسانی بودند؟! غبار سنگین ویران کننده زمان آن ها را با خود برده است و جبران درخشان تر از همیشه بر جای مانده است.
*
و اما چند کلمه در باره ی این ترجمه: داستان از آنجا شروع شد که دانشجوی نازنینی در کانون توحید در لندن عبارتی از ترجمه فارسی" عیسی پسر انسان" را نشانم داد. دیدم که ترجمه گنگ و نارساست. مقابله کردم و دریافتم که داستان ترجمه کتاب فراتر از گنگی و نارسایی ست. ترجمه دیگری از کتاب به فارسی به دستم رسید. پیش خودم گفتم، حکایت همچنان باقی ست...ترجمه دوم تنها به نیمی از کتاب پرداخته بود ، بی هیچ توضیحی نیمی از کتاب ترجمه نشده بود...اما دلیل دیگری هم دارم.
دوران کودکی و نوجوانی ام همراه بود با آشنایی با ارامنه دهکده ی ارمنی نشین حُمریان، در همسایگی دهکده خود ما، مارون. در داستان "سهراب کشان" آمیختگی این دو روستا و رابطه گرم مسلمان و ارمنی را نوشته ام. کتاب مقدسی دارم که یادگار کشیشی ست که هفته ای یک بار به حمریان می آمد. از آن سال ها تا به امروز کتاب مقدس کتاب همیشه همراهم بوده است. همواره هر هفته پاره ای از آن را می خواندم. در دوران دانشجویی در دانشگاه اصفهان با دوست دانشجویم ولنر بیت صیاد آشنا شدم ، و بعد آشنایی با دکتر سرگن بیت اوشانا که نماینده مسیحیان آشوری و کلدانی در مجلس دوره اول بود. دکتر اوشانا با ادبیات آسوری- کلدانی آشنایم کرد. در سفری که به کوبا داشتیم بیشتر گفتگوهایمان در باره ی همین زبان و ادبیاتش بود...
ترجمه ی " عیسی پسر انسان" انگار دینی ست که نسبت به دوستان دوران کودکی و نوجوانی ام در حمریان- که اکنون ویرانه ای ست که نشان هیچ آشنایی در آن نیست -و دوستان مسیحی دیگرم در تمام عمردارم.
کوشیده ام تا حد توان محدودم زنگ قدسی نثر جبران را در زبان خودمان جستجو کنم. از این رو" تفسیر سورآبادی " و نیز نثر سلطان ولد پدر جلال الدین مولوی در کتاب" معارف " برایم نثر معیار وگنجینه ای درخشنده بود.
و نیز ترجمه کتاب مقدس که به همت انجمن پخش کتب مقدسه در سال 1904 منتشر شده است. ترجمه ای که به نحو شگفت انگیزی طنین قدسی آیات مقدس را به همراه دارد.
اما ترجمه نوشته ی کسی که صبح سرخ را لاجرعه سرکشیده ست و با خون می نویسد و درد در تار و پود نثرش جاری ست؛ ممکن نیست و: این سخن آراستن بی حاصل است/ بر نیاید آنچه در قعر دلست
خوب می دانم که باز هم بایست اندیشید و واژه ها را پیراست و آراست تا ترجمه درخور متن اصلی شود. بی شک نقد و نظر و پیشنهاد شما راه گشا خواهد بود.

پانوشت:
1-Khalil Gibran, The prophet,
Penguin books, London, 2002 p.v
2-مثنوی که صیقل ارواح بود...
مثنوی، دفتر دوم، بیت 6

3-مثنوی، دفتر سوم، بیت195

4-پاپ بندیکت شانزدهم به صراحت تفاوت میان انجیل یوحنا و دیگر اناجیل را به دلیل رویکرد گنوستیکی یوحنا می داند. نگاه کنید به:
Joseph Ratzinger Pope Benedict xv1, Jesus of Nazareh, Bloomsbury,2007, p.219

5-Gibran Kahlil &Jean Gibran, Kahlil Gibran, His life and world,
New York, Interlink books,1991, P.313

6-Ibid, P.369

7-نهج البلاغه، خطبه 193 در باره صفات تقوا پیشگان:" و تجمّلا فی فاقه"

8-http://en.wikipedia.org/wiki/Khalil_Gibran

9-Bushrui Suheil &Salma Haffar-al-Kuzbari, Gibran letters,
Letter to Mai Ziadeh, January 28/1920 P.30

10 –Kahlil Gibran,The collected works, New York, Everyman’s library,2007,P.228



سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (14)