علی پسر کعبه

با توجه به نقد و نظر دوستان مکتوب به نظرم رسید 2 بخش دیگر از کتاب را در مکتوب بگذارم و از نظر و نقدتان استفاده کنم.

فاطمه مادر علی

تنها بودم؛ دلم برای کعبه تنگ شده بود.
با خودم می گفتم: فاطمه ببین کعبه هم دلتنگ تو می شود! انگار آوایی در گوشم بود که به سوی کعبه بیا. صدا مثل طنین رازی در گوشم پیچیده بود. روز جمعه بود. روز بالا آمده بود و از تندی و تیزی گرما کاسته شده بود. ابو طالب رویایش را برایم تعریف کرد. در حجر اسماعیل خوابش برده بود. در خواب دیده بود که دروازه ای در آسمان گشوده شد، ستاره ای از آن جهید وروشنایش آسمان را پر کرد. ستاره مرواریدی شد در آغوش صدف کعبه .
من هم خواب غریبی دیدم...کوه های شام به سمت مکه می آمدند. زره پوشیده بودند. شمشیر و نیزه در دست داشتند. مثل تندر می غریدند. برق چشمان کوه ها مانند آتشفشان بود. از سمت دیگر کوه ابو قبیس به حرکت در آمد. کوه خندمه در پشت سرش بود؛ فریاد می زد. صدای نهیب اش رساتر و کوبنده تر از فریاد کوه های شام بود. کشاکش شمشیرها؛ من در میانه میدان شاهد نبرد بودم. توفانی از آتش سرخ فضا را پر کرده بود. شمشیری به حرکت در آمد و در برکه ای غرق شد. شمشیر دیگری در آسمان معلق بود. شمشیر سوم به زمین رسید و شکست. شمشیر چهارم مثل توفان سرخی می توفید و پیش می آمد. دیدم شمشیر در دستان من است. ناگاه مبدل به شیر سرخی شد که از نهیبش میدان نبرد می لرزید. کوه ها در برابر هیبتش فرو می ریختند. پسرم محمد سوی ما آمد. بر پیشانی شیر دست کشید. شیر آرام گرفت؛ مثل برّه ای سر خم کرد...بیدار که شدم، تصویر چهار شمشیر، به ویژه آن شمشیری که شیر سرخ شد رهایم نمی کرد. گفتند خوب ست پیش کاهن بروم تا خوابم را تعبیر کنند. رفتم پیش "ابی کرز" کاهن. "جمیل " کاهن بنی تمیم پیش او نشسته بود. نمی خواستم در حضور جمیل رویایم را روایت کنم. جمیل متوجه شد. گفت: هان فاطمه ناخوش داری در حضور من خوابت را روایت کنی؟ بگذار تا خوابت را من روایت کنم!
روایت کرد. انگار او خواب دیده بود. گفت آن چهار شمشیر که پریشانت کرده، نشانه چهار پسری ست که به دنیا می آوری. یکی از آنان غرق می شود، دیگری در حالت تعلیق می ماند و عمر طولانی می کند. سومی کشته می شود و چهارمی همان شمشیری که شیر سرخ شد، پیشوای مردم می شود، در خدمت پیامبری که در مکه ظهور می کند ، قرار می گیرد.
اکنون سه پسر دارم. طالب و عقیل و جعفر، آیا این کودکم چهارمین پسرم خواهد بود؟ کدام شمشیر از آن اوست؟ احساس کردم که همان شیر سرخ که در برابر محمد همانند برّه ای سر فرود آورده بود؛ دارد به او نگاه می کند. یال هاش مثل پرندی بود که در بازار قشاشه به دیوارها آویزان می کردند. هنگامی که نور آفتاب بر پرند می تابید؛ دختران مکه چشمانشان از شادی برق می زد. نرمی ابریشم را با گونه هاشان می سنجیدند. باید مراقب این شیب از سوق اللیل تا قشاشه باشم. نور آفتاب پسین بر پارچه های ابریشمین تافته بود. در متن بازی نور با ابریشم تصویر شیر سرخ شکل می گرفت. کودکم را در تمام وجودم حس می کنم. عباس پسر عبدالمطلب و سعید با چند نفر از پسران عبدالعزی کنار خانه کعبه نشسته بودند. رعشه های درد مجالم نمی داد تا آن ها را درست ببینم. چهره هاشان مه آلود می نمود.
گویی تمام مهره های ستون فقراتم مثل غنچه دهان باز می کردند و درد در تمام تنم می دمید.می دوید. بر شتاب گام هایم افزودم. خسته شدم ؛ نمی توانستم تند بروم. می خواستم باز گردم، اما حس پنهانی به من می گفت به سوی کعبه برو. دانه های عرق بر پیشانی ام می شکفت.به خانه کعبه رسیدم. لب هایم را نرم به دندان می گزیدم تا درد را تحمل کنم. به دیوار دست می کشیدم. حجر را دور زدم. به در خانه رسیدم. سر بر در گذاشتم. در گشوده شد. درد سراپایم را فرا گرفت. انگار ستون فقراتم فرو می ریخت. قفسه سینه ام در هم می شکست. دنده هایم انگار بال عقاب می شدند و از سینه ام پر می کشیدند. کمرم تاب نگاهداشتم را نداشت. تا شدم. می خواستم زمین را چنگ کنم. نفسم به شماره افتاده بود. مویه می کردم. شادی شیرین سرشار از درد. گویی یال شیر سرخ با انگشتانم گره خورده بود. در صحرایی سپید وآبی و ارغوانی می دویدم... کودکم به دنیا آمد. کشتی شکسته ی تنم به ساحل رسید. آرام شدم. به چهره کودکم نگاه کردم. از جنس آفتاب و آب و عقیق و ابریشم و نیلوفر و پولاد بود. چشمانش بسته بود...چشمانش را بوسیدم.


ابو طالب
آن خواب کوتاه در حجر اسماعیل هیچ دم رهایم نمی کند. وقتی خوابم را برای فاطمه دختر اسد تعریف می کردم از شوق می لرزیدم. مثل سنگ های براق و نقره ای کف جوی ، خواب در ذهنم مانده است. لحظه ها مثل جریان آب جاری اند اما سنگ ها آینه ای ماندگاربر کف جوی اند.
تصویرتان را در آینه ی سنگی دیده اید؟ هنگامی که در آن رویا دروازه آسمان برویم گشوده شد و سیلاب نور همه جا را فراگرفت. حجر الاسود درخشانترین آینه ای بود که می توانستم تصور کنم. من شاعرم اما واژه ها در برابر آن چه دیدم خاک آلود و درمانده اند. یک خروس هر چند هم رنگین و آواز خوان باشد چطور می تواند اسبی وحشی و سرشار از شور و دیوانگی را بربال هایش حمل کند؟
از آسمان مثل آبشار نور فرو می ریخت.مثل هنگامی که در صحرا باران تندی بگیرد و زیر باران بمانید و از جنس باران شوید؛ نور بر تن و جانم می بارید...
در جوانی هم خواب دیگری دیده بودم. خواب نبودم. بیدار –خواب بودم. با پدرم عبدالمطلب از جبل النور می آمدیم. غروب رمضان بود. بالای صخره ها برای پرندگان دانه می ریختیم. پدرم می گفت بر سر سفره ما پرندگان، حتی جانوران وحشی هم حقی دارند.
تاریک شده بود که به کعبه رسیدیم. ماه بالای کعبه بود، نیمه ماه رمضان بود. پدرم گفت دعا کنیم برای ابراهیم و اسماعیل و هاجر...من به ماه چشم دوخته بودم. ناگاه انگار از زمین فاصله گرفتم. به دور کعبه طواف می کردم. مثل ماهی که در دریا چرخ می خورد. همان حال را داشتم. بر شتابم آن چنان افزوده شد که گویی در هر دم یک بار طواف می کردم. می خواندم یا عزیزُ یا ستار...گریه ام گرفته بود...یا علی ُ یا عظیم...
برای مادرم فاطمه رویایم را تعریف کردم. او هم از شوق به گریه افتاد و گفت:" برادرت عبدالله هم چنین رویایی دیده است."
پس از آن رویا احساس می کردم روشن شده ام. همه می گفتند چشم هایم مثل آسمان در شبی مهتابی ست، آرام و ژرف و پر تلالو.
فاطمه درون کعبه بود. از سویی کنجکاوی رهایم نمی کرد، که چه اتفاقی برای زنم که در آستانه میلاد فرزندمان بود افتاده ست؟ از سوی دیگر هیبت این واقعه مثل صخره ای که در برابر تند باد از جای نمی جنبد، نمی گذاشت قدم از قدم بر دارم.
‘ گاه موج خیال دیوانه ام می کرد؛ چه بر سر فاطمه و فرزندم آمده ست؟ از سوی دیگر همان خواب و نیز خواب فاطمه در ذهنم زنده می شد. غرق روشنایی و شادی می شدم.
طالب و عقیل و جعفر هم بی تاب بودند. تنها آرامش پسرم محمد بود که دلم را آرام می نمود. محمد و طالب همسالند. سی سال تمام دارند.
صبح روز چهارم آفتاب بالا آمده بود که جعفر با شوق فریاد زد مادرم!
کودک مثل مرواریدی در صدف آغوش فاطمه بود. او را در پرند سپیدی پیچیده بود. نگاهم که به چشمان فاطمه افتاد، لبخند زد. خداوند را سپاس گفتم. کودک را به من داد. خواب بود با خنده ی راز آلودی بر لبهایش.
بی اختیار خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم. بوی عود و کندر می داد. گرمای پوستش لبهایم را گرم کرد.
فاطمه با نگرانی گفت:" ابو طالب چشمان پسرمان بسته ست!"
با سرانگشت گونه اش را لمس کردم.از میان پیشانی اش تا روی بینی اش را ذره ذره بوسیدم. لب هاش تکان خورد. گونه هاش به نشانه خنده باز شد. اما همچنان چشمانش بسته بود.با نگرانی لبخند زدم و چشم هایش را بوسیدم و گفتم: باید دید می خواهد در روی چه کسی چشم باز کند؟
فاطمه با شور و بی تابی گفت: پسرم محمد!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (14)