شاعر فلسطین، محمود درویش

(این مقاله در دیپلوماسی ایرانی منتشر شده است)


.

محمود درویش درگذشت...انگار همین دیشب بود که در قصر کنفرانس ها در خارج شهر الجزیره قصیده بیروت را در جلسه شبانه ی شعر می خواند. نزدیک به سی سال از آن شب گذشته ست. در قصیده بلند درویش این ترجیع تکرار می شد که:
بیروت خیمتنا
بیروت نجمتنا
بیروت اشغال شده بود و فلسطینی ها در آوارگی هم آواره شده بودند. درویش صدای پرطنین تمامی داشت. واژه ها هم تراش خورده و صیقل زده بودند. با تابلو هایی غریب و سرشار از افسون درد. آن قصیده در دفتر شعر" حصار لمدائح البحر" درجلد دوم مجموعه آثارش چاپ شده است...(1)
سیب دریا، نرگس مرمرین،
بیروت پروانه ی سنگی، تابلو روح در آینه،
وصف نخستین زن، و بوی ابر.
بیروت پرداخته از رنج و طلا، واندلس وشام.
نقره، کف، وصیت های زمین لا به لای پر کبوتران
مرگ خوشه ی گندم، ستاره ای سرگردان میان من و محبوبم...
از باران کوخ را بنا کردیم...
به جرئت می توان گفت که شعری از محمود درویش نمی توان یافت که تصویری تازه و اندیشه ای ظریف و موجی از درد در آن نتافته باشد. شاعری ست که خواننده با دیوان شعر او زندگی می کند. سپهری در " صدای پای آب" سرود:
واژه باید خود باد
واژه باید خود باران باشد
این قله آرمانی در آفرینش هنر، در شعر محمود درویش همواره اتفاق می افتد. گویی او شاعری بود که از قله ای به قله ای دیگر پای می نهاد. هم در شعر و هم در نثر به افقی دست یافته ست که به آسانی نمی توان بدان ستیغ پرگشود.
دوسال پیش کتابی از او منتشر شد با عنوان:" فی حضره الغیاب"- در حضور غیبت!- در بخش سوم این کتاب همان مفهوم سپهری را با زبانی دیگر مطرح کرده است:
" اگر واژه ی رود را درست بنویسی، در دفترت رود جاری می شود...مزه ی توت را از تای پیوسته و تای تنها که مثل کف دست است می چشی." (2)
می توان برای این داعیه درست درویش نمونه ای ارائه کرد. درویش سال ها پیش- در سال 1964- شعری سرود با نام: "کارت شناسایی" آن شعر که از جمله معروفترین اشعار درویش است حقیقتا کارت شناسایی هر فلسطینی است. این شعر در نخستین دفتر شعر او" برگ های زیتون" منتشر شد.
شعر آن چنان زنده است که انگار حضور آن فلسطینی را حس می کنیم. آهنگ کلامش، برق نگاهش، صلابت قامتش درشعر پیداست:
بنویس!
من یک عربم
شماره کارت شناسایی ام: پنجاه هزار
هشت فرزند دارم
نهمی آن ها...پس از تابستان متولد می شود!
خشمگینی؟

بنویس!
من یک عربم
تاکستان های پدرانم را غصب کردید؛
و زمینی که در آن کشت می کردم؛
من با همه ی پسرانم
برای ما و برای تمام نوادگانم
به غیر ازین صخره ها چیزی نمانده ست،
آیا حکومت شما همانطور که گفته،
آن ها را از ما می گیرد!؟"
فلسطینی که درویش از زبان او روایت می کند، کارش این است که صخره ها را خرد می کند و ازفروش سنگ برای خانواده اش نان و لباس و دفتر فراهم می کند. شعر را که می خوانیم، در موسیقی واژه ها سخن فلسطینی بسی با صلابت تراز صخره هاست.
از سوی دیگر وقتی درویش درباره مادرش-حوریه- می سراید، انگار حضور مادر او و مادر خودمان را حس می کنیم. با تمام وجود. می دانیم که درویش کودک بود، نیمه شب مادرش با گریه او را از خواب پراند، و در تاریکی شب رو به سوی بیشه ها و نیزار های دهکده شان" بروه" گریختند. امیل حبیبی در رمان جهانی" المتشائل" آن حادثه را نقشی ابدی زده است. صفیر گلوله ها از بالای سر درویش و مادرش می گذشت... بی سبب نیست که درویش در شعری که برای محمد دوره کودک شهید فلسطینی که در آغوش پدرش در کنار دیواری شهید شد، تمام هراس و آشوبی که در جان محمد دوره بود ؛ تصویر کرده است. همان شب، همان خاطره به زندگی درویش معنی داد. به تعبیر حبیبی پیامبری متولد شد که کلمه از روح بی تابش می رویید.
بی دلیل نیست که هیچ کلمه ی بی جانی در شعر درویش نیست." خون همی جوشد منش از شعر رنگی می زنم!" این سخن والای مولوی به درستی در باره ی شعر درویش صادق است. شعری که برای مادرش گفته و مارسل خلیفه هم آن شعر را با همان صدایی که به وصف نمی آید خوانده، نشانه دیگری ست که شعر وقتی چنان که بایست سروده شود، شما را ویران می کند و آبادان. می گوید:
" دلم برای نان مادرم تنگ شده است،
برای قهوه اش
برای لمس کردنش،
کودکی ام در من رشد می کند،
روزها سر بر سینه ی هم
عمرم را دوست دارم،
برای این که، اگر بمیرم ،
از اشک مادرم شرمنده می شوم!"(3)
روانی و سادگی شعر درویش همان کیمیایی ست که به هنر نقشی ماندگار می زند. در همان نخستین دفتر شعرش به روشنی می گوید، اگر شعر مفهوم نباشد، بهترست شاعر سکوت کند! آن شعر را باید به گوشه ای انداخت! برای اشعاری از آن دست سه مشخصه ذکر می کند:
" قصائدنا، بلا لون
بلا طعم...بلا صوت!
اذا لم تحمل المصباح من بیت الی بیت!
و ان لم یفهم" البسطا" معانیها
فاولی ان نذریها
و نخلد نخن...للصمت!"(4)
قصیده های ما، بی رنگند
بی مزه و بی صدا
اگر چراغی را خانه به خانه نمی برند،
اگر مردم معنی آن را نمی فهمند
بهتر است آن را به گوشه ای پرتاب کنیم
و برای همیشه ساکت بمانیم!"
درویش چه زبانی برگزید که هم مردم می فهمیدند و هم سرشار از نکته و لطافت برای اهل معنی است؟ در یک کلام زبان قرآن. وقتی دیوان شعر و نیز نثر درخشان بی مانند درویش را می خوانیم، مدام با جلوه آیات قرآنی در شعر او مواجه می شویم. تکه هایى از آیات یا واژه های قرآنی مثل نگین در شعر او خوش نشسته است. این ویژگی در نثر درویش هم به روشنی دیده می شود.
" سبع سنابل تکفی لمائده الصیف
سبع سنابل بین یدی. و فی کل سنبله
ینبت الحقل حقلا من القمح..."(5)
هفت خوشه ی گندم برای سفره ی تابستان بس است
هفت خوشه دربرابرم. و از هر خوشه
کشتزار کشتزار گندم می روید...
موسیقی و لطافت و تصویر ها همه وامدار قرآن مجید است:سبع سنابل فی کل سنبله ماه حبه...بقره/262
گاه روشن و روان آیه قرانی در شعر روایت می شود. آنچنان آیه با شعر درویش همخوان می شود که انگار تردیدی باقی نمی ماند که هر چه بر عرصه و ژرفای خلاقیت شعر او افزوده شده، تاثیر پذیری اش از قرآن کریم بیشتر شده است.(6)
بی دلیل نیست که او را از بعد آراستگی و درخشندگی کلام با متنبی مقایسه می کنند. البته اگر در دیوان متنبی ستایش پی در پی سیف الدوله شعر او را مدام از آسمان به زمین می آورد، در شعر درویش فلسطین و فلسطینی ها شعر او را در مدار کهکشانی نامیرا به گردش می آورد. تا به تعبیر دانته تا ستاره و ماه و خورشید به عشق می گردند؛ شعر او نیز با عشق به فلسطین و فلسطینیان زنده بماند.
همان تعبیری که در قصیده ی فلسطین در باره بیروت داشت امروز در باره ی خود او صادق است. او خیمه ادب و فرهنگ و ستاره راهنمای فلسطین و فلسطینی هاست.



پی نوشت:
*************
1-دیوان محمود درویش، بیروت، دارالعوده،1994 جلد دوم، ص:195
2- محمود درویش، فی حضره الغیاب(نص)، بیروت، ریاض الریس 2006 ، ص:26
3- دیوان محمود درویش، جلد اول،ص: 26
4- دیوان، جلد اول، ص:54
5-محمود درویش، الاعمال الجدیده، بیروت، ریاض الریس،2004 ، ص:287
6- محمود درویش، فی حضره الغیاب، ص:27 و ص:180 و 181
پنجشنبه 24 مرداد 1387 17:49


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (6)