مثنوی کتاب زندگی(2)

این مقاله در شهروند امروز منتشر شده است.

(2)

استاد خلیل الله خلیلی در اسلام آباد پایتخت پاکستان زندگی می کرد. دوران آوارگی و غربت غریبه شاعر ملی افغانستان بود.سال 1365 بود، تقریبا هر هفته به دیدارش می رفتم. مجلسش همیشه گرم و پر نکته بود. لطیف و آموزنده. گفت برای من همیشه این پرسش مطرح بود که را امثال من که ادبیات و عرفان را می شناسند، سلوک و زندگی شان به راهی دیگر می رود؟ نشانی از آن استغنا در روش و منش ما نیست؟ سالی شاه ایران به عربستان آمد. بدیع الزمان فروزانفر هم همراهش بود. سفیر ایران هم فرد دانشمند عربی دان بی همانندی بود. دکتر مشایخ فریدنی. ما به صف ایستاده بودیم تا به شاه خوشامد بگوییم. با سفارش مشایخ مرا که سفیر افغانستان بودم، بعد از شیخ السفرا قرار دادند. دیدم فروزانفر انگار تمام مدت تا می بیند چشم شاه به او افتاد، به حال رکوع می رود. مشایخ هم با همان آداب تعظیم می کرد. مراسم تمام شد. با فروزانفر و مشایخ با هم نشسته بودیم. گفتم برویم کعبه زیارت کنیم. ما که در برابر بنده ی خداوند اینگونه خوار بودیم برویم ببینیم در برابر خداوند چه می کنیم.

خلیلی گفت:" مشایخ به گریه افتاد، خاموش می گریست. فروزانفر مات مانده بود. سکوت کرد.سرش را بر زانویش تکیه داد و فقط گفت : هیچ مگو، هیچ مگو! هیچ!"

دکتر نورانی وصال می گفت:" شاگرد محبوب فروزانفر بودم. روزی به خودم اجازه دادم و این پرسش را مطرح کردم:" استاد! این همه از شمس و مولوی می گویید، چرا سخنان آنان تاثیری در زندگی و مشی شما ندارد؟"

فروزانفر با دقت نگاهم کرد. پیشانی کوتاهش چین خورد. چشمانش از پس عینک ته استکانی برق زد و گفت: آقای نورانی من پوستی دارم که حاصل تربیت پیش از دانشگاه من است. آن پوست مثل پوست کرگدن ست؛ نمی گذارد ذره ای از این سخنان به دلم راه پیدا کند! د ر آن مرحله درس را با ضَرَبَ شروع کردم. کاش با فهم

شروع می کردیم. یا هر چیز دیگری غیر از زدن! وقتی با " زدن" دَرست را شروع می کنی، به خود زنی هم می رسی."

دکتر زرین کوب می گفت:" در بنارس بودیم. در مهتابی هتل نشسته بودیم. چشم انداز مان رود گنگ بود و جمعیت بی پایان هندوها و جهانگردان که تمام نمی شدند. با فروزانفر نشسته بودم. سخن بر سر زندگی شد و راهی که در گذار عمر طی گرده بودیم. من گفتم اگر بار دیگری به دنیا بیایم. همین راه آمده را انتخاب می کنم. معلمی و درس و بحث و نوشتن. فروزانفر گفت من دیگر به این راه نمی آمدم..."

البته این سه روایت که هر سه را از راویانش به گوش خود شنیده ام. نشانی از صراحت و راستی استاد فروزانفر دارد.

مرادم این است که مثنوی کتابی در کنار دیگر کتاب ها نیست. راه زندگی و کتاب زندگی ست. مولوی خود به این نکته توجه تمام دارد. داوری های او در باره مثنوی به روشنی گواه ست که او گوهر ماندگار و اثر بخشی و دوران سازی مثنوی را به خوبی می دانسته و درافق زمان و تاریخ می دیده که کتابش چه آتشی در دلها می افروزد.

در کتاب مثنوی مولوی بارها از مثنوی سخن گفته است. مثنوی از دید او یک موجود زنده است. همان تعبیری را که قران مجید برای کتاب هستی به کار برده است که اگر دریاها مداد-مرکّب- و درختان قلم شوند از شمارش نشانه های خداوند باز می مانند.(1)

مثنوی هم چنان ژرفا و گستردگی دارد.

گرشود بیشه قلم دریا مداد

مثنوی را نیست پایانی امید(2)

این دریای بی پایان و بی پایاب، از سوی دیگر در وصف جان آدمی درمانده می شود!انگار نمی توان توفان مثنوی را در دریای جان انسان کامل گنجانید!

وصف بیداری دل ای معنوی

در نگنجد در هزاران مثنوی(3)

اما می توان در آینه ی مثنوی که آینه ای ست که روشنایی قرآن بر آن تافته ست، جلوه های شور و شیدایی دل را نظاره کرد.مولوی باور دارد که شرط این شناخت باز شدن روزنی از دل به سوی مثنوی ست. دلی نیازمند و شیدا در مثنوی که "دکان فقر" است؛ آرام می یابد.

مولوی می خواهد سرچشمه راز و خاطره ای ازلی را در جان ما بیدار کند. چرا در مثنوی هند و سمرقند نماد سرزمینی رویایی و آرمانی اند؟

طوطی اسیر در قفس را طوطیان هند راه نجات می آموزند؛ معشوق کنیزک، زرگر سمرقندی ست و خورندگان بچه فیل در صحرایی در هند دچار آزمون می شوند. همان گونه که پیل و طاووس و طوطی با یاد هند ندگی می کنند و آن یاد به زندگی ان ها معنی می دهد. مثنوی می خواهد یاد گمشده و یقین فراموش شده ای را در ذهن ما زنده کند. مثنوی اینه ای ست که تصویر حقیقت ما را می نمایاند. عاشق تصویر خود می شویم که بارقه ای از حقیقت بر آن تافته ست. دلمان هوای سمرقند و هند می کند.

زندگی روزمرّه یا همان که روزمرگی اش می خوانند، مجال نمی دهد که ما لختی درنگ کنیم و بیندیشیم که از کجا به کجا می رویم. مثنوی هم سرچشمه را می نمایاند و هم افق دور دست را که دریا و آفتاب درهم آمیخته اند نشان می دهد. چنین افقی افق آرمانی جان انسان است. یافتن چنین یقینی کار کارستان جان انسان است:

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز

در برکه های آینه لغزیده تو به تو!

من آبگیر صافی ام، اینک! به سحر عشق؛

از برکه های آینه راهی به من بجو!(4)

این نسبت بین آبگیر صافی و درک و دریافت ماهیِ گریزِ حقیقت، در " فیه ما فیه" تصویر درخشانی دارد:

" سخن سایه حقیقت است و فرع حقیقت. چون سایه جذب کرد؛حقیقت به طریق اولی. سخن بهانه است. آدمی را با آدمی آن جزو مناسب جذب می کند نه سخن، بلکه اگر صد هزار معجزه و بیان و کرامات ببیند چون درو ازآن نبی و یا ولی جزوی نباشد مناسب؛ سود ندارد. آن جزوست که او را در جوش و بی قرار می دارد. در کََه از کهربا اگر جزوی نباشد هرگز سوی کهربا نرود...آدمی را خیال هر چیز با هر چیز می برد..."(5)

ما که مثنوی می خوانیم کدام خیال ما را می برد؟

پی نوشت:

1-قرآن کریم،31/27

2-مثنوی،6/2247

3- همان،3/1228

4-احمد شاملو، مجموعه آثار، دفتر یکم، تهران، انتشارات نگاه،1382 ص:335 (شعر ماهی)

5-مولانا جلال الدین بلخی، فیه ما فیه، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، تهران ، نشر نامک،1386 ص:6

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (8)