سوسن ناصری

یکی از درخشانترین بخش های کتاب " عیسی پسر انسان" بخشی ست که از قول سوسن ناصری دوست مریم مادر عیسی ناصری روایت شده ست. این بخش در میان 79 بخش کتاب از همه طولانی تر ست.


روایت سوسن ناصری
پیش از این که مریم، مادر عیسی با یوسف نجارازدواج کند، او را می شناختم؛ هیچ یک از ما هنوز ازدواج نکرده بودیم.

در ان روز ها مریم رویاهایی می دید و آواهایی می شنید؛ ازیاوران آسمانی سخن می گفت که در رویاهایش دیده بود.
مردم ناصره به او توجه داشتند، به رفت و آمدش چشم می دوختند. با چشمانی پر مهر به اوخیره می شدند، پیشانی اش فراخ و گام هایش بلند و استوار بود.
برخی گمان می کردند، دیوانه است. تمام کارهایش را خودش انجام می داد.
هنگامی که جوان بود، او را رشید می پنداشتم، زیرا شکوفه هایش بالیده بود و در بهار طراوتش، میوه اش رسیده بود.
در میان ما به دنیا آمد و بالید، همچون بیگانه ای از سرزمین شمال بود.
در چشمانش شگفتی موج می زد که در چهره ی ما نشانی از آن نبود. مغرور بود ، همانند میریام که همراه برادرانش از نیل به بیابان آمده بود. مریم را برای یوسف نجار خواستگاری کردند.

*

هنگامی که مریم باردار شده بود، در میان تپه ها راه می رفت و شباهنگام با چشمانی سرشار از مهر و درد باز می گشت.
وقتی عیسی به دنیا آمد، شنیدم که مریم به مادرش گفته بود،" من درختی هستم که هرس نشده ام، اکنون به این میوه ها نگاه کن!" مارتای قابله سخنش را شنیده بود.
سه روز بعد او را دیدم. چشمانش از شگفتی می درخشید، سینه اش بی تاب بود، مثل صدفی که مروارید را در بر می گیرد؛ بازوانش را دور نخست زاده اش حلقه زده بود.
همگی ما کودک مریم را دوست داشتیم و به او نگاه می کردیم؛ زیرا در وجود کودک گرمی مهر بود که با آهنگ زندگی اش می تپید.
فصل ها سپری شدند. او پسری سرشار از خنده و آواره ای کوچک بود. کسی از جمع ما نمی دانست حال و روزش چگونه است؛ او خارج از جمع بود. او بسی ماجراجو و با شهامت بود، هیچ کس او را سرزنش نمی کرد.
او بود که بیشتربا کودکان بازی می کرد تا کودکان با او.
هنگامی که دوازده سالش بود، نابینایی را از نهر عبور داد و به سلامت به کنار جاده رسانید.
نابینا به عنوان سپاس از او پرسید:" پسر کوچک! اسمت چیست؟"
و او پاسخ داده بود :" من پسر کوچک نیستم؛ من عیسی هستم."
نابینا پرسید:" پدرت کیست؟"
او پاسخ داد:" خداوند پدر من است."
نابینا خندید و گفت:" خیلی خوب، پسر کوچک خودم؛ پس بگو مادرت چه کسی است؟"
عیسی پاسخ داد:" من پسر کوچک نیستم، مادرم زمین است!"
مرد نابینا گفت:" پس ببینید، پسر خدا و زمین مرا از رودخانه گذر داد."
عیسی پاسخ داد:" هر جا بخواهی بروی، راهنمایی ات می کنم؛ چشمان من همراه پاهای تو خواهد بود."

مثل نخلی گرانقدر در باغ ما بالید.
نوزده ساله که بود، همانند گوزن زیبا وچشم هایش مثل عسل بود؛ سرشار از شگفتی های روز.
لب هایش مثل گوسفندان تشنه ی صحرا، تشنه ی دریاچه بود.
در کشت زارها تنها قدم می زد، چشم ما و چشمان تمام دختران ناصره به دنبالش بود؛ اما ما از او شرم می کردیم.
عشق تا ابد شرمسار زیبایی ست و زیبایی همواره شیدای عشق خواهد ماند.

زمانه به او مجال داد تا در معبد و باغ های جلیل با مردم سخن بگوید.
در آن هنگام مریم از پی او می آمد تا سخنش را بشنود و صدای قلب خودش را گوش کند؛ اما وقتی او و دوستدارانش به اورشلیم رفتند، مریم نرفت.
دلیلش این بود که اورشلیمی ها، ما شمالی ها را در کوچه و بازار اورشلیم مسخره می کردند، حتی وقتی هم برای قربانی به " هیکل" می رفتیم، ما را به تمسخر می گرفتند.
مریم غرورش بیش از آن بود که تسلیم جنوبی ها شود.

*

عیسی به سرزمینی دیگر در مشرق و مغرب سفر کرد. هر چند ما نمی دانستیم او به کدام سرزمین ها رفته؛ اما دل های ما همراه او بود.
اما مریم در آستانه ی در خانه می ایستاد وتا غروب به جاده چشم می دوخت که او کی می آید.
هنگامی که به خانه می آمد، مریم به ما می گفت:" او بسی بزرگ تر از آن است که پسر من باشد؛ سخنان شیوای او از قلب خاموش من فراتر است. چگونه می توانم ادعای او را داشته باشم؟"
به نظر می رسید که مریم نمی توانست باور کند که کوه، زاده ی دشت است.
دل پاکش نمی توانست گمان کند که پشته ها راهی به سمت ستیغ کوهند.
مریم آن انسان را می شناخت، اما دلش را نداشت که او را پسر خود بخواند.
روزی که عیسی به کنار دریاچه رفت تا با ماهیگیران باشد؛ مریم به من گفت:" چه مردی است او که خستگی ناپذیر از زمین بر می خیزد؟ کیست آن مرد که شوق ستاره ها را داراست؟ پسر من یک آرزوست. او اشتیاق همه ی ما در طلب ستاره هاست. من گفتم پسرم! خداوند مرا ببخشد. قلبم می گوید که من مادرش هستم."

دشوار است که بیش از این، از مریم و پسرش سخن بگویم. اما اگر خار در گلویم گیر کرده باشد و کلماتم مثل علیلی تکیه زده بر عصا به سوی شما بیایند؛ باز هم می خواهم از آنچه دیده و شنیده ام، برایتان بگویم.
در آغاز جوان سالی بود؛ همان هنگام که شقایق های سرخ نعمان، تپه ها را پوشانده بودند. عیسی حواریونش را فرا خواند و گفت:" با من به اورشلیم بیایید تا شاهد قربانی شدن برّه ی عید فصح باشیم."
همان روز مریم به در خانه ام آمد و گفت:" او به بیت المقدس می رود، آیا شما همراه من و دیگر زنان می آیی تا در پی او برویم؟"
با مریم و زنان راهی دور را رفتیم تا به اورشلیم رسیدیم.
در دروازه ی شهر، جمعی از زنان و مردان به خوشامدمان آمده بودند؛ آنان عاشقان عیسی بودند که از آمدنش با خبر شده بودند.
اما همان شب، شبانه عیسی ومردانش از شهر رفته بودند.
به ما گفتند او به بیت عنیا رفته است.
مریم با ما در مهمانسرا باقی ماند تا عیسی برگردد.
غروب پنجشنبه ی بعد، او را بیرون باروی شهر دستگیر کردند و به زندان افکندند.
وقتی شنیدیم که او زندانی شده است، مریم کلمه ای سخن نگفت، اما در چشمانش همان غم و شادی موعودی می درخشید که پیش از آن در چشم عروس ناصره دیده بودیم.
او گریه نکرد، اما همانند روح مادری که نمی خواست برای روح پسرش گریه کند، در میان ما می گشت.
ما روی زمین نشسته بودیم و او در درازای اتاق، بالا و پایین می رفت.
او در کنار پنجره ایستاد و به مشرق خیره شد. با انگشتان هر دو دستش موهایش را رو به پشت شانه می کرد. تا دمیدن سپیده، مثل بیرقی تنها در بیابانی خالی وخلوت ، در میان ما ایستاده بود.
ما گریه می کردیم برای این که از فردای پسرش با خبر بودیم. او نمی گریست، او می دانست چه آینده ای در انتظار اوست.
استخوان هایش از برنز بود واندامش از نارونی کهن، چشمانش مثل آسمان بود، فراخ و دلیر.
وقتی در توفان، آشیانه ی چکاوک آتش گرفته است، آوایش را شنیده اید؟
زنی را دیده اید که اندوهش بسی بیشتر از اشک هایش باشد؟ قلب مجروحی که تا فراسوی درد رفته باشد؟
شما چنان زنی را ندیده اید، برای این که شما در حضور مریم نبوده اید و مادری اثیری، شما را در آغوش نکشیده است.
در آن دم که صدای سم های پاتاوه پیچ سکوت بر سینه ی خوابزدگان می کوفت، یوحنا، پسر جوان زبدی پیش آمد و گفت:" مریم مادر! عیسی دارد می رود، بیا دنبالش برویم."
مریم دست بر شانه ی یوحنا نهاد. آن ها رفتند، ما هم در پی شان رفتیم.
هنگامی که به برج داوود رسیدیم، دیدیم عیسی صلیب خویش را بر دوش می کشاند. جمعیت بسیاری اطراف او را گرفته بودند.
دو مرد دیگر نیز صلیب شان را بر دوش می کشیدند.
مریم سرش افراشته بود، همراه ما در پی پسرش می آمد. گام هایش استوار بود.
در پس مریم، صهیون و روم، آه...تمام جهان می آمد تا از انسان آزاده ای تنها، انتقام بگیرد.
وقتی به تپه رسیدیم، او را بالای صلیب بردند.
من به مریم نگاه کردم. سیمایش، سیمای زنی مصیبت دیده نبود. چهره ی زمین باروری بود که تا ابد زاینده است و تا همیشه فرزندانش را در خویش نگاه می دارد.
در چشمانش، خاطره ای از کودکی درخشید. با صدای بلند گفت:"پسرم! کسی که پسرم نیست! انسانی که یک بار رحم مرا دیده ای، به قدرت تو می بالم. می دانم هر قطره ی خونی که از دستان تو می چکد؛ رود پر خروش ملتی خواهد شد. تو در این طوفان می میری، همان گونه که من در غروب آفتاب، جان سپردم. من اندوهگین نخواهم بود."
در آن هنگام می خواستم چهره ام را با ردایم بپوشانم و به شمال بگریزم. ناگاه شنیدم که مریم گفت:" پسرم! ای کسی که پسرم نیستی، به مردی که در سمت راست توست، چه گفتی که عذابش را به شادی مبدل کردی؟ سایه ی مرگ در سیمایش می درخشد، او نمی تواند از تو چشم بردارد. اکنون به من لبخند بزن، تا از لبخندت دریابم که پیروز شده ای."
عیسی به مادرش نگاه کرد و گفت:" مریم ازین پس، مادر یوحنا باش."
و به یوحنا گفت:" فرزند پرمهر این زن باش. به خانه اش برو و بگذار سایه ات بر آستان در بیفتد، درست همانجایی که من می ایستادم. به یاد من، این کار را انجام بده."
مریم دست راستش را به طرف عیسی بالا برد. مثل درختی بود که فقط یک شاخه دارد. دوباره با صدای بلند گفت:"پسرم! کسی که پسرم نیستی، اگر این از خداست، خداوند به ما شکیبایی و حکمت می بخشد و اگر از بشر است، خداوند برای همیشه او را ببخشد.
"اگر این از خداست، برف های لبنان کفن تو خواهد بود، اگر هم از این کاهنان و سربازان است، برای پوشاندن برهنگی ات، این ردا را آورده ام. پسرم، ای کسی که پسرم نیستی، آنچه خداوند بنا می کند، ویران نمی شود وآنچه را انسان ویران می کند، او می سازد، اما فراتر از نگاه او. در آن دم آسمان ها او را به زمین تسلیم می کنند، فریادی و نسیمی. مریم او را به انسان داد، زخم ومرهم."
و مریم گفت:"هان بنگرید! او رفت. نبرد به انتها رسید. ستاره درخشید و کشتی به بندر رسید. او را که زمانی بر قلبم می فشردم، اکنون در فضا موج می زند."
ما به مریم نزدیک شدیم. او به ما گفت:" حتی به هنگام مرگ، او لبخند می زند. او پیروز شده است. من حقیقتا مادر یک پیروزمندم."
مریم به اورشلیم بازگشت. به یوحنا، حواری جوان تکیه داده بود.
او یک زن تمام بود.
هنگامی که ما به دروازه ی شهر رسیدیم، به چهره اش خیره شدم. شگفت زده شدم، زیرا آن روز سر عیسی در میان مردان از همه ی سرها بالاتر بود، سر مریم هم در موقعیتی پایین تر نبود.
همه ی این ها در بهار آن سال رخ داد.
اکنون پاییزست. مریم، مادرعیسی به خانه اش باز گشته و تنهاست. ازدوهفته پیش، قلبم درسینه ام مثل سنگ شده است؛ پسرم برای دریانوردی به صور رفت و مرا تنها گذاشت. می خواست دریانورد شود.
به من گفت که دیگر باز نمی گردد.
غروب گاه مریم را دیدم.
وقتی وارد خانه اش شدم، دیدم که پشت چرخ بافندگی اش نشسته ، اما نمی بافت، به آسمان ناصره خیره شده بود.
گفتم:" سلام مریم!"
او دستش را به سویم دراز کرد و گفت:" بیا اینجا کنارم بنشین، تا به خورشید نگاه کنیم که خونش بر تپه ها می تراود."
من در کنارش روی نیمکت نشستم واز پنجره به سوی مغرب خیره شدیم.
لحظه ای گذشت. مریم گفت:" در شگفتم که چه کسی در این شبانگاه می خواهد خورشید را به صلیب بکشد."
من گفتم:" پیش تو آمده ام تا آرام شوم. پسرم تنهایم گذاشت و به دریا رفت،
در خانه ام، در میان راه تنهایم."
مریم گفت:" دوست دارم به توآرامش ببخشم، اما چگونه؟"
گفتم:" اگر تو از پسرت برایم بگویی، آرام می شوم."
مریم به من نگاه کرد و لبخند زد، دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:
" از او سخن می گویم ، هرچه تو را آرام کند؛ به من هم آرامش می بخشد."
سپس از عیسی سخن گفت، از همه چیز، از آغاز سخن گفت.
به نظرم رسید که در تمام سخنش، بین پسر خودش و پسر من تفاوتی قائل نبود.
به همین خاطر به من گفت:"پسر من هم دریانورد بود. چرا به امواج اعتماد نمی کنی تا پسرت را به آنها بسپری؟ من پسرم را به امواج سپردم.
"زن تا ابد رحم و گاهواره است، اما مقبره نیست. ما می میریم تا به زندگی، زندگانی ببخشیم. مثل انگشت هامان که می بافند، اما جامه را هیچگاه ما نمی پوشیم. ما دام می نهیم، اما ماهیانی که می گیریم، خود نمی چشیم. برای همین اندوهگینیم، اما تمام شادی ما همین است."
مریم با من چنین سخن گفت.
او را ترک کردم و به خانه ام رفتم. روشنایی روز داشت تمام می شد؛ پشت چرخ بافندگی ام نشستم تا پارچه ی بیشتری ببافم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (13)