در سوگ عبدالوهاب مسیری..

عبدالوهاب مسیری درگذشت. شاید نام ها هم نشانه راهند و به "مسیری" می گویند ازکجا به کجا آمده ست و آمدنش بهر چه بود . در بیمارستان فلسطین در قاهره چشم از جهان فرو بست و از برابر مسجد رابعه عدویه تشییع شد. هیچ مقام دولتی مراسم تشییع مسیری را با حضور خود نیالود! عالمان دینی دولتی هم نیامده بودند. شاید یوسف قرضاوی متفکر و عالم مجاهد به همین دلیل خودش را به تشییع رسانده بود تا مرز ها روشنتر نایانده شود.
در باره ی مسیری یک سینه سخن دارم. در هر سمیناری که او را می دیدم. در واقع حضوردر سمینار را به حد اقل بسنده می کردم و در بهره گیری از دریای دانش و اندیشه ی مسیری به حداکثر. سرطان ببری بود که در درونش بیدار شده بود و هر دم پاره ای از تن او را به دندان می کشید. در برابر روح بزرگ مسیری انگار شرمناک بود . مهلتی دیگر تا درخشش موج اندیشه ای دیگر و نوشته ای تازه.
سرطان دیگری هم به جان او افتاده بود، حکومت منحط مبارک، که متفکری بی نظیر مثل مسیری را آزار می دادند و یک بار در تظاهرات ماه ژانویه او را دستگیر کردند و در بیابان رها کردند و...
همیشه با خودم می گفتم :" مسیری چه نام متناسبی دارد. باید مسیر را درست انتخاب کرد. یک بار همین بحث را با او مطرح کردم پرسیدم چه شد که کار عمرت شد فلسطین و محصولش دانشنامه یهود و یهودیت و صهیونیسم؟
این پرسش را یک بار هم با" فان اس "متکلم و اسلام شناس بزرگ مطرح کردم. به دعوت رییس دانشگاه بن برای صرف شام به رستوران ایرانی " هزار و یک شب" رفته بودیم. زنده یاد دکتر شرف و جناب آقای مجتهد شبستری هم بودند.
از فان اس پرسیدم: چه شد که به سراغ کلام رفتی؟
گفت: بیست و دو سالم بود می خواستم موضوعی برای رساله ی دکترایم انتخاب کنم. با استادم مشورت کردم. یک جمله گفت :" تو در عمرت یک کار می توانی انجام بدهی. همان را انتخاب کن!" گفت من هم بین عرفان اسلامی و کلام سرگشته بودم. پس از ده روزی کشمکش ذهنی" کلام" پیروز شد و از آن روز تا به حال که نزدیک پنجاه سال می گذرد جز به کلام به موضوع و مساله دیگری نیندیشیدم.
این خاطره در ذهنم بود، دوست داشتم نقطه عزیمت مسیری را بشناسم. پاسخ او حیرت انگیز بود و مستی آور...
گفت من کتابی دارم به نام " رحله فکریه من بذور الی جذور الی الثمار"
سیر اندیشه از دانه ها-گوهر- تا ریشه ها و تا میوه. کتاب را همراهم دارم." کتاب را از مسیری گرفتم گفتم امانت باشد ؛ گفت نه یادگاری ، گفتم پس بنویس! نوشت : انا لله و انا الیه راجعون!
خطش هم اندکی لرزش داشت. ..گفت من سرود زندگی ام را با سرود دریانورد قدیمی کالریج آغاز کردم. دانشجوی ادبیات انگلیسی در دانشگاه اسکندریه بودم که شعر را خواندم و برای همیشه با آن زندگی کردم. به عربی ترجمه اش کردم. بیشتر از چهل سال با ترجمه کلنجار می رفتم. هنوز چاپ نشده اما دست ناشر است تا با تابلو های مناسب منتشر شود..."
کتاب را شروع کردم. سر میز شام هم با مسیری و منیر شفیق در باره دانشنامه مسیری صحبت شد. کتاب را که خواندم دیگر در پوست خودم نبودم. مسیری می گوید چگونه هنرمند و اندیشمند می تواند فرا زمانی بشود. کتاب را با داستان حیرت انگیزی تمام کرده ست. هنرمندی در شهر " کورو" می خواست به قله کمال هنر برسد. می دانست که کار او به درجه ای که از کمال برون و بی بهره باشد مُهر زمانه می خورد. کمال است که تا فراسوی زمان زندگی می کند. به جنگل رفت تا چوب مناسب و استواری پیدا کند تا از آن عصایی بتراشد. همراهانش تک تک خسته شدند و در راه ماندند. او جستجو را ادامه داد. چوب را یافت و تراشید. هزاران سال طول کشیده بود اما انگار دمی بیش نگذشته بود....هنرش فرازمان بود...
" من از اول به فلسطین می اندیشیدم. می دیدم برخی به تاریخ فلسطین می پردازند و عده ای به جغرافیا. دیدم جای بررسی فکر و تفسیر آن خالی ست. گفتم عمرم را صرف شناخت و شناسایی فکر یهودی و یهودیت و صهیونیسم می کنم. نخستین کتابم هم که در سال 1972 منتشر شد. در قلمرو اندیشه بود." نهایه التاریخ : مقدمه لدراسه بنیه الفکر الصهیونی"
البته عشق اولم ادبیات بود. اما فلسطین رهایم نمی کرد."
مسیری متفکری بود که در قلمرو شناخت یهود و یهودیت و صهیونیسم بی همانند بود. کارنامه درخشان و کار عمر او" دانشنامه یهود و صهیونیسم" است که در سال 1999 در هشت جلد منتشر شد...
مثل دریانورد قدیمی تمام زندگی اش صرف مبارزه شد. معرکه وجودی با اندیشه سلطه جوی غربی که تفسیر سیاسی اش تاسیس اسراییل است.
دریانورد کالریج هم تنها ماند. همراهانش از پای افتادند. او بود که توفان و مرغ توفان را تاب آورد و سرانجام به ساحل رسید و راوی نجات شد. مثل سفر مرغان در منطق الطیر عطار...
کمتر نوشته ای از او ست که در هر صفحه ای چراغ اندیشه بالنده و خلاقش نسوزد. موج اندیشه و نوآوری در سخن و نوشته ی او همواره موج می زد. او نگاه دیگری داشت.
آخرین بار او را در سمینار مرکز مطالعات الجزیره در قطر دیدم. کاملا مشهود بود هنگامی که او سخن می گفت همه دقیق تر گوش می کردند. کمتر کسی را مثل او دیده بودم که در باره آن چه خوانده بود خوب اندیشیده بود. مطلب درذهنش هضم شده و در مشتش بود. با اشاره ای موجی از اندیشه اش می جوشید و نکته ای نو می گفت. سخنی که می گفت از ریشه تا میوه در باره اش اندیشیده بود.
می گفت هنگامی که اندیشه ای را مطرح می کنیم بایستی بتوانیم گوهر اندیشه را نشان دهیم. بگوییم ریشه و مبانی تصوری وتصدیقی آن اندیشه کدام است. و نهایتا گل و میوه اش چیست؟
مسیری به اعتبار دانش و تسلط غبطه برانگیزش به زبان انگلیسی و زبان های دیگر از جمله عبری کلاسیک و مدرن،
دیدبانی بود که فلسطین و یهود را به دقت دیدبانی می کرد. آخرین گفتگویی که از او دیدم. گفتگویش با احمد منصور در برنامه بلا حدود شبکه الجزیره بود. موضوع صحبت در باره شصتمین سالگرد اسراییل بود.مثل همیشه سرشار از نکته و اطلاعات سخن گفت. گفت: اسراییل دچار بحران هویت است. اینان همیشه می گفتند که فلسطین سرزمینی بدون ملت ست و یهودیان ملتی بی سرزمین. اکنون می بینند که ملت فلسطین هست. مقاومت پرچم حضور ملت فلسطین است. این که تا به حال اسراییل روی پای خود مانده، دو دلیل دارد. پشتیبانی بی مرز امریکا و غیبت بی حد عرب ها...
اسراییلی ها نمی توانند در درون احساس امنیت کنند. مثل کسی که در خانه دیگری به زور به سر می برد. سایه نگرانی از سرش رفع نمی شود. شاعر یهودی حایم حوری در نیمه اول دهه شصت میلادی سروده:"هر اسراییلی که متولد می شود. در درونش تیغی است که او را ذبح می کند."
مسیری به عنوان یک شخصیت دانشگاهی درجه اول در پیله پژوهش باقی نماند به خیابان آمد و در برابر ستم و فساد رایج در مصر فریاد زد. از بنیانگذاران نهضت کفایه بود. فریاد می زدند که گرانی نفس مردم تهیدست را بریده است...- همان که روشنفکران ما به آن بی توجهند- در سال پیش بیانیه ای صادر کرد و مردم را به تظاهرات بر ضد ستم و فساد حکومت مبارک دعوت کرد.عنوان بیانیه اش این بود: " مصر عزیز در خطرست. "نوشت: حکومت خیال کرده که مصر دهکده ای

است پرت افتاده که به عنوان میراث نصیبش شده و هر گونه خواست عمل کند."
خاری در چشم مبارک و تیغی در قلب اسراییل بود...
" ببین این سرود دریانورد قدیمی در طول عمرم به من خیلی کمک کرد. مارکسیست بودم. عقلم آرام می شد اما دلم آرام نمی گرفت...این سرود مرا به سوی معنویت کشانید. متن انگلیسی پاره ای از سرود را خواند:
He prayth best, who loveth best
All things both great and small,
Forth dear God who loveth us
او که بهترین نیایشگرست؛ همانی ست که برترین عاشق ست
همه ی پدیده ها چه بزرگ ویا کوچک،
از آن خداوندی است که ما را دوست دارد.

"مارکسیسم به روحم جواب نمی داد. همه جا آب بود اما تشنه بودم. " فراز دیگری از سرود را خواند:
Water water every where,
Nor any drop to drink
آب، آب همه جا را فراگرفته ست؛
اما دریغ از قطره ای برای نوشیدن...

پانوشت:
(1)Samuel Taylor Coleridge, the complete poems, Penguin books, London 2004, P.167-186

این مقاله را برای مجله آیین نوشته ام

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (18)