بخش 74 کتاب " عیسی پسر انسان"

یعقوب برادرعیسای مسیح است که بخش 74 کتاب "عیسی پسر انسان "از قول او روایت شده است.

یعقوب، برادر خداوندگار

هزار بار خاطره ی آن شب در ذهنم زنده شده است. اکنون می دانم که هزار بار دیگر نیز به خاطرم خواهد آمد.
زمین شیارهای شخم شده بر سینه اش را فراموش می کند و زن رنج و شادمانی میلاد کودک را از یاد می برد، اما آن شب را هیچ گاه از یاد نمی برم.
پسین، بیرون باروی اورشلیم بودیم که عیسی گفت:" بیایید به شهر برویم و در مهمانسرایی شام بخوریم."
تاریک شده بود که به مهمانسرا رسیدیم، گرسنه بودیم. صاحب مهمانسرا به ما خوشامد گفت و به اتاق بالا راهنمایی مان کرد.
عیسی از ما خواست که دور میز بنشینیم، اما خودش همچنان ایستاده بود . با نگاه آرامش بخشش به ما نگریست.
با مهمانسرادار صحبت کرد وگفت:" برای من یک طشت و ابریقی پر آب و یک حوله بیاورید. "
دوباره به ما نگاه کرد و با محبت گفت:" نعلین های تان را در آورید."
نمی دانستیم چرا؟ اما بنا بر دستور او نعلین ها را در آوردیم.
وقتی مهمانسرادار طشت و ابریق آورد ، عیسی گفت:" اکنون می خواهم پاهای تان را بشویم تا غبار راه کهن را بزدایم و آزادی راه نو را به آن ها ببخشم."(70)
همه ی ما بهت زده و شرمنده بودیم.
آنگاه شمعون پطرس ایستاد و گفت:" چگونه می توانم بپذیرم که استاد و سرور من با شستن پاهایم به زحمت افتد؟"
عیسی پاسخ داد:" پاهای تو را نیز می شویم تا به یاد بیاوری کسی که به انسان ها خدمت می کند، والاترین مردم است."
آنگاه عیسی به تک تک ما نگاه کرد و گفت:" پسر انسان که شما را برگزید تا برادرانش باشید، دیروز پاهایش با مُرّ عربی مسح شد و با گیسوی زنی خشک شد؛ اکنون دوست دارد پاهای شما را بشوید."(71)
طشت و ابریق را بر داشت. زانو زد و پاهای ما را شست، از یهودای اسخریوطی آغاز کرد.(72)
سپس با ما در کنار سفره نشست. سیمایش همانند سپیده دمی بود که بر میدان نبردی که شبی خونین را پشت سر نهاده، بتابد.
مهمانسرادار با زنش برای مان ماهی و شراب آوردند.
پیش از آن که عیسی در برابرم زانو بزند و پاهایم را بشوید، گرسنه بودم؛ اما در آن زمان هیچ اشتهایی نداشتم. شعله ای در حنجره ام می سوخت که با شراب آرام نمی شد.
آنگاه عیسی گرده ای نان برداشت و به ما داد، گفت:" شاید دیگر مهلتی پیدا نکنیم تا با هم نانی پاره کنیم؛ این لقمه را تناول کنیم، به یاد روزهای مان در جلیل."
از قرابه در جام ها شراب ریخت، نوشید و به ما داد و گفت:" این را با یاد تشنگی هامان که باهم تجربه کردیم، بنوشید. بنوشید به امید روزگاری نو.
هنگامی که من در آغوش کشیده شوم، چندان در میان شما نخواهم ماند. وقتی که در اینجا یا جایی دیگر، یکدیگر را می بینید، نانی پاره کنید و شرابی در جام بریزید، مثل هم اکنون بنوشید و تناول کنید. به دور و برتان نگاه کنید، شاید مرا ببینید که در کنارتان بر سر سفره نشسته ام."
پس از این سخنان، لقمه هایی از گوشت ماهی و قرقاول را در میان ما تقسیم کرد؛ درست همانند پرنده ای که به جوجه هایش غذا می دهد.
اندکی خوردیم، اما سیر شده بودیم. نوشیدیم، اما تنها جرعه ای. احساس می کردیم که انگار جام، فضایی است میان این زمین و زمینی دیگر.
آنگاه عیسی گفت:" پیش از آن که میز را ترک کنیم، برخیزیم و نغمه ی شور انگیز جلیل را بخوانیم."
ما برخاستیم و با هم خواندیم. صدای او رسا تر از صدای ما بود. هر واژه اش زنگ مخصوصی داشت.
او به چهره ی ما، تک تک ما نگاه کرد و گفت:"اکنون با شما وداع می کنم. بیایید تا به آن سوی این باروها برویم. بیایید به جتسیمانی(73) برویم."
یوحنا پسر زبدی گفت:" استاد چرا امشب از وداع سخن گفتی؟"
عیسی گفت:" مگذار دلت نگران باشد. من شما را ترک می کنم تا در خانه ی پدرم برای تان جایی فراهم کنم، من نزد شما باز می گردم. هنگامی که مرا صدا می زنید، صدای تان را می شنوم. هر جا روح تان مرا جستجو کند، همان جا خواهم بود.
"یادتان باشد که تشنگی انسان را به سوی چرخشت می کشاند و گرسنگی او را سمت جشن عروسی می برد.
"با شور و شوق تان پسر انسان را پیدا می کنید. اشتیاق، سرچشمه ی قدسی و راهی به سوی پدرست."
یوحنا دوباره به سخن آمد و گفت:" اگر براستی ما را ترک کنی، چگونه می توانیم شادمان باشیم؟ چرا از جدایی سخن می گویی؟"
عیسی گفت:" گوزنی که شکار می شود، تیر را پیش از آن که بر سینه اش حس کند، می شناسد و رودخانه، پیش از آن که سر بر ساحل دریا نهد، دریا را می شناسد. پسر انسان به راه های مردم سفر کرده است. پیش از آن که درخت بادام دیگری در آفتاب شکوفه دهد، قلب من در کشت زار دیگری می روید."
سپس شمعون پطرس گفت:" استاد، اکنون تنهای مان مگذار، شهد حضورت را از ما مگیر. هر جا بروی می آییم. هر قدر بمانی با شما می مانیم."
عیسی دستش را بر شانه ی شمعون پطرس نهاد. به او لبخند زد وگفت:" کسی چه می داند. شاید تو پیش از آن که شب به انتها برسد، مرا انکار کنی . پیش از آن که تو را ترک کنم، مرا ترک می کنی."
ناگاه گفت:" بیایید از اینجا برویم."
مهمانسرا را ترک کرد، ما هم در پی اش بودیم. وقتی به دروازه ی شهر رسیدیم، یهودای اسخریوطی همراه مان نبود. از دره ی جهنم(74) گذر کردیم. عیسی جلو تر از ما بود، ما در کنار هم می رفتیم.
وقتی به زیتونستان رسید، ایستاد و رو به ما کرد وگفت:" ساعتی در اینجا استراحت کنید."
گرچه نیمه ی بهار بود، اما شب سردی بود. درختان توت جوانه زده بودند و درختان سیب غرق شکوفه و باغ ها دلپذیر بودند.
هر کدام مان در کنار درختی لمیدیم. من ردایم را دور خودم پیچیدم و در زیر درخت صنوبری آرمیدم.
عیسی از ما جدا شد و در زیتونستان قدم می زد. دیگران خوابیده بودند، من به عیسی چشم دوخته بودم.
ناگاه ایستاد و دوباره این سو و آن سو قدم زد. بارها این کار را تکرار کرد.
آنگاه او را دیدم که روی سوی آسمان کرده بود و دست هایش را سمت مشرق و مغرب گشوده بود.
یک وقتی او گفته بود :" آسمان و زمین وجهنم از انسان اند." اکنون سخنش را به یاد آوردم. می دانستم او که در باغ زیتون قدم می زد، آسمانی بود که در انسانی جلوه کرده بود. به نظرم آمد که رحم زمین، نه آغاز است و نه پایان. ارابه ای ست، یک دم است، لحظه ی شگفتی و بهت زدگی، در درّه ای که نامش جهنم بود، دوزخ را دیدم، که در میان عیسی و شهر قدس قرار داشت.
من پیچیده در شولای خود بودم ، او همچنان ایستاده بود.صدایش را شنیدم ؛ سخن می گفت اما نه با ما.
سه بار شنیدم که گفت :"پدر." همه ی آن چه شنیدم همین بود.
لحظه ای بعد دست هایش را پایین آورد؛ مثل سروی در میان دیدگان من و آسمان ایستاده بود.
سرانجام به میان ما بازگشت و گفت:"بیدار شوید و برخیزید، ساعت موعود من فرا رسیده است. جهان برای نبرد با ما، اکنون مسلح شده است."
آنگاه گفت:" لحظه ای پیش صدای پدرم را شنیدم، اگر بار دیگر شما را ندیدم، به یاد بیاورید که پیروز تا پیروز نشود، صلحی نخواهد داشت."
وقتی بر خاستیم و به نزدش رفتیم، سیمایش مثل آسمان پر ستاره ی صحرا بود. آن گاه گونه های تک تک ما را بوسید. وقتی لبانش گونه ام را لمس کرد، گرم بودند، همانند دست های کودکی تبدار.
ناگهان از دور دست صدای فریاد جمعیتی را شنیدیم. وقتی نزدیک رسیدند، دیدیم مردانی با چراغ و چماق با شتاب می آیند.
هنگامی که به پرچین باغ رسیدند، عیسی از ما جدا شد و سوی آنان رفت.
یهودای اسخریوطی آنان را راهنمایی می کرد.
سربازان رومی با سپر و شمشیر و مردانی از اورشلیم با چماق و تبر آمده بودند.
یهودا به سمت عیسی آمد و او را بوسید. سپس به مردان مسلح رو کرد و گفت:" همین مرد است."
عیسی به یهودا گفت:" یهودا به من چه محبتی کردی، دیروز هم می توانستی این کار را انجام بدهی."
آنگاه روی سوی مردان مسلح کرد و گفت:" اکنون مرا بگیرید، اما ببینید قفس شما گنجایش بال های مرا دارد؟!"
آنها به عیسی یورش بردند، او را گرفتند و فریاد زدند.
همگی ما از هراس گریختیم و هر کدام پناهی می جستیم. من به سمت باغ زیتون گریختم. از هراس نه می توانستم فکر کنم و نه این که کلمه ای سخن بگویم.
دو سه ساعت از شب مانده بود، همچنان می گریختم تا خودم را پنهان کنم. سپیده دم دیدم به دهکده ای نزدیک اریحا رسیده ام.
چرا او را ترک کردم؟ نمی دانم. از این که او را ترک کردم، اندوهگین بودم.
من بزدل بودم که از برابر دشمنانش گریخته بودم.
در دلم شرمسار و بیمار بودم. به اورشلیم بازگشتم. او زندانی بود، هیچ دوستی نمی توانست با او حرف بزند.
او را به صلیب کشیدند، خونش بر زمین، گِلی نو پدید آورد.
من هنوز زنده ام ، زنده از شهد شیرین زندگی او

(70)- داستان شستن پای حواریون تنها در انجیل یوحنا ذکر شده است.
یوحنا 13/12. در رساله ی اول پولس رسول به تیموتاوس به شستن پای مقدسان اشاره شده است. رساله ی اول پولس رسول 5/10
(71)-"آنگاه مریم رطلی ازعطر سنبل خالص گرانبها گرفته، پاهای عیسی را تدهین کرد و پا های او را از موی های خود خشکانید."
یوحنا 12/3
(72)- یهودای اسخریوطی؛ نماد خیانت است. دانته هم در " دوزخ" او را در قعر جهنم، در کنار شیطان وبروتوس و کاسیوس قرار داده است. بدترین عذاب ها را تحمل می کند و سرش در اندرونش فرو رفته است. نگاه کنید به: دوزخ، سرود34/61
مسیح هم برای یهودا کلمه ی ابلیس را به کار برده است.(یوحنا 6/71)
یهودا به معنی:" ستایش از آن خداوند است" و اسخریوطی به عنوان وصف پدر یهودا در انجیل یوحنا مطرح شده است.(یوحنا 6/71) یهودا پسر شمعون اسخریوطی است. کریوط نام منطقه ای در یهودیه بوده است.
برخی نیز باور دارند که این عنوان به دلیل انتساب یهودا به گروه"سیکاری" هاست که بر ضد رومیان مبارزه می کردند و می خواستند یهودیه را از اشغال آنان آزاد کنند. با توجه به این که این گروه در سال های بین 40 تا 50 میلادی ظهور کرده اند، این توضیح پذیرفته نیست ه

به روایت مادر یهودا، او در هفده سالگی به سوی یک سپاهی رومی تیر انداخت.
یوحنا هم او را "دزد" می خواند که حتی نکته گیری اش از عیسی هم از همان دزدی اش ریشه می گیرد! یوحنا 12/4-7
جبران در هیچ بخشی مستقیما از زبان یهودا روایت نمی کند. دیگران هستند که چهره او را می نمایانند. اخیرا انجیلی منتشر شده به نام " انجیل یهودا" که مبتنی بر گفتگو ی عیسی با یهودا ست.

(73)- جتسیمانی، نام محلی است که در متی و مرقس از آن نام برده شده است.(متی 26/36 و مرقس 14/32) در انجیل لوقا از این مکان با تعبیر" آن موضع" یاد شده است.( لوقا 22/41) در انجیل یوحنا وقتی از کوه یا تپه ی زیتون سخن گفته شده، مراد همین جتسیمانی ست."( یوحنا 8/1) علاوه بر وادی " کدرون" که یوحنا به آن اشاره کرده است، همین جاست.(یوحنا 18/1)
واژه ی جتسیمانی به معنی" چلیک روغن" است.
جتسیمانی اکنون در داخل اورشلیم در دره ی کیدرون قرار دارد؛" کلیسای همه ملت ها " در همین محل بنا شده است.
(74)- وادی جهنم در جتسیمانی بوده است. در عهد عتیق از این وادی- درّه- با عنوان وادی بن هینوم یاد شده است. که در عبری به آن" گهینوم" می گفتند. نگاه کنید به:یوشع 18/16 و نحمیا 11/30 و ارمیا 19/2-6
در قاموس کتاب مقدس، جهنم همان هاویه یا هنّوم خوانده شده است. وادی در جنوب اورشلیم، که ازباب الخلیل تا چاه ایوب سرازیر می شود...( قاموس کتاب مقدس، ص.300 و 923-924
سیوطی در اتقان، جهنم را جزو واژه های غیرعربی نام برده است.
ناصر خسرو در سفرنامه اش به وادی جهنم اشاره می کند. نوشته است:"بروزگارخلافت عمرخطاب رضی الله عنه بر آن دشت سامره لشکرگاه بزد وچون بدان وادی نگریست، گفت این وادی جهنم است." (سفرنامه ناصرخسرو،بی جا: انتشارات کتابفروشی محمودی، بی تا،ص.30)
.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (5)